به یاد شهدای صنعت نفت که شریان انرژی  را در آتش جنگ زنده نگاه داشتند

ایستادگی  زیــر آوار

مشعل |  خورشید ۲۷ اسفندماه ۱۴۰۴ به وسط آسمان رسیده بود که ردپای جنگنده های دشمن آمریکایی - صهیونی بر فراز منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس (عسلویه) دیده و صدای انفجارهای مهیب شنیده شد؛ اما در همان لحظات دشوار، مردانی از جنس غیرت و تعهد،  بی هیاهو در میدان خدمت ماندند؛ کسانی که امنیت، آرامش و سربلندی مردم را بر آسایش خود ترجیح دادند. شهید مجید بحرانی، معاون اجرایی سازمان منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس و شهید مجید رجب پور کارمند بخش نقلیه از همان مردانی هستند که در دل خطر، قامت خم نکردند و تا آخرین لحظه بر عهد خود باقی ماندند؛ زیرا نیک می دانستند راه خدمت، همیشه هموار نیست؛ گاه باید از میان دود، آتش، صدای انفجار و سختی عبور کرد تا چراغ زندگی مردم روشن بماند. به پاسداشت این رشادت ها، خبرنگار «مشعل»  با مرضیه ادیب زاده، همسر شهید مجید بحرانی و لیلا دشتی زاده، همسر شهید مجید رجب پور به گفت وگو نشست تا داغ روزهایی روایت شود که دل ها میان نگرانی و امید در رفت وآمد بود.

ساعت کاری به پایان رسیده بود که شهید مجید بحرانی، معاون اجرایی سازمان منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس به همراه راننده خود شهید مجید رجب پور از ساختمان خارج شدند و هنوز چند متری دور نشده بودند که صدای مهیب انفجار به گوش رسید و پس از آن، ترکش ها بود که به همه جا پرتاب شد. در میان غبار حادثه، بخشی از آوار و ترکش روی خودروی حامل شهید بحرانی و شهیدرجب پور افتاد و به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. مرضیه ادیب زاده، همسر شهید بحرانی درباره حال وهوای آن روز غم بار می گوید: در شهر شیراز ساکن هستیم و برنامه کاری همسرم این گونه بود که یکشنبه ها به منطقه ویژه اعزام می شد و پایان هفته بازمی گشت. روزهایی که شایعات و زمزمه جنگ احتمالی پیچید، ۱۰ روز در حالت آماده باش بود و به خانه نیامد. روز پنجشنبه ۷ اسفند بود که پس از چند روز دوری به خانه برگشت. هنوز دیدارها تازه نشده بود و فرزندانمان به درستی پدر را ندیده بودند که با شنیدن خبر شروع جنگ و درگیری ها در 9اسفند، انگار زمان برایش متوقف شد و بدون لحظه ای درنگ به منطقه برگشت و مسئولیت خطیر حفظ امنیت و آمادگی در شرایط بُحرانی را به عهده گرفت. در طول آن دوران پراضطراب، بَحرانی در منطقه و در خط مقدم مسئولیتش حضور مداوم داشت و برای سرزدن به ما، فقط به یک مرخصی کوتاه آمد و سریع هم برگشت که همان را غنیمت دانستیم.

 

شوک پشت خط تلفن

نگاهی به قاب عکس همسرش می اندازد و ادامه می دهد: روز حادثه، دلم شور می زد. با او تماس گرفتم و چند دقیقه با هم صحبت کردیم؛ اما دل نگران بودم. نیم ساعت بعد دوباره زنگ زدم تا جویای حالش شوم؛ اما با شنیدن «مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد» قبلم فرو ریخت. چند بار تماس گرفتم، بی فایده بود. کم کم نگرانی در دل من و بچه ها نشست. از همان لحظه فهمیدم که اتفاقی افتاده، اما نمی خواستم باور کنم. انتظار، یکی از سخت ترین حالت هایی است که انسان تجربه می کند. بعد از تماس های پی درپی، پسر بزرگم از طریق یکی از همکاران پدرش مطلع شد که دچار حادثه شده و کم کم اصل ماجرا را گفت که از اینجا وارد همان مرحله سخت پذیرش حقیقت و شوک بزرگ شدیم. در کنار این غم عظیم، حس غرور و افتخار هم وجود داشت. همسر من کسی نبود که در راحتی بنشیند. او تا آخرین نفس، در خط اول وظیفه و مسئولیت باقی ماند و شهادتش، اوج تعهدش به مردم، میهن و وظیفه ای بود که بر دوش داشت. روزهای جنگ برای همه سخت بود؛ اما برای ما که همسر یک مسئول در خط مقدم بودیم، نگرانی ها بیشتر بود.

 

حامی، اما بی ادعا

اشک چشمانش را پاک می کند و می گوید: من و همسرم از بستگان هم بودیم و سال ۱۳۷۷ به صورت کاملاً سنتی ازدواج کردیم. از همان ابتدا، آنچه در شخصیت او بیشتر به چشم می آمد، تلاش، پشتکار و صداقتش بود؛ اهل حرف های بزرگ نبود و بیشتر خود را با عملش نشان می داد. ازدواجمان خیلی ساده و بی تکلف برگزار شد؛ زیرا معتقد بود زندگی باید با سادگی و برکت شروع شود. مهربانی و مسئولیت پذیری اش باعث شد از همان اول حس امنیت و آرامش داشته باشم. حاصل ازدواج ما سه فرزند است؛ مهرداد، دانشجوی رشته مهندسی برق دانشگاه شهید بهشتی؛ محمد، دانش آموز کلاس نهم و مرسانا دختر کوچک مان است که با شور و اشتیاق، در آستانه ورود به دنیای مدرسه است.

ادیب زاده با یادآوری اینکه شهید بَحرانی بسیار خانواده دوست و حامی بی ادعا برای من و فرزندان مان بود، ادامه می دهد: در مورد فرزندان و تربیت آنان، بسیار صبور و مهربان رفتار می کرد، به گونه ای که با وجود مسئولیت های سنگینی که در منطقه صنعتی عسلویه و کنگان به عهده داشت، وقتی به خانه می آمد، کوله بار مسئولیت را پشت در می گذاشت و سعی می کرد تمام وقت در اختیار ما باشد. با آمدنش خانه پر از شوخی و خنده و هیاهو می شد، با بچه ها بازی می کرد و خیلی به تربیت درست و اخلاق و پیشرفت تحصیلی فرزندان اهمیت می داد وهمیشه به داشتن صداقت، تلاش و کوشش، احترام به بزرگ ترها و کمک به دیگران تأکید می کرد. در محیط کار هم فردی بسیار متعهد، تلاشگر، منظم و مسئولیت پذیر بود و همکارانش همیشه از روحیه همکاری و اخلاق خوبش تعریف می کردند و می گفتند که هیچ وقت دنبال دیده شدن نبود و صرفاً انجام درست وظیفه برایش مهم بود.

 

زندگی در فراغ یار

ادیب زاده، نفسی عمیق می کشد و درباره زندگی در فراغ یار می گوید: پس از شهادت همسرم، زندگی و بودن در خانه ای که صدای خنده های او از در و دیوارش به گوش می رسد، سخت تر شده و نبودش بیش از همیشه احساس می شود. تکیه گاه خانواده، معلم اخلاق و نظم دهنده زندگی را ازدست داده ایم؛ اما میراثی که از او برای مان به یادگار مانده، بسیار ارزشمند است؛ درس صداقت، مسئولیت پذیری، شجاعت و پایبندی به اصول. همه تلاش من و فرزندانم این است که تلاش کنیم راهش را ادامه دهیم و یادش را زنده نگه داریم، همان طور که خودش همیشه زنده و حاضر در قلب ماست.

با صدایی آکنده از بغض تأکید می کند: سال ها در کنار مردی زندگی کردم که نه تنها در دنیای صنعت نفت، مسئولیت های بزرگی به عهده داشت؛ بلکه برای ما هم تکیه گاهی محکم بود. در تمام این سال هایی که با هم بودیم، تلاش کردم خانه مان، سرشار از آرامش باشد تا با تمام دغدغه های کاری، وقتی به خانه برمی گردد، آرامش را در خانه حس کند. امروز، من باتکیه بر آنچه از او آموخته ام، در کنار سه فرزندم، محکم و استوار می ایستیم و با یاد او و ارزش هایی که در قلبمان نهاده، به مسیرمان ادامه می دهیم.

همیار و غمخوار ابدی

لیلا دشتی زاده، همسر شهید رجب پور هم در ادامه این گفت وگو به ما می پیوندد و درباره آغازین روزهای زندگی مشترک شان می گوید: ۱۸ساله بودم که زندگی مشترک مان را آغاز کردیم و همسرم تمام تلاش خود را برای ساختن هر آنچه نیاز بود، به کار برد تا کم وکسری در زندگی احساس نکنم. ثمره این ازدواج یک پسر به نام پرهام و یک دختر به اسم پارمیس شد که بسیار به پدر تکیه داشتند و درس های خوبی هم از او آموختند؛ درس هایی از فداکاری، ایثار، تلاش، مسئولیت پذیری و مهربانی با همه.

جرعه آبی می نوشد و ادامه می دهد: رجب پور همان قدر که در خانه و خانواده مهربان، روحیه بخش و پر انرژی بود، در محیط کار هم چنین بود و تلاش می کرد بهترین باشد، تا آنجا که در محیط کار هم بارها به عنوان کارگر نمونه معرفی شد. مدتی که گذشت، به توصیه شهید مجید بَحرانی، در سمت راننده ایشان مشغول شد و با اینکه یک راننده بود؛ اما همیشه بیش از اندازه کار می کرد و معتقد بود باید بهترین کارها را انجام دهد. در محیط کار به گونه ای با همکاران رفتارکرده بود که در مراسم خاکسپاری و ...، همگی از کارگر گرفته تا مدیر، اشک می ریختند و از خوبی هایش، از فداکاری ها و ایثارش می گفتند.

دشتی زاده با یادآوری روز شهادت همسرش، اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید: روز شهادتش، با هم در تماس بودیم و دائم تأکید می کرد که این سری جنگ ناجوانمردانه تر است و مراقب خودت و بچه ها باش. چند ساعتی گذشت که دلشوره عجیبی به سراغم آمد و سریع با همسرم تماس گرفتم؛ اما پیام خاموش بودن گوشی اش، گویای یک اتفاق بد بود و با زنگ تلفن برادرم فهمیدم که دلشوره ام بی مورد نبوده و همراه و همیار من به شهادت رسیده است؛ اما من و فرزندانم هیچ وقت نبودنش را باور نداریم. پسرمان از روی دلتنگی، هر روز برای پدرش در نامه ای می نویسد: «من به پدرم قول دادم که به خواسته هایش عمل کنم. آرزوی پدرم، ادامه تحصیل من و کسب موفقیت در تمامی مراحل زندگی بود. بابا جان، می دانم که مرا می بینی و دعا و حمایتت را از من دریغ نمی کنی. همیشه و هر جا یادت در قلبم خواهد ماند.»

گفت وگو به پایان رسیده، اما در ذهنم همواره این تداعی می شود که در روزهای بُحرانی منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس، مردانی در خط خدمت ایستاده اند که نامشان با ایثار و مقاومت گره خورده است. در واقع شهیدان این سرزمین، روایت زنده ای از وفاداری هستند؛ مردانی که بی ادعا رفتند؛ اما نام شان در حافظه مردم ماندگار شده است؛ زیرا که با دستان خسته، اما دل های بزرگ، برای آبادانی و امنیت تلاش کردند تا ثابت کنند که زیر هجوم موشک و ویرانی هم می توان سربلند ایستاد و برای وطن، جان داد.

یاد و خاطره شهید بَحرانی و رجب پور و همه خادمان فداکار آن روزهای سخت، همیشه در قلب مردم زنده خواهد ماند؛ زیرا خون شهید، پایان یک راه نیست؛ بلکه آغاز روشن ماندن چراغ امید و مقاومت است.