
روایتی از دل بیمارستان نفت تهران جایی که درد و امید با هم زمزمه می شوند
مرهم مهر بر زخم های کهنه
لیلا مهداد | هوای صبح بهاری، رنگ نقره ای ملایمی پاشیده بر نمای بیمارستان نفت تهران. نرده های آبی را که پشت سرتان جا می گذارید، حیاطی بزرگ، آغوش باز می کند به رویتان. نیمکت های به رنگ چوب هم خوش نشسته اند در گوشه و کنار این حیاط برای دمی نفس تازه کردن زیر سایه بان هایشان. درها به یمن ورودتان کنار می روند و اولین چیزی که مشام را نوازش می دهد، بوی آشنای دارو و ضدعفونی کننده است؛ بویی که در عین آشنایی، خبر از دنیایی پیچیده تر از رنگ آسمان بهاری می دهد. اینجا در راهروهای بیمارستان نفت تهران که گاه سکوت محض و گاه زمزمه درد و امید را در خود جای داده اند، حس آشنایی فضا را تسخیر کرده؛ احساساتی متناقض از اضطراب لحظه اول ورود تا آرامشی که کم کم از حضور دلسوزانه کادر درمان در جان می نشیند. راهروهای اینجا قصه های ناگفته ای هستند از مبارزه با بیماری. از رنج و امیدی که در دل دارند؛ راهروهایی که جا برای نیمکت ها باز کرده اند برای آساییدن مردان و زنانی که روزگاری در قامت مهندس، کارمند، کارگر و ... نقش آفرین صنعت نفت بودند و حالا که برگه های تقویم برایشان ورق خورده و به روزهای کهنسالی رسیده اند. این گزارش روایتی است از زبان بیماران؛ همانان که طعم تجربه حضور در این مرکز را چشیده اند و دل نوشته ها و دغدغه هایشان، گنجینه اصلی این روایت است؛ اگرچه این تازه آغاز راه است. بی شک در روایت های بعدی به سراغ قصه کارکنان این بیمارستان خواهیم رفت؛ آنهایی که در خط مقدم مراقبت از بیماران ایستاده اند و شاید نگاهشان، لایه های دیگری از این تجربه پیچیده را برایمان آشکار سازد.
پناهگاه آرام
به گفته خودشان، وقتی پا به بیمارستان نفت تهران می گذارند، انگار از هیاهوی بی امان شهر جدا می شوند و وارد پناهگاهی آرام و مطمئن می شوند. جایی که دیدن چهره های مهربان و شنیدن صداهای آرامش بخش کارکنان، کمی از درد و نگرانیشان می کاهد. برای آنها، درمان نه تنها یک فرایند پزشکی که روایتی از تنها نبودن است، روایتی که در همراهی و دقتی که ذره ذره می چشند، جاری می شود. یکی از آنها «علی آقا»ست. خودش می گوید: به همین بسنده کنیم. مردی که پیکر سالخورده اش با وجود گذر دهه ها، همچنان استوار و شق ورق است.