در حمله وحشیانه جنگنده های آمریکایی– صهیونی، دبستان و پیش دبستانی شجره طیبه، یکی از نخستین نقاطی بود که هدف قرار گرفت؛ مدرسه ای که دیوارهایش هنوز صدای خنده کودکان را در خود داشت، اما ناگهان در میانه هجوم دشمن به تلی از ویرانی و صحنه ای از اندوه بدل شد.

روایت مدرسه میناب، تنها شرح یک حادثه نیست؛ بازتاب لحظه ای است که در آن، کودکی در میان کلاس درس، زیر آوار جنگ گم شد و پدری، میان کار، با حقیقتی روبه رو شد که تا همیشه در جانش خواهد ماند.

 از دل یک پدر، نه از دل جنگ

در دل روایت های تلخ جنگ، گاهی صدایی شنیده می شود که نه از میدان نبرد؛ بلکه از دل یک پدر برمی خیزد؛ پدری که حادثه ای سنگین، زندگی اش را به نقطه ای تقسیم کرده است: پیش از آن روز و پس از آن روز.

محمد حسین پور، متولد میناب 42 ساله و از کارکنان صنعت نفت در مجموعه عملیات انبار نفت کیش زیرمجموعه شرکت ملی پالایش و پخش فراورده های نفتی ایران، سال هاست در حوزه های عملیاتی چون تخلیه و بارگیری، پلمب و انتقال فراورده های نفتی فعالیت می کند؛ اما این بار، نه از کار و نفت سخن می گوید؛ بلکه از صبحی روایت می کند که جهانش را در چند ثانیه دگرگون کرد.

او روایتش را چنین آغاز می کند؛ نه با نظم رسمی، بلکه با تکه هایی از حافظه که هنوز در ذهنش زنده اند: «هیچ چیز آن روز عادی نبود، حتی اگر در ظاهر همه چیز عادی به نظر می رسید.»

سورنا، پسر 6 ساله اش، مثل هر روز صبح با لباس ورزشی آماده مدرسه شد. مادر در خانه مشغول کارهای روزمره بود و پدر کیلومترها دورتر، در محیط کاری خود در کیش، بی خبر از آنچه در راه است. خانه آرام بود، خیابان ها آرام بودند و صبح میناب، مثل همیشه از میان نسیم گرم جنوب بیدار شده بود.

سرویس مدرسه، سورنا را همراه دانش آموزان دیگر از میان کوچه ها عبور داد. او از میدانی گذشت که تصویر شهیدان و سردار سلیمانی در آن نصب شده بود؛ تصویری که برای سورنا شاید ساده بود، اما معنایی عمیق داشت. پدر با مکثی سنگین می گوید: «سورنا می گفت می خواهم قوی باشم و یک روز عکس من هم اینجا نصب شود. ما فکر می کردیم کودکانه است؛ اما انگار دلش چیز دیگری می فهمید.»

ثانیه ای که یک شهر خاموش شد

زنگ ورزش مدرسه شجره طیبه میناب تازه زده شده بود. صدای خنده و دویدن بچه ها در حیاط می پیچید؛ صدایی که چند دقیقه بعد قرار بود جای خود را به سکوت آوار بدهد.

ساعت ۱۰:۴۵ آسمان آرام میناب شکافت. صدایی سنگین، کوبنده و غیرمنتظره بر مدرسه فرود آمد. کلاس ها فرو ریختند و دیوارها شکستند. گردوغبار همه جا را پوشاند و برای لحظه ای کوتاه، زمان متوقف شد. مادر ابتدا تصور کرد صدایی از دوردست است؛ اما لحظاتی بعد خبر رسید مدرسه مورد حمله هوایی دشمن قرار گرفته است. پدر در محل کار خود (جزیره کیش) بود. وقتی اولین تماس را دریافت کرد، باور نمی کرد مدرسه را زده باشند؛ می گفت امکان ندارد و حتما اشتباه شده است؛ اما چند دقیقه بعد، خبرها پشت هم رسید؛ دیگر شکی در کار نبود. بی درنگ از محل کار خارج شد. مسیر کیش تا میناب برایش دیگر فقط فاصله جغرافیایی نبود؛ گذر از یک زندگی به زندگی دیگر بود. می گوید: دعا می کردم اسم سورنا  داخل لیست شهدا نباشد، فقط همین.

در همان لحظات پرالتهاب، مادر سورنا از میان جمعیت و از میان فریاد و اضطراب، خود را به مدرسه رسانده بود. ساختمان دیگر شبیه مدرسه نبود؛ آوار، خاک و سکوتی تلخ جای آن را گرفته بود. امدادگران یکی یکی، کودکان را بیرون می آوردند و نام ها اعلام می شد. مادر میان صدها جمعیت تنها یک اسم را جست وجو می کرد، سورنا پسرم.

شبی که به صبح نرسید

وقتی پدر به میناب رسید، هوا تاریک شده بود. نور آتش نشان ها، آمبولانس ها و چراغ های دستی روی آوار می افتاد و هر گوشه پر بود از صدای تلاش، اضطراب و چشم هایی که دنبال نامی آشنا بودند. او از لحظه رسیدن می گوید: «وارد حیاط شدم و هرچه جلوتر می رفتم، نفسم سنگین تر می شد. انگار تمام دنیا روی سینه ام نشسته بود. در میان فهرست ها ناگهان نامی ظاهر شد؛ سورنا حسین پور. کودکی که صبح با لباس ورزشی از خانه بیرون رفته بود، حالا در میان فهرست شهدا قرار داشت؛ وقتی اسمش را شنیدم، صداها همه قطع شد. فقط یک سکوت، انگار زمان ایستاده بود.»

در این حادثه دلخراش، ده ها کودک و معلم و خانواده های بسیاری داغدار شدند و مدرسه ای که تا چند ساعت قبل پر از جنب وجوش بود، به یکی از دردناک ترین نمادهای جنگ تبدیل شد. مدرسه شجره طیبه، سه بار مورد حمله موشکی دشمن آمریکایی- صهیونی قرار گرفت.

کودکی با رؤیاهای بزرگ

پدر وقتی از سورنا سخن می گوید، صدایش می لرزد: «سورنا خیلی می فهمید، بیشتر از سنش و تصویر کودک، لحظه ای از میان ویرانی بیرون می آید؛ روشن، دقیق، زنده. او زیارت عاشورا را حفظ بود، دعای عهد را هر شب گوش می داد و با همان صدا خوابش می برد. حدود 15 سوره از جزء 30 قرآن را هم حفظ کرده بود. معلم قرآنش بارها گفته بود که سورنا استعداد عجیبی دارد؛ اما تنها دانسته هایش بزرگ نبود؛ رؤیاهایش هم بزرگ بود. وقتی صحبت از آینده می شد، می گفت می خواهم پهپاد بسازم. می خواهم به کشورم کمک کنم. علاقه شدیدی به پیشرفت های علمی و هوافضا داشت.»

پدر آهسته ادامه می دهد: «قبل از ورود به مدرسه، گاهی برای اقوام پیام می نوشت و گاهی به ما حرف هایی می زد که برای سنش زیاد بود، مثل آدم بزرگ ها. خیلی خوشرو و مهربان بود و در مقابل پرخاش و زورگویی ایستادگی می کرد و همیشه طرفدار حق بود.»

در مقابل همه این ویژگی ها، رابطه عاطفی عمیقی میان پدر و پسر وجود داشت. می گفت که شب ها فقط در آغوش  بابام می خوابم.

محمد حسین پور حالا از خانه ای می گوید که سکوتش سنگین تر از هر واژه ای است؛ خانه ای که در هر گوشه اش ردّی از کودکی جا مانده و هر دیوارش، بوی خاطره ای را در خود نگه داشته است. جای خالی سورنا، فقط یک نبودن ساده نیست؛ حضوری است که در غیابش هم حس می شود. با صدایی آرام و مکث هایی که از عمق دلتنگی می آیند.

هنوز نبودن سورنا را باور ندارد و ذهنش میان آن صبح و امروز، سرگردان مانده است؛ اما در دل همین ناباوری، چیزی روشن باقی مانده و آن صدای اوست در ذهنش؛ همان صدا و خنده هایی که در خانه می پیچد.

او از میدانی در شهر هم یاد می کند؛ میدانی که سورنا از کنار آن می گذشت و با نگاهی کودکانه؛ اما آرزویی بزرگ، به تصویر شهدا و سردار شهید سلیمانی خیره شده بود. حالا همان میدان، تصویر دیگری را در خود جای داده است؛ عکسی از شهدای مدرسه شجره طیبه، در کنار همان چهره های آشنا. پدر با بغضی پنهان در کلماتش می گوید: «تصویر سورنا هم میان آنهاست؛ همانجا که روزی آرزویش را گفته بود؛ انگار رؤیای کودکانه اش، حالا در قاب واقعیت نشسته است؛ آرام، استوار و ماندگار.»

پیام پدری که صدایش از داغ برمی خیزد

محمد حسین پور با روایت تلخ آن روز، پیام هایی دارد؛ پیام هایی که از دل زخمی اما استوار برمی خیزد و با لحنی محکم و شجاعانه می گوید: «از مردم می خواهم کنار هم بمانند و خانواده های شهدا را تنها نگذارند؛ این همبستگی بزرگ ترین سرمایه است. همین همراهی هاست که دل ها را سرپا نگه می دارد.»

اما حسین پور برای دشمن آمریکایی ـ صهیونی هم با لحنی مطمئن و محکم تر پیامی دارد:

«فکر نکنند با زدن مدرسه و کودکان، تضعیف می شویم. این خون ها ما را محکم تر کرده است. با این کارها فقط ثابت کردند که از مقاومت مردم می ترسند؛ اما ما قوی تر هستیم و ایمانمان راسخ است و این راه ادامه دارد. با این کار نقاب از صورتشان برداشته شد و همه مردم دنیا چهره واقعی این جنایتکاران را مشاهده کردند.»

او در ادامه از همکاران خود یاد می کند: «در این روزها، همکارانم در صنعت نفت، مدیران و مجموعه های همراه، کنارمان بودند و از همه آنها ممنونم.»

حسین پور در پایان می گوید: «از هفته نامه «مشعل» هم که صدا و راوی پدرها و مادرهای داغدار مدرسه شجره طیبه میناب در رسانه است، تشکر می کنم.» روایت او از سورنای 6 ساله با جمله ای ناتمام در ذهن مخاطب باقی می ماند؛ نه به عنوان پایان؛ بلکه به عنوان ادامه ای از یک حقیقت تلخ و ماندگار. در این روایت، کودکی رفت؛ اما نام او، نگاه او و رؤیاهایش در حافظه یک پدر، یک شهر و تاریخی که این روزها را ثبت می کند، باقی ماند؛ بی آنکه تمام شود.