روایت دل سوختگی پدر نفتی که نگاه بدرقه اش در سکوت تلخ مدرسه میناب گم شد

کوله پشتی خــــــــونین در داغ خاطره

حمیدرضا  زینلی|  صبح روز شنبه نهم اسفندماه، مثل همه صبح های دوران تحصیل، با بوق کوتاه سرویس مدرسه آغاز شد؛ صدایی که مادر را تا در خانه کشاند تا نگاه آخرش را بدرقه راه فرزندی کند که با ذوق زنگ ورزش، کوله پشتی اش را روی شانه جابه جا می کرد و لبخندی کوچک تحویلش می داد. پدر اما آن صبح را ندید؛ او کیلومترها دورتر، در دل یک روز کاری پرمشغله، بی خبر از طوفانی بود که داشت از راه می رسید، سرویس از کوچه خارج شد، خیابان های آرام میناب را پشت سر گذاشت و از میدانی گذشت که تصویر شهیدان و سردار سلیمانی در آن نقش بسته بود؛ جایی که سورنا همیشه با نگاهی پرشور از کنارش عبور می کرد و در دل آرزو داشت روزی همچون آنان، اسطوره و سربلند باشد. در نهایت بچه ها با شلوغی شیرین خودشان وارد حیاط مدرسه شجره طیبه شدند؛ جایی که زنگ اول، ورزش بود و صدای دویدن، خنده و هیاهوی کودکانه، فضای مدرسه را زنده می کرد.

اما درست حوالی ساعت ۱۰:۴۵، در حالی که مادر در خانه مشغول کارهای روزمره بود، ناگهان همه چیز در یک لحظه فروریخت. غرشی مهیب آسمان آرام میناب را شکافت و بمب ها بر مدرسه شجره طیبه میناب که 168 دانش آموز ابتدایی را برای کسب علم و دانش در خود جای داده بود، فرود آمدند؛ زمان برای چند ثانیه ایستاد و در همین بین بود که دیوارها لرزیدند و کلاس ها فروریختند و آوار شدند بر معصومیت کودکی که در سکوتی تلخ گم شد.

از همان ثانیه ها، روایتی آغاز شد از پدر و مادری که هرگز گمان نمی بردند آن صبح آرام مدرسه، به غروبی سنگین در زندگی شان ختم شود؛ غروبی بی بازگشت که در آن دیگر اثری از فرزند دلبندشان نبینند. «سورنا» با ددمنشی دشمن آمریکایی – صهیونی مظلومانه شهید و آسمانی شده بود.

این گزارش، روایتی است از زبان محمد حسین پور، پدری که آن روز را نه در اخبار؛ بلکه درجان خود تجربه کرده است؛ پدری که اکنون، از دل خاطره و داغ، ماجرای صبحی را بازگو می کند که زندگی اش را برای همیشه تغییر داد. او از آغازین روزی می گوید که جنگ رمضان رقم خورد؛ روزی که آسمان آرام میناب هم بی نصیب از آتش و دود نماند.