
آتش نشان پالایشگاه نفت بندرعباس از شغل نفس گیر خود در مرز باریک مرگ و زندگی می گوید
رخت نجات و نجابت
لیلا مهداد | خطر و آتش، آبدیده اش کرده. سال هاست تن به آتش می زند تا شعله ای را در نطفه خفه کند یا ناجی جانی باشد. براستی که نسبت دادن مردی از جنس خطر و آتش، برازنده اش است. با این تفاسیر بهزاد صفایی در زمره آنهایی که پسوند کارکنان صنعت نفت را دارند، جایی ندارد؛ چون شیدای رخت خدمتی است که بر تن می کند؛ رخت نجات و نجابتی که قامتش را در خود حبس کرده تا حافظش باشد در میانه میدان خطر. آتش نشان شدن برایش خوش یمن و مبارک بود؛ زیرا از همان روز عاشق شد؛ درست از همان نخستین روزهای خدمت تا همین امروز؛ عشقی که سرتا پایش را در برگرفت و به او کمک کرد تا با تمام وجود در عملیات حاضر شود و ایفای نقش کند. حالا در این روزگار، میانه داری در دودهای خفه کننده و حریق های گسترده از او و همرزمانش، مردان پولادینی ساخته که هر روز درس جدیدی از شجاعت می آموزند و تصویری از دلیری را به نمایش می گذارند. هر شیفت کاری، با تمرین های بی وقفه در شیفت های شب یا روز و آماده باش همیشگی برایش آزمونی است سخت.
هجرت به شهر رودها و سدهای شگفت انگیز
قصه صفایی و خطه گرم جنوب به خیلی پیش ترها برمی گردد؛ زمانی که پدر و مادرش رخت هجرت تن کردند و سرزمین سبز شمال را پشت سر گذاشتند و راهی جنوب شدند. پدر نظامی بود و حسب وظیفه، باید بساط زندگی اش را در جنوب کشور پهن می کرد. هجرتی که کام خانواده صفایی را شیرین کرد؛ با تولد فرزند دلبندشان. پدر، عضو جدید خانواده صفایی ها را «بهزاد» نامید. تاریخ تولدش عجین شد با خرداد 1360. کودکی که برادری بزرگ تر از خود را به خانه دید و شد فرزند دوم خانواده. محل تولدش، شهر رودها و سدهای شگفت انگیز است، همان اندیمشک دلنشین؛ هرچند کامیابی ها دوام نیاوردند و روزگار کام خانواده را تلخ کرد. پدر حریف سرطان مغز نشد و به دیار باقی شتافت تا پسرهایی که کمی قد کشیده بودند، در فراهم آوردن دخل خانه شریک شوند.
عضویت در خانواده بزرگ نفت
خانه صفایی ها چهار پسر را در خود می پرورانید؛ بهزاد و برادرانش: «پدر که به دعوت حق لبیک گفت، من و برادرم به نوعی نان آور خانه شدیم.» شاید برای همین بود که صفایی، وقت کنکور دادن و نشستن پشت نیمکت های دانشگاه را پیدا نکرد و راهی بازار کار شد؛ اگرچه سرنوشت برایش خواب های خوش دیده بود و در بازار پرهیاهوی مشاغل مختلف، مسیر او به پالایشگاه افتاد: «همه برادرانم شغل شان آزاد است.» کارنامه سال دوازدهم را گوشه ای از کتابخانه جای داد و همت کرد برای یافتن شغلی که هم چاره کار آن روزهایش باشد، هم گره ای از زندگی اش باز کند و هم چشم اندازی روشن داشته باشد برای آینده. از این رو شد عضوی از خانواده بزرگ نفت؛ اما حالا دوره کاردانی را پشت سر گذاشته و سمت سازمانی افسر ارشد آتش نشانی در پالایشگاه بندرعباس را دارد :«چون پست خالی نیست، من هم راننده پایه آتش نشانی هستم و هم امور تعمیرات و نگهداری تجهیزات و ادوات آتش نشانی را به عهده دارم.»
ثبت خاطره در هر گوشه از پالایشگاه
اسفند به فروردین گره خورد تا سابقه کارش حالا 24سال خدمت در پالایشگاه قدیم نفت بندرعباس باشد. از وقتی دست سرنوشت، روزها و سال هایش را به زلف نفت گره زد، در قسمت های مختلف ایستاد برای خدمت کردن. در گام اول و روزهای ابتدایی که در قامت پیمانکاری پا به پالایشگاه گذاشت تا امروز مسیری طولانی را پیموده: «اگر اشتباه نکنم سال 1399 قراردادی شدم.» روزگاری بود که تازه با نفس پالایشگاه و جهان پیچیده صنعت نفت آشنا می شد و در اداره تاکسی پول -بخشی از حمل ونقل در ادارات که طی شرایطی خودرو در اختیار افراد قرار می دهند- نخستین گام هایش را برمی داشت. بعد نوبت آموختن رسید؛ آنگاه که در بخش بازرسی فنی، در سایه سار مهربانی و دقت پیشکسوتان خود مشق تجربه کرد و چشمش به ریزه کاری های فنی باز شد. سپس نوبت به تجربه اندوزی و مسئولیتی سنگین رسید؛ راهبری و هماهنگی تجهیزات جرثقیل. در آن دوران صفایی، نامش با جرثقیل های غول پیکر و حرکت های حساب شده گره خورد؛ اما سرنوشت برایش قصه پرفرازونشیب دیگری رقم زد؛ همان طور که گاهی زندگی آدمی را می آزماید. از این رو مدتی هم در دل بخش تعمیرات در کنار یکی از مهندسان که روحش شاد باد، قرار گرفت و از او درس هایی آموخت؛ درس هایی از جنس صبر، دقت و عشق به کار. این گونه بود که سال به سال، تجربه به تجربه از پیمانکار ساده ای که روزی به پالایشگاه آمد، به کارگری باتجربه و مستقیم تبدیل شد؛ مردی که هر گوشه ای از پالایشگاه، خاطره ای از تلاش او را در خود ثبت کرده است.
بهانه ای برای دور بودن از وابستگی کشور
برگه های تقویم به سال 1391 رسیده بود که صفایی، این بار در قدوقامت یک آتش نشان در پالایشگاه برای خدمت خبردار ایستاد. انتخاب این مسیر برای او در هیجانی نهفته بود که گویی در نفس داغ آتش نشانی می شد آن را مزه مزه کرد، هیجانی اصیل و بی آلایش؛ البته این تنها هیجان نبود که راهش را روشن می کرد؛ بلکه نجات جان انسان ها و پاسداری از اموال و تجهیزات، انرژی و انگیزه ای مضاعف به او می بخشید تا در این مسیر پرریسک و پرحرارت ثابت قدم بماند؛ اگرچه خودش هم باوری ریشه دار به کارش داشت: «ما جایی کار می کنیم که خروجی آن در مرحله اول، تامین کننده مالی است و در مرحله بعد، تامین کننده چرخه زندگی مردم؛ همچنین بهانه ای برای دور بودن از وابستگی کشور.» به باورش آتش نشان بودن، یعنی همیشه در حالت آماده باش زندگی کردن؛ حاضر و مهیا برای همان دقایق سخت و نفس گیری که هر لحظه ممکن است از راه برسد؛ البته صفایی بخوبی تفاوت آتش نشان صنعت نفت بودن را با آتش نشان شهری درک کرده: «تفاوت آتش نشان شهری با صنعتی قطعا بسیار زیاد است. دما، محیط عملیات، نوع مواد و فشار بالا.» در دنیای صنعتی، آتش گاهی هویتی متفاوت و چالش برانگیزتر می یابد. با این همه، گاهی اوقات این دو جهان متفاوت، در نقطه ای حیاتی به هم می رسند و شبیه یکدیگر می شوند؛ درست همان جا که پای امدادونجات و اطفای حریق به میان می آید و در آن لحظات حساس، فقط انسان و آرزوی نجاتش در مرکز توجه قرار می گیرد.
تا به امروز، زندگی برنده میدان بوده
آتش نشان شدن به همین سادگی ها هم نبود؛ بلکه برای جامه خدمت بر تن کردن، دوره های پایه را گام به گام و با دقتی جانانه پشت سر گذاشت؛ از شناخت انواع خاموش کننده ها و روش به کارگیری آنها گرفته تا مهارت های تخصصی تر اطفای حریق خودرو با کف، آموزش های امدادونجات، انواع گره های حیاتی و روش ورود ایمن به مکان های پرخطر با حضور مواد و گازهای مختلف؛ دروسی که پله ای بودند برای آماده شدن در برابر آتشی که هر لحظه ممکن بود زبانه بکشد. از آرزوهایش در حوزه فعالیتش که می پرسیم، آرزویی به خاطر ندارد؛ اگرچه باوری عمیق در گفتارش موج می زند: «نمی شود آرزویی داشت. آمدن به صنعت و مشغول به کار شدن چه در شیفت شب و چه شیفت صبح، با پای خودمان است و برگشتن مان با خدا.» این را با همان آرامشی می گوید که گویی بزرگ ترین حقیقت زندگی را بازگو می کند. شغل او، جنگی تن به تن است؛ نبردی نفسگیر در آن مرز باریک میان مرگ و زندگی و در این پیکار همیشگی، دست بر قضا تا به امروز، زندگی برنده میدان بوده؛ نعمتی که او با سپاس، آن را لطف خدا می داند.
دفتر خاطراتی به قطر 24سال تجربه و زندگی در صنعت نفت
چالش ها، مثل هر پیشه دیگری، کم و بیش سر راهش سبز می شوند؛ اما به باور صفایی، گاهی چالش های این صنعت به اندازه وسعت عظیمش، بزرگ و نفسگیر هستند. تحریم ها همچون وزنه ای سنگین بر گلوی صنعت نشسته اند تا نفس هایش را به شماره بیندازند.
با این همه، هر بار که ناامیدی قصد نزدیک شدن می کند، صنعت، قدرتمندتر از قبل، نبضش را می زند و زنده می ماند. تا به امروز تلخ و شیرین های بسیاری را پشت سر گذاشته؛ دفتر خاطراتی به قطر 24سال تجربه و زندگی در صنعت نفت؛ اگرچه در میان اوراق این دفتر خاطرات، برخی صفحات بیشتر به یادش مانده است؛ کسانی که شجاعانه باید به دل آتش می زدند و خارج از توان شان ایفای نقش می کردند تا هر شنونده و بیننده ای حیرت کند از این میزان شجاعت و دلیری.
صحنه ای که هرگز از یاد نمی رود
در میان همه خطرات، بزرگ ترین و تلخ ترین اتفاق برایش انفجار اسکله بود؛ حادثه ای که شرایطی دهشتناک و تکرار نشدنی رقم زد؛ انفجار اسکله، جنازه ها و آن ویرانی گسترده. وقتی خاطرات آن اتفاق را مرور می کند، از اضطراب ویژهای که حاکم بود، می گوید. از اینکه افسر ارشد، آقای سالاری به همراه چند همکار برای کاری روی لاین به اسکله فولاد رفته بودند. صفایی با شنیدن صدای انفجار، دلشوره وجودش را گرفت: «اول فکر کردم در موقعیت آنها این انفجار رخ داده؛ اما وقتی خود آنها پیج کردند و گفتند که صدا از اسکله بوده و به سمت موقعیت می روند و در صورت نیاز به پشتیبانی اطلاع می دهند، متوجه فاجعه اسکله شدم». بعد از ورود گروه به اسکله و بررسی شرایط از سوی افسر ارشد، رئیس آتش نشانی و رئیس اچ اس ای، درخواست پشتیبانی فوری ارسال شد و آنها وارد محیطی شدند توصیف ناشدنی: «محیطی بسیار وحشتناک از لحاظ عمق تخریب و تعداد جنازه و تکه های بسیار کوچک و نوک تیز کانتینر که همه جا پخش شده بود. از یک طرف که راه را باز می کردیم، آتش از طرف دیگر، به کانتینر بعدی سرایت می کرد.» بعد از آن، همه آتش نشان های اطراف نیز به کمک آمدند و پس از بررسی های دقیق، اطفا انجام شد. صحنه ای که هرگز از یاد حاضران در صحنه پاک نخواهد شد.
مهندسی معکوس؛ روشی برای برطرف کردن نیازها
صفایی، برنامه ریزی دقیق و درون سازمانی را بخش لاینفک آتش نشانی می داند تا مردان پولادین خطر و آتش از پس هر حادثه ای بربیایند. او یقین دارد که در کنار شجاعت و دلاوری همرزمانش، برنامه ریزی های دقیق درون سازمانی سبب شده حوادث در بخش های مختلف بسیار کاهش یابد: «کار روزمره آتش نشانی را می توان به 2 بخش اصلی تقسیم کرد؛ تعمیر و نگهداری تجهیزات و آماده باش در واحدها برای انجام کارهای تعمیراتی و بررسی مخاطرات، در همکاری تنگاتنگ با اداره ایمنی.» اگرچه دوباره از محدودیت هایی می گوید که تحریم های یکجانبه به ایران تحمیل کرده: «برای خرید تجهیزات به روز، کاری از دستمان برنمی آید؛ اما با مهندسی معکوس تا حدودی می توان نیازها را برطرف کرد. در این میان، آنچه بر جان نمی نشیند، خاطرات تلخ است... .»