همکاری که سرود تعهد را در دل کارگاه های نفت اهواز زمزمه کرد

هم نشینی آفتاب و آهن

لیلا مهداد |  سال هاست که صدای فلز و چرخش دستگاه ها با ضرباهنگ زندگی اش یکی شده؛گویی نفس های کارگاه با نفس های او هماهنگ می شود. از روزهای نوجوانی در آموزشگاه نفت تا شب های بی پایان کارگاه، زندگی اش با آهن و هنر ساخت گره خورده است. حالا بعد از سال ها کسب تجربه دست هایش با دقتی میلیمتری و حسی پدرانه، قطعاتی را می سازند که گاه جان ماشینی بزرگ را حفظ می کنند. روایت غلام عباس ایمری، رئیس تراشکاری کارگاه مرکزی اهواز، تنها شرح یک پیشه نیست؛ حکایت تعهدی ا ست که زمان نمی شناسد. قصه تجربه هایی است که با عرق جبین و خطری مدام به دست آمده؛ دغدغه ای که امروز، میان کمبود آموزش، فرسودگی تجهیزات و نسل تازه نیروی کار، بیش از همیشه نیاز به شنیده شدن دارد.

قدم به دنیای روشن فردا

غلام عباس ایمری، رئیس تراشکاری کارگاه مرکزی اهواز 52بهار را پشت سر گذاشته، با قامتی برخاسته از کوه های سرسخت زاگرس و دست هایی که روایتگر 35سال زندگی با دنیای مکانیک و ماشین افزار است، سال هاست در گرمای همیشگی اهواز زندگی می کند، جایی که آفتاب تندش با حرارت دستگاه ها درمی آمیزد و هر دم، نسیمی است که بوی روغن و فلز را با خود می برد. زندگی اما برای او همواره با انتخاب های آسان پیش نرفته است. زمانی که بار تامین خانواده بر دوشش نشست، هنوز در آستانه نوجوانی بود؛ زمانی برای رویاپردازی های بلند، اما واقعیت راه دیگری نشان می داد. پس از پایان دوره راهنمایی با مدرکی که به گفته خودش «سیکل» بود، چشمش به تابلویی افتاد که سرنوشتش را رقم زد؛ شرکت ملی نفت ایران استخدام می کرد. تابلویی ساده، اما دریایی به روی آینده. همان شد. در آزمون ورودی آموزشگاه فنی وحرفه ای شهید باهنر نفت اهواز ثبت نام کرد. پس از پشت سر گذاشتن آزمون کتبی و مراحل گزینش در مهرماه 1367 قدم به دنیایی گذاشت که بوی روغن، صدای همهمه دستگاه ها و شِکوه آهن را با خود داشت؛ دنیایی که وعده آینده ای روشن می داد.

هویتی تازه از جنس دقت و صبر

دو سال آموزش فشرده، مانند پله هایی از جنس تلاش و اشتیاق، یکی پس از دیگری طی شد. سال نخست با هنرهای پایه ای آغاز شد؛ فلزکاری با ضرباهنگ چکش، جوشکاری با جرقه های رقصان و نجاری با عطر کهنه چوب. هر کدام زبانی بود برای گفت وگو با ماده. سال دوم، عمق بیشتری یافت؛ «تراشکاری با دقت هزارم میلیمتر»، غرش موتورهای درون سوز و تپش منظم پمپ ها. در کنار این رقص دست ها با ابزار، ذهن او نیز صیقل خورد. درس های تئوری مانند فنون، رسم فنی و حساب فنی به کارگاه ذهنش نظم دادند و ترکیبی زیبا پدید آوردند؛ هنر دستانی توانا با فرماندهی اندیشه ای آگاه. این سال ها، تنها یادگیری یک شغل نبود؛ ساخت هویتی تازه بود؛ هویتی از جنس دقت، صبر و افتخار به خلق چیزی باارزش.

تعمیر شاهرگ های صنعت نفت

پاییز 69 با بوی خاک نمناک و رنگ طلایی برگ ها، او را به آغوش کارگاه مرکزی اهواز کشاند. این بار نه به عنوان شاگرد که به عنوان یک تراشکار؛ با ابزاری در دست و اطمینانی تازه در نگاه. سال ها گذشت، گویی در ریتم یکنواخت و موزون چرخش ماشین ها حل شد. حدود 15سال، هنر فرزکاری را با چنان دقتی پیش برد که هر قطعه، امضای او را بر خود داشت. سپس نوبت به دنیای مدرن تر و دقیق تر رسید؛ «ورود به قلمرو دستگاه هایCNC.» در این دنیا، دیگر تنها چرخش فلز مهم نبود؛ بلکه گفت وگویی پیچیده میان ذهن برنامه نویس و زبان ماشین برقرار بود. او هم اپراتوری را آموخت و هم زبان این دستگاه های دقیق را؛ جایی که دقت به اندازه نفس کشیدن حیاتی بود: «در سه سال اخیر در جایگاه سرپرست بخش تراشکاری ایفای نقش می کنم.» نقش او اکنون تنها ساخت قطعات نیست، بلکه هدایت سمفونی پیچیده ای متشکل از ۳۲ نوازنده زبده است؛ ترکیبی از نیروهای رسمی با خاطراتی انباشته، قراردادی ها با انگیزه ای تازه و ارکان ثالث با تخصصی فشرده: «همگی متخصص، باتجربه و اغلب دارای مدارک دانشگاهی.» کارگاه زیر نظر او، مانند یک ارکستر بزرگ است که باید هماهنگ بنوازد: «کاری که به این بخش سپرده می شود، معمولی نیست. ساخت تجهیزات و تعمیر قطعاتی که شاهرگ های صنعت نفت هستند؛ از استخراج گرفته تا انتقال و فرآوری.» قطعاتی که گاه در اعماق زمین یا در قلب خطوط لوله وظیفه ای حیاتی بر دوش می کشند. دقت در اینجا یک انتخاب نیست، یک اجبار است: «کوچک ترین انحراف، ساده ترین اشتباه، می تواند موجی از پیامدهای بزرگ و پرهزینه ایجاد کند»؛ بنابراین، هر جرقه، هر تراش و هر اندازه گیری زیر دید تیز و مسئولانه او و همکارانش حکم یک تصمیم سرنوشت ساز را دارد.

هر قطعه یک قصه دارد

به گفته ایمری در ظاهر، ساعت کاری در کارگاهشان همانند دیگر ادارات شرکت ملی مناطق نفت خیزجنوب است اما قلب تپنده واقعیت، ضرباهنگی دیگر دارد: «هنگامی که اورهال کارخانه ها در پیش است یا توربین ها و کمپرسورها نیاز به ترمیمی اساسی دارند و زمانی که دکل های حفاری در میانه بیابان انتظار پاسخی فنی می کشند، زمان از چارچوب همیشگی خود خارج می شود. در این لحظات، ساعت تنها عددی بر دیوار است.» چراغ های کارگاه از سپیده دم تا شامگاه و گاه از شامگاه تا سپیده دم، روشن می مانند و سایه های خمیده متخصصان را روی قطعات غول پیکر می افکنند :«قطعاتی که راهی این واحد می شوند، گویی از گوشه گوشه دنیای پیچیده نفت گردآوری شده اند؛ از روتور توربین های عظیم و کمپرسورهای طاقت فرسا گرفته تا پمپ ها و ژنراتورهای حیاتی؛ از تبدیل های حفاری با آن رزوه های دقیق و ابعاد متنوع تا قطعاتی چون تیوبینگ هنگر، چوک فلنج، کیسینگ و دریل کالر. فلنج هایی از کلاس های مختلف، بیس پایلوت ها و رزوه های فرسوده ای که باید دوباره جان بگیرند.» هر کدام قصه ای از فشار، حرارت و فرسایش دارند.

تکیه بر گنجینه دانش و تجربه

چنین است که به برکت تخصص و تجربه نایاب کارشناسان این بخش از گستره مناطق نفتخیز جنوب، قطعات برای ساخت یا تعمیر به اینجا کوچ می کنند. گاهی نیز در مواردی خاص خود کارشناسان به مناطق دوردست سفر می کنند تا با حضور بر بالین دستگاه، تشخیصی دقیق ارائه دهند: «تمام این فرایند حساس، در حالی جریان دارد که طنین سنگین تحریم ها، دسترسی به ماشین آلات به روز و باکیفیت را به رویایی دشوار تبدیل کرده است.» از سوی دیگر، سایه فرسودگی تجهیزات و کمبود برخی قطعات بر دشواری های کار می افزاید و بار مسئولیت را دو چندان می سازد: «با این همه، در میان جرقه های کارگاه و هیاهوی دستگاه ها، نیروهای متعهد و خستگی ناپذیر این بخش با تکیه بر گنجینه دانش و تجربه خود و با عزمی راسخ می کوشند تا اهداف را به سرانجام برسانند و مانعی فراروی تپش نبض استخراج و صادرات نفت این مرز و بوم ایجاد نشود.»

قطعات کوچک اما گره گشا

ایمری می گوید: کار ما آنقدر حساس و اثرگذار است که گاه زمان از تابعی معمولی به اربابی سخت گیر تبدیل می شود. ساعت و تقویم، معنای همیشگی خود را از دست می دهند و «باید»ی بزرگ، جای هر «می شود»ی را می گیرد: «وقتی قطعه ای در میان ماشین متوقف می ماند یا چرخ دکل و خط تولید حتی برای یک لحظه از حرکت می ایستد، دیگر فرقی نمی کند روز باشد یا شب؛ راهی کارگاه می شویم. مثل روزی که برای بازسازی رزوه یک «تبدیل حفاری» مربوط به دکل 84 اهواز، خود را به کارگاه رساندیم.» فضای آشنا، با صدای یکنواخت و اطمینان بخش دستگاه ها، بوی تند روغن و فلز و تمرکزی سنگین پر شد؛ تمرکزی که در آن، هر میلی متر نقش سرنوشت ساز خود را بازی می کند. کاری که شاید در نگاه اول، تنها یک قطعه ساده به نظر برسد اما در واقع، کلید ادامه کار دکلی است که توقفش هر لحظه اش هزینه ای به دامن می آورد. همین قطعه به ظاهر کوچک، گره گشای حرکتی بزرگ خواهد بود.

   کوچ آموزش به دل کارگاه

اینجا، تعهد پیش از وقت سنج آغاز می شود؛ جایی که بار مسئولیت، سبکی خواب را زیر پا می گذارد و کارگاه، حتی در سحرگاهان خسته، گرم ترین خانه دوممان می شود، اما زخمی آرام و کهنه، روزبه روز عمیق تر می شود: «با تعطیل شدن آموزشگاه های تخصصی نفت، مسیر ورود جوانان تازه نفس اما آماده و آموزش دیده به کوچه ای تنگ و محو تبدیل شد.» آن پشتوانه مطمئن از میان رفت؛ نسل هایی که پیش از ورود به هیاهوی کارگاه، نوازش فلز را با انگشتان تجربه کرده بودند و ذهنشان برای سنگینی این فضا آماده بود. در چنین فضایی، آموزش ناگزیر به دل کارگاه کوچید؛ آموختن در حین انجام: «راهکاری که اگرچه ناگزیر اما مسیری طولانی و پرفرازونشیب است و بهایی پنهان بر دوش همه می گذارد.» یادگیری در کنار دستگاه های غران، زیر سایه قطعات سنگین و در میان پروژه های حساس، نه تنها ضرباهنگ کار را کند بلکه سایه خطر را نزدیک تر می کند. در اینجا، حتی یک چشم برهم زدن ناآگاهانه هم می تواند آثاری ماندگار و دردناک بر جای بگذارد.

نیروهایی که گاه خود معمایی تازه اند

به باور او کارگاه، آزمایشگاه شخصی نیست: «اینجا تجربه باید پیش از رویارویی با واقعیت شکل گرفته باشد، نه هم پا با آن. نبود بنیان محکم آموزش بار اضافه ای بر دوش استادکاران کهنه کار می گذارد و روند انتقال دانش ناب را دشوار و شکننده می کند؛ گنجینه ای که اگر با شتاب و بی دقتی منتقل شود، هم جان ها را می فرساید و هم اصالت کار را خدشه دار می سازد.» و افسوس که واقعیتی تلخ، رفته رفته چهره می گشاید: «بسیاری از نیروهایی که در سالیان اخیر پا به این عرصه گذاشته اند، چه رسمی، چه قراردادی و چه برون سپاری، نه از مسیرهای کارشناسی و تخصصی که اغلب از درهای غیرحرفه ای وارد این صنعت شده اند. حاصل آن چنان که باید روشن کننده نیست. این نیروها نه تنها گرهی از کار نمی گشایند که گاه خود به معمایی تازه تبدیل می شوند؛ معمایی که حل آن به عهده پیشکسوتان است.» به اعتقاد ایمری، ساعتی که باید به پیشبرد پروژه اختصاص یابد، ناچار صرف آموزش الفبای کار، تصحیح خطاهای مقدماتی و مراقبت بی وقفه می شود: «انگیزه و توانی که باید سازنده و آفریننده باشد، در مسیر جبران کمبودهای تجربه و دانش اولیه به باد می رود.»

دو تکیه گاه جدا در قلبم

در میان این همه دغدغه کاری، زندگی شخصی اش هم با روایت خودش پیش می رود. دو پسر دارد: «دو تکیه گاه قلبم که هر کدام دنیایی جداگانه در خود دارند.» در روزهای اخیر درگیر اعزام پسر کوچک تر بوده به سربازی:«این چند روز درگیری ذهنی و عملی اعزام پسر کوچکترم به سربازی را داشتم.» روزهایی آکنده از رفت وآمد، اندیشه و نگرانی های پدرانه که ناخواسته زمان را از کف آدم می رباید. ایمری دوست دارد پسرها راه پدر را در پیش بگیرند و صنعت نفت گره بخورد با زندگی شان: «دوست دارم پسرهایم همکارم شوند. اگر فرصت و مسیر هماهنگ شود، همکار شدن آنها با من نیز دور از ذهن نیست.» به باورش کار، وقتی با شناخت و اعتماد عجین شود، شکلی دیگر می یابد: «پسر بزرگترم نیز به تازگی، حدود دوسال است که به عنوان نیروی پیمانکاری در همین مجموعه مشغول به کار شده.» تجربه ای تازه برای پسر و آرامش خاطری کم رنگ، اما عمیق برای پدر که می بیند نسل بعد، قدم در راهی می گذارد که او سال ها با رنج و عشق پیموده است.