
قدیمی ترین مامای صنعت نفت از رد پای زندگی در انگلستان تا امیدیه می گوید
نغمه سرای تولد
فاطمه دهقان نیری| باران سیل آسای جنوب شروع به باریدن گرفت و در هیاهوی غرش و رعد، صدای گریه زنی جوان در خانه ای ساده پیچید. مامای شهر با دستانی لرزان از سالخوردگی، اما پرقدرت از تجربه و با گام های آرام و مطمئن وارد شد و کنار مادر باردار نشست؛ واژگانی آرامش بخش بر زبان آورد و با صبری بی پایان، لحظه دشوار را به معجزه بدل کرد و با قراردادن نوزاد در آغوش گرم مادر به راه خود ادامه داد. راهی که بیش از 60 سال است در مسیر آن قدم برداشته و بازنشستگی و سن و سال هم نتوانسته، مانعش شود. این شرح حال کوچکی از «مهین راول»، مامای سالخورده شهرستان امیدیه استان خوزستان است که سال ها شاهد نخستین لحظه های زندگی بوده است و چین های صورتش، قصه صدها تولد را روایت می کند، روایت های شیرین زندگی که خبرنگار مشعل را تا خطه خوزستان کشاند تا بنگارد هر آنچه قدیمی ترین مامای صنعت نفت در طول سال ها خاطره کرده است.
دیوارها و پنجره های شهر که نمایان شد، راننده پرسید: مستقیم به مرکز بهداشت و درمان بروم؟ گفتیم: نه. با خانم مهین راول قرار مصاحبه داریم و منتظر ما هستند. می دانید خانه او کجاست؟ با شنیدن اسم راول، لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت: مگر می شود کسی او را نشناسد. از امیدیه گرفته تا خارگ، مسجد سلیمان و هفتگل، همه نامش را با احترام بر زبان می آورند. قابله پدر من هم بوده است؛ شیرزنی است برای خودش. ماشین با گذر از خیابان اصلی به کوچه ای پیچید و کنار خانه ای یک طبقه با آجرهای سفالی که حکایت از قدمت طولانیش داشت، ایستاد. زنگ خانه را زدیم و با اجازه صاحبخانه وارد شدیم. خانه ای با شومینه ای گرد که بشقاب مسی بزرگی، زیباترش کرده و تابلوی سیاه قلم از چهره مامای کهنسال صنعت نفت که به دست هنرمند یکی از همان افرادی کشیده شده است که نخستین نفس های زندگی اش را پس از خانم راول دارد.
مبهوت در نقاشی بودیم که با قدی خمیده و چهره ای پرچین که قصه صدها تولد را روایت می کرد، با نگاهی که یادآور اشک ها و لبخندهای مادران است، در آستانه در ظاهر شد و ضمن خوش آمدگویی، با عصایی در دست به سمت مبلی کنار شومینه رفت و کوله بار تجربه هایش را اینگونه برایمان باز کرد: پدرم پزشک راه آهن آبادان و از مسلمانان هندوستان بود و مادر از دیار اصفهان و من که به عنوان نخستین فرزند این خانواده، بیست و هشتمین روز از سال 1315 در آبادان به دنیا آمدم و تا کلاس پنجم ابتدایی در این شهر تحصیل کردم. با تاکید و اصرار پدرم بر درس خواندن، من و برادرم به مدارس شبانه روزی فرانسوی ها به بصره رفتیم و فارسی را هم در مدارس ایرانی امتحان دادیم.
ورود به نفت
گویا به زمان گذشته پرتاب شده باشد، نگاهی از پنجره به بیرون انداخت و ادامه داد: بعد از دیپلم، در سال 1339 (1961) به بیرمنگام انگلیس رفتم تا به خواسته خودم، در رشته پرستاری و مامایی تحصیل کنم. دوران خیلی سختی بود آن هم برای من که در خانه پدری خدمتکار داشتم، اما در دانشگاه باید کارهای سخت مراقبت از بیماران را انجام می دادم. با تمام سختی هایی که داشت، در رشته مامایی فارغ التحصیل شدم و از آنجا که سودای وطن همواره با من بود، پس از 8 سال دوری، به آبادان برگشتم و در هلال احمر آبادان مشغول به کار شدم. هم به مطب پدرم می رفتم و در کنار او مشغول بودم. تا اینکه با دریافت مجوز راه اندازی مطب، عصرها در مطب خودم مشغول می شدم که گاه پیش می آمد 90 مریض به صورت سرپایی مراجعه می کردند.
آهی کشید و گفت: دست روزگار سر ناسازگاری گذاشت و داغدار فوت مادر و سپس پدر شدم. نبود والدین، اذیتم می کرد به همین دلیل مدارکم را جمع آوری کردم و به مقصد وزارت نفت راهی تهران شدم. آنجا پس از بررسی مدارک، گفتند در جزیره خارگ به یک ماما احتیاج داریم، می روید و من که تنها بودم و برایم فرقی نداشت کجا باشم، پذیرفتم؛ با وجود آن که خیلی ها در آن موقع سعی کردند مرا از تصمیمم منصرف کنند، راهی جزیره خارگ شدم. در آنجا هم سرپرست بیمارستان بودم و هم زایمان ها را انجام می دادم و افزون بر افراد بومی، مداوای مسافران کشتی های باری و مسافری هم با ما بود. ابتدا با حضور زن در کشتی مخالفت می کردند، اما با اصرار و پافشاری من، اجازه دادند زنان هم وارد کشتی شوند و به کار مداوا ی بیماران بپردازند. بعد از دو سال کار در جزیره خارگ، به هفتگل منتقل شدم و در دو سال خدمت در آنجا هم، به صورت شبانه روزی پیگیر حال بیماران بودم. از آنجا به مسجد سلیمان و اهواز هم برای درمان زنان باردار می رفتم تا اینکه به شهرستان امیدیه منتقل شدم. در آن زمان بیشتر زایمان ها به صورت طبیعی و در خانه انجام می شد و در صورت مشاهده موارد اضطراری و همچنین بیمارانی که نیاز به عمل سزارین داشتند، با درخواست ماشین، آنها را تا بیمارستان همراهی می کردم.
کاهی به جای زندگی
به اینجای گفت وگو که رسیدیم، یکی از دفترچه های کاهی روی میز را برداشت، ورق زد و ادامه داد: نگاه کن تمام مشخصات بیمارانم را در این دفترچه ها می نوشتم. آن زمان که کامپیوتر و این وسایل نبود همه چیز را می نوشتیم؛ به همین دلیل شماره پرسنلی، آدرس، مشخصات خانوادگی بیماران را در دفترچه می نوشتم و زمان مراقبت های ماهانه مادر باردار که می رسید به خانه هایشان می رفتم. گاه پیش می آمد که نصف شب، حال بیماران نامساعد اعلام می شد، کیفم را برمی داشتم و به خانه هایشان می رفتم. خانه ها هم که بزرگ و اتاق های مجزا نداشت. از روی سه یا چهار بچه رد می شدم تا به مادر باردار برسم و در آشپزخانه یا پستو زایمان صورت می گرفت.
به اتاقی که گوشه خانه بود، اشاره کرد و گفت: در سال 1371 بازنشسته شدم اما به کار ادامه دادم. اتاقی را مجهز و استریل کرده بودم تا مادران باردار غیرشرکتی که مراجعه می کردند و بضاعت مالی آنچنانی نداشتند، در همین جا به صورت رایگان و با خیالی آسوده زایمان کنند. تا چند سال پیش که توانایی جسمی بهتری داشتم، این کار را انجام می دادم، اما الان دیگر توانی ندارم ولی توصیه های پزشکی لازم را به آنها می دهم. در دفترچه هم شرح حالشان را می نوشتم و ماهانه به خانه هایشان می رفتم و به همه مشاوره می دادم.
صبوری لازمه مامایی
به اینجای گفت و گو که رسید، با گلایه از جوانان امروزی که تمایل زیادی به زایمان غیرطبیعی دارند، گفت: آن زمان، فقط در موارد اورژانس و خیلی حاد، مادر باردار را برای سزارین به اتاق عمل می بردند و 90 درصد زایمان ها، طبیعی انجام می شد و خوشبختانه زایمان ها بدون مرگ و میر و با سلامت مادر و نوزاد همراه بود، اما متاسفانه امروزه، سزارین غافل از عوارضی که دارد، مرسوم شده و همه می خواهند بدون دردسر و راحت در بیمارستان با سزارین نوزاد خود را به دنیا بیاورند. البته نقش ماماها هم نسبت به گذشته خیلی متفاوت و کمرنگ شده است؛ در حالی که اگر کسی به دنبال مامایی می رود، باید صبور و باحوصله باشد و بداند مامایی کار سختی است که با پشت میز نشستن و بی اعتنایی به بیمار جور در نمی آید.
از او درباره تعداد نوزادانی که به دست او به دنیا آمده اند پرسیدم که توضیح داد: یادم نمی آید چند نوزاد به دنیا آورده ام، اما یادم می آید وقتی برای اولین بار برای زایمان مادر باردار رفتم، آنقدر ترسیده بودم که هر آن ممکن بود نوزاد از دست من رها شود. جالب است بدانید به دلیل علاقه به دامپزشکی، زایمان های زیادی هم در مورد حیوانات انجام داده ام و همه این کارها را با عشق و علاقه انجام می دادم.
ماندگاری در امیدیه برای مهربانی مردم
راول به سختی از جایش بلند شد و عصاکشان به سمت میز خاطرات کنار سالن رفت و گفت: این عکس ها و محبت های مردم امیدیه بود که باعث شد بیشتر عمر را اینجا بگذرانم. پسرم در حال حاضر 60 سال دارد و در آمریکا زندگی می کند. اما آنها هرگز نگذاشتند تنهایی را حس کنم. مردم امیدیه وقتی در کوچه و خیابان مرا می بینند، آنقدر محبت می کنند که تمام سال های سختی را فراموش می کنم. همه مواظب و مراقب من هستند. یادم می آید در خیابان قدم می زدم که جوانانی به کنارم آمدند و اظهار کردند که از مادرشان شنیده اند من آنها را به دنیا آورده ام. دستبوسی کردند و عکس یادگاری با من گرفتند. دیگری برایم چند خط شعر خواند و دعای خیرش را بدرقه راهم کرد.
از او پرسیدم با وجود امکان مهاجرت به خارج از کشور، چرا مهاجرت نکردید؟ که پاسخ داد: هیچ وقت دوست نداشتم خارج از کشور زندگی کنم؛ با اینکه به بسیاری از کشورهای دنیا سفر کرده ام و حتی می توانستم همراه پسرم بروم، اما چون ایمان داشتم هیچ نقطه از دنیا مانند وطنم یعنی ایران نمی شود، ماندن را به رفتن ترجیح دادم. خونگرمی و مهربانی مردم امیدیه هم که فراتر از جاهای دیگر است. علاوه بر این، اعتقاد قلبی به امام رضا (ع) دارم و قبل تر که توان جسمی اجازه می داد، به پابوس آقا می رفتم؛ الان هم آرزوی رفتن دارم که امیدوارم بطلبد. سخن به پایان رسیده و وقت رفتن است. از مهین راول خداحافظی می کنیم اما در ذهن به این می اندیشیم زنی که روزگار جوانی اش را در انگلستان گذرانده باشد، اما دلش همیشه برای خاک گرم و مردم صمیمی امیدیه می تپد، چقدر می تواند الگو باشد.
زنی که تمام عمر را با عشق و ایثار در خدمت زنان و کودکان سرزمینش گذرانده و هر بار که صدای تولدی در خانه ای بلند می شده، نگاه پرمهر او به مادر آرامش می بخشیده است؛ کسی که می دانست هر نوزاد، نه تنها آغاز یک زندگی که امیدی برای آینده این دیار است و حال در سالخوردگی اش، تاریخ زنده تولدها و ایثارها است.