
روایتی از نویسنده ای که ردپای کنجکاویش از جنگل های مه آلود هیرکانی تا مدیریت اکتشاف نفت کشیده شد
قصه گوی زمین
لیلامهداد: در مه های افسانه ای شمال، جایی که جنگل های هیرکانی با آوای رودها هم آواز می شوند، انگشتان کوچک پسربچه ای روی صفحه ای زردرنگ لغزید؛ صفحه ای که اسکلت های انسان ها و میمون ها را به هم دوخته بود. چشمان پسرک به تصویر اسکلت دوخته و کنجکاو کشف این جهان شد. آن روز، کتاب "تکامل" نه تنها یک کتاب که مشعلی شد و شعله اش تا نیم قرن بعد در دل کوه ها و مخزن های نفتی زبانه کشید. امروز، آن کودک 5 ساله، مردی56 ساله است ؛ او محمد رضا نائیجی؛ نویسنده و پژوهشگری که رد پای عشقش از روستا تا اتاق مدیریت اکتشاف شرکت ملی نفت ایران کشیده شده است.
گره زندگی با بوی خاک و سنگ
در هجدهمین بهار زندگی، وقتی بوی نم جنگل هنوز در پیراهنش مانده بود، جسورانه پا بر خاک خاطره انگیز روستا گذاشت و به سوی هیاهوی تهران پر کشید. نه ترس از ناشناخته ها او را می لرزاند، نه دوری کوه های سبز مازندران دلش را تنگ می کرد. دانشگاه تهران با آن ساختمان های سر به فلک کشیده، تصمیم گرفته بود به رویایش رنگ واقعیت ببخشند. پس نائیجی با اشتیاق وارد دانشگاه شد؛ جایی به مثابه گهواره رویاهایش:«در 18سالگی با چمدانی پر از رویا به تهران آمدم. سال 1376 فوق لیسانس زمین شناسی از دانشگاه تهران گرفتم» و این تازه آغاز راه بود. زمین عجله ای نداشت؛ صبورانه منتظر ماند تا به وقتش و سر حوصله رازهایش را در گوش نائیجی نجوا کند. روزها از پی هم به ماه ها گره می خوردند و برگ تقویم، سال ها را پشت سر هم ورق می زد تا اینکه به سال 1379 آزمون نخبگان برگزار و نام محمدرضا نائیجی در میان برگزیده ها دیده شد: «در آزمون نخبگان سال 1379 شرکت نفت پذیرفته شدم. » 56 بهار محمدرضا نائیجی با بوی خاک و سنگ گره خورده، اگرچه از سال 1379 که فعالیت خود را در حوزه اکتشاف آغاز کرده، تا امروز که هنوز با شوقی کودکانه به مطالعه لایه های زمین می پردازد، هر روزش قصه ای تازه از این مادر صبور-زمین- داشت.»
هیچ رویایی دور از دسترس نیست
اما زندگی همیشه بر وفق مراد نیست؛ گاهی باید از کلاس های درس دل کند و به دل دنیای کار زد. صنعت نفت او را به آغوش کشید، سال ها تجربه در چنته اش ریخت اما عطشِ دانش در وجودش همچنان شعله ور بود و سرانجام، پس از وقفه ای که مثل گسل زمین شناسی، مسیرش را تغییر داده بود، در سال 1399، با قامتی افراشته و موهایی که حالا رگه هایی از سپیدی به خود گرفته بود، دکترای زمین شناسی را به چنگ آورد. گویی زمین، این مادر صبور، صبر و پشتکار او را دیده بود و حالا با افتخار، فرزند دانایش را در آغوش می گرفت. این گونه بود که آن پسر کنجکاو با اراده ای فولادین و قلبی سرشار از عشق به دانش، از دامنه های سرسبز مازندران تا قله های بلند علم پیش رفت و ثابت کرد که هیچ رویایی دور از دسترس نیست، اگر به آن باور داشته باشی.
راوی درس نامه زمین برای نسل های بعد
گویی در تاروپود خاندان نائیجی ها، رشته ای از دانش بافته شده؛ رشته ای که از میان کتاب های آن اتاق کوچک می گذشت و تا بی نهایت زمان ادامه دارد؛ پدربزرگ با دست نوشته های نجومی، ستاره ها را روی کاغذ می کشید و برادرهایش تاریخ نگار ایران باستان شده اند: «محمدتقی دانش پژوه، آن پژوهشگر بزرگ و از اقوام نزدیک مان بود و نسخه های خطی خانواده را به آستان قدس سپرد. » نائیجی هم در این طایفه دست به قلم شد. داستان قلم زدن نائیجی به همان اتاق معجزه گر رضوی برمی گردد؛ مجذوبیت تصاویر میمون ها و اسکلت انسان ها که جرقه ای شد در خاطرش و سال ها بعد، او را به سوی زمین شناسی کشاند: «وقتی در صنعت نفت شروع به کار کردم، دیدم بسیاری از کتاب های مرجع، بیشتر به فکر سود شرکت های بزرگ هستند تا انتقال دانش ناب. یکی را ترجمه کردم، اما با خود گفتم؛ چرا ما نباید برای زمین خودمان کتاب بنویسیم؟» کتاب هایش حاصل همین دغدغه اند. هر کدام پاسخ به پرسش هایی بودند که در متون علمی ایران جوابی برایشان نبود. نائیجی نوشتن و قلم زدن را انتخاب کرده چون باور داشته، دانش واقعی نباید در انحصار باشد: «دانش باید در دسترس همه کسانی باشد که دل در گرو شناخت این خاک دارند. » نائیجی امروز، بعد از سال ها، هنوز همان کودک کنجکاوی است که عاشق رمز و رازهای زمین است؛ فقط حالا چکش، زمین شناسی ام را به قلمی بدل کرده که حالا چکش زمین شناسی اش می خواهد داستان های ناگفته زمین ایران را برای نسل های بعد روایت کند.
سفر پرماجرای شرکت نفت در دل تاریخ زمین
سال های حضورش در شرکت ملی نفت ایران برایش همچون سفری پرماجرا در دل تاریخ زمین بود. هر روز با گروهی از نخبه ترین ذهن های علمی کشور کار می کرده؛ همکارانی که هر کدام گنجینه ای از دانش بودند و شور کندوکاو در رگ هایشان جریان داشت: «در پروژه های اکتشافی، بیشتر روی رسوب شناسی سازندهای زاگرس و دیگر نقاط ایران متمرکز بودم. این مسیر هم پاسخگوی نیازهای شرکت بود و هم اشتیاق شخصی ام را سیراب می کرد. همیشه سعی می کردم با نوآوری هایم، روش های مطالعاتی جدیدی ارائه دهم که هم کارایی بیشتری داشته باشد و هم از هزینه های اضافی بکاهد.»
اکتشاف؛ مراسم خواندن وصیت نامه زمین
در مرور خاطرش به یاد می آورد که اولین کسی بوده که روش های تحلیلی جدیدی را در مدیریت اکتشاف معرفی کرده؛ طراحی نمودارهای ویژه ای که دقیق تر از قبل می توانستند اسرار نهفته در لایه های زمین را فاش کنند: «این دستاوردها حاصل کار تیمی بود؛ همکاران بااستعدادی که هر کدام سهمی ارزشمند در پیشبرد این مسیر داشتند. » اکتشاف برایش فقط کار نبود؛ عشقی بود به رمزگشایی از دفتر خاطرات زمین. برای نائیجی، هر لایه رسوبی، مانند صفحه ای از دفتر اسرار زمین بود؛ لایه های آهکی، فریاد دریای باستانی تتیس. رسوبات نمکی، اشک های زمین در خشکسالی ها: «اکتشاف برایم مراسم خواندن وصیت نامه زمین است؛ هر مخزن نفتی، وصیتی است که میلیون ها سال پیش نوشته شده!»
قلمی که برای سرزمین مادری هویت علمی ساخت
نائیجی هرگز برای نام و نشان ننوشت. قلمش همیشه در پی پاسخ هایی بود که میان سطرهای کتاب های علمی ایران گم شده بودند؛ پرسش هایی که مثل زخم های کهنه بر تن دانش این سرزمین نشسته بودند. هر کتابش، نه برای افزودن ردیفی دیگر به قفسه ها که برای التیام این زخم ها متولد شد. وقتی دست به ترجمه زد، این کار را نه از سر عادت مرسوم دانشگاهی که با نگاهی نقادانه انجام داد. کتاب معتبر جهانی را همچون آیینه ای پیش روی خود گذاشت تا کمبودهای منابع داخلی را در آن ببیند. هر جمله ای که ترجمه می کرد، مثل چراغی بود که بر تاریکی های دانش زمین شناسی ایران می تابند. جلد هر کتابش، دروازه ای به سوی جهانی نوین از دانش بود. جهانی که در آن، دیگر نیازی نبود دانشجویان ایرانی، سرگذشت زمین خود را در کتاب های بیگانه جستجو کنند. او با قلمش، برای سرزمین مادری اش هویت علمی ساخت؛ هویتی مستقل، اصیل و برخاسته از بطن خاک این مرز و بوم و اینگونه بود که هر اثرش، نه فقط مجموعه ای از کلمات که مانیفستی برای خودباوری علمی شد. مانیفستی که ثابت می کرد پاسخ پرسش های ایرانی، نه در ترجمه های کورکورانه که در نگاه عمیق به خاک خودمان نهفته است.
چراغی در تاریکی های تصمیم گیری های اکتشافی
زمانی که جهان در تاریکی ایستاده بود و نائیجی در سکوت خانه، تجربه های سالیان را به صفحات کتاب می سپرد. در تاریک ترین شب های قرنطینه، وقتی جهان در سکوت مرگبار کرونا فرو می خوابید، قلم نائیجی بر کاغذ می رقصید. کتابش متولد شد؛ راهنمایی که نه سخن گفت که فریاد زد. همکارانش حیرت زده پرسیدند: «چطور میان شیفت های طاقت سوز حفاری و جلسات بی پایان، وقت نوشتن یافتی؟» پاسخ در سکوتی بود که جهان را فراگرفته بود؛ سکوتی که برای او آواز خلاقیت سر می داد. نائیجی تجربه همه این سال ها را مثل دانه های مروارید به نخ می کشید تا اینکه هر حادثه حفاری، هر اشتباه پرهزینه، درس نامه ای شد برای نسل بعد. شرکت های بین المللی همچون شاگردانی مشتاق از این روش ها استقبال کردند. حتی برخی همکاران قدیمی اش که ابتدا با تردید نگاه می کردند، امروز اعتراف می کنند که این کتاب مانند چراغی در تاریکی های تصمیم گیری های اکتشافی بوده. درست مانند کوهنوردی که قدم به قدم از کوه بالا می رود، او هم هر روز فقط چند صفحه می نوشت. اما پیوسته و مداوم تا اینکه ناگهان دید کتابی کامل، پیش رویش است. در حالی که هنوز در صنعت نفت فعال است، این کتاب مانند فرزندی است که راه خود را در جهان می پیماید؛ راهی که از دل تجربه های عملی و دغدغه های یک زمین شناس قدیمی برآمده است. کتابی که نه تنها راهنمای اکتشاف است، بلکه روایتگر عشق بی پایان من به اسرار نهفته در دل زمین است.
بیرون کشیدن عمیق ترین گفت وگوها از دل قرنطینه
در حقیقت در جهانی که ویروس، آدمیان را به جزیره های تنهایی پراکنده کرد، مردی پنجاه و چند ساله با نقشه های زمین شناسی اش، پیمانی بست؛ اگر فاصله های فیزیکی، نزدیکی های دیجیتال را زایید، من این نزدیکی را به عمیق ترین گفت وگوی عمرم تبدیل خواهم کرد. وقتی نخستین پرتوهای خورشید از پنجره خانه اش می لغزید، او نه کارمند که کاهنِ زمین بود؛ میزی که لبریز از طومارهای زمین شناسی بود و هر خط رنگ باخته، روایتی از میلیون ها سال خاموشی. از 8 صبح تا 4 بعدازظهر صفحه نمایش رایانه اش، دریچه ای به شکاف های گسل های ناشناخته شده بود. وقتی ساعت ها از نیمه شب می گذشت، نور چراغ مطالعه اش همچون فانوس دریایی در تاریکی همچنان می درخشید، انگشتانش روی صفحه کلید، رقصی عاشقانه داشتند؛ هر پاراگراف، معجونی از دانش چندساله حفاری در میدان های نفتی و اشتیاق آدم هایی بود که روزی در دشت های مسجدسلیمان به سنگ ها خیره می شدند. گاه تا صبح می نوشت، نه از سر اجبار که از سر علاقه کشف. زمین اسیرش کرده بود؛ اسیر لایه های رسوبی اش، اسیر نبض نفت پنهان در اعماق. . . او بی اراده تسلیم این اسارت شده بود: «در دوره کرونا زمان زیادی داشتم برای همین شروع کردم به نوشتن. در تمام طول روز که ساعت کاریم بود، می نوشتم.»
کتابی که الگوریتم های اکتشاف را با تراش اقتصادی می تراشید
در سکوت نیمه شب های ترجمه، انگشتان نائیجی روی صفحات کتاب خارجی می لغزید؛ کتابی که مثل یک ساعت سوئیسی دقیق، الگوریتم های اکتشاف را با تراش اقتصادی می تراشید. اما ناگهان، چراغ قرمز هشدار در ذهنش روشن شد؛ «این نقشه گنج، گنجینه سرزمین دیگران را نشان می دهد! زمین ما، قصه خود را می گوید . . . » نائیجی می گوید آن کتاب ترجمه شده، کتابی از یک شرکت موفق بین المللی بود که الگوریتم کاری منحصربه فردی ارائه می داد. به واقع آن کتاب بین المللی، مانند دستورعملی برای ساخت برج در ماه بود، اما فراموش کرده بود که ایران، زیر پایش گسل می خوابد و آسمانش آفتاب سوزان دارد. در حقیقت نویسنده اش نمی دانست که در دشت های خوزستان، بادهای سموم، چگونه شن های طلایی را جابه جا می کند یا چرا لایه های رسوبی زاگرس با آهنگی متفاوت می خوانند: «نویسنده اش با دقت تمام مراحل اکتشاف را شرح داده بود، از کارهای ضروری تا اقدام هایی که باید از آنها پرهیز کرد. اما در ترجمه اش متوجه شدم چقدر این نگاه اقتصادی محور با نیازهای بومی ما فاصله دارد. همین جرقه ای شد برای تألیف کتاب های اختصاصی تر برای شرایط ایران.» این کتاب مثل پزشکی که قبل از عمل جراحی می داند دقیقا کجا را باید بشکافد، همچون دریانوردی که نقشه جریان های خطرناک اقیانوس را در دست دارد، مانند بازرگانی که پیش از سفر می داند کدام بازارها ارزش سرمایه گذاری ندارند، به داد صنعت نفت آمده. نائیجی می گوید؛ خوشبخت بوده که در این سفر شگفت انگیز، همراهانی چنین دانشمند و مشتاق داشته. این کتاب مانند نقشه گنجی است که به جویندگان نفت می گوید کجا را بکنند و کجا را حتی به چشم هم نبینند! درست مانند قصه های قدیمی که پیرخردها به جوانان هشدار می دادند: «این راه را نرو، آنجا هیولاست!» اما این بار با زبان آمار و نمودار و تحلیل اقتصادی.