مردانی که ستون های صنعت را بی صدا به دوش می کشند  مخازنی که نفس کشیدن در آنها هنر می خواهد
سمفونی استواری در دل غول های آهنی
لیلامهداد| در دل گرمای سنگین جنوب، مخازن عظیم نفت مانند قلعه های اسرارآمیز فلزی قد برافراشته اند. این جعبه های غول پیکر آهنین، سال هاست با سکوت خود، رازهای زمین را در سینه محبوس کرده اند؛ رازهایی سیاه و گرانبها که نبض اقتصاد را به تپش در می آورد. حال، زمان زمزمه های تازه فرارسیده؛ زمان تعمیرات اساسی. هوا از بوی نفت و رنگ تازه، سنگین است. مخازن که روزی تنها سایه های خاموش صنعت بودند، حالا صحنه نمایش زندگی اند. داربست های فلزی مانند ریشه های یک درخت تنومند، بدنه مخازن را در آغوش گرفته اند. صدای چکش ها، ضرب آهنگ کار را می سازد، گویی قلب مخزن دوباره می تپد. جرقه های جوشکاری مثل ستاره هایی زودگذر در روشنایی روز می درخشند و لحظه ای بعد، محو می شوند. در میان غرش ماشین آلات و همهمه مردان کار، هر صدا داستانی دارد. صدای سایش فلز بر فلز؛ ناله ورق های فرسوده است که پس از سال ها مقاومت، بالاخره جای خود را به ورق های نو می دهند. بوی رنگ تازه، بوی آغاز دوباره است؛ بوی تعهدی که با صنعت بسته شده. مخزن که روزی تنها انبارنده سیاهی بود، حالا با لایه های جدید رنگ، مثل موجودی زنده نفس می کشد. تعمیرات اساسی فقط تعویض ورق های فرسوده نیست؛ احیای روح صنعت است. هر پیچی که سفت می شود، هر جوشی که می نشیند، پیمانی تازه با آینده است. مخازن نفـت، پس از این بازسازی، نه فقط انبارنده طلای سیاه که نماد استواری مردمی خواهند بود که با دست های خسته، اما امیدی آهنین، چرخ های پیشرفت را به حرکت درمی آورند و  اینگونه در گرمای سوزان جنوب، میان جرقه ها و عرق پیشانی ها، غول های فلزی دوباره متولد می شوند؛ این بار قوی تر، پایدارتر و آماده تر برای سال های دیگر ایستادگی.
  آمیختگی نفس های سنگین فلز با عرق پیشانی  
سایه هایشان روی دیوارهای روغنی و کهنه مخزن می رقصد؛ مثل روح های خسته ای که با آچار و پیچ گوشتی به جان فلزهای فرسوده افتاده اند. هر ضربه چکش شان یک اعتراف است. هر پیچی که باز می کنند، رازی است که از دل تاریکی بیرون می آید. دست هایشان زبر و پر از داستان های ناگفته، مثل پوسته فلزاتی که سال ها گرما و فشار را تحمل کرده اند. هوا پر از بوی نفت کهنه و عرق سوزان است. صداهای تقه آچارها، جیرجیر پیچ ها و ناله فلزهای فرسوده، سمفونی آشناست برای گوش هایشان. چشمانشان زیر نور زرد چراغ های موقت، برق می زند؛ نه از اشک که از تمرکز مردانی که می دانند هر مهره شل، هر قطعه فرسوده، می تواند خاطرهایی از یک روز خراب را زنده کند. بعضی هایشان آرام و حساب شده کار می کند، مثل جراحانی که دل بیمار را می شکافند و بعضی دیگر، خشن و پرخروش، انگار با هر ضربه، خشم سال های کار سخت را خالی می کنند روی قطعات بی جان، اما در همه آنها یک چیز مشترک است؛ احترام تلخ و شیرین به این فلزهای فرسوده؛ چون می دانند همین قطعات به ظاهر مرده، روزی تپش زندگی صنعت بوده اند و حالا در دست های زخم خورده آنها، دوباره نفس خواهند کشید و در این میان، مخزن تاریک، مثل یک هیولای خفته، زیر دست هایشان می لرزد... گویی می داند که این مردان با تمام خستگی و گره های کمرشان، قرار است دوباره به آن جان ببخشند. 
سمفونی آهن و عشق در گرمای جنوب
در میان انبوه مخازن نفتی که زیر آفتاب سوزان اهواز می درخشند، مردی ایستاده که چهره اش حکایت از سال ها رفاقت با آهن و آفتاب دارد. چفیه اش را دور سرش تاب داده و گردنش را با همان استتار کرده برای درامان ماندن از گرما. در خانه «عبدالله» می نامندش و در محل کار آقای «برات مجد» است.  صدایش  گرمی چای نعناع جنوب را در خود دارد و اینگونه قصه زندگی اش را روایت می کند؛ قصه ای از عشق، رنج و رفاقت های ناگسستنی: «کارم از همان روزهای اول با عموهام بود که جرثقیل داشتند. از آنجا پا به دنیای شرکت گذاشتم. اینجا به کمک بزرگان فنی یاد گرفتم چطور شیارها را باز، لوله ها را تعویض و داخل مخازن را تمیز کنم.»
دستانش که از سال ها کار با فلز زمخت شده اند، حالا با ظرافت پچ ومهر ه ها را با هم چفت می کند. وقتی می خندد، چین های کنار چشمش مثل رودخانه های کوچک خاطره جاری می شوند. از زمانی که به یاد دارد، کار کردن و سرسخت بودن را از پدر و عمویش آموخته و حالا در 21سالگی هر شیار فلز را مثل خطوط کف دستش می شناسد: «یاد گرفتم که مخزن فقط یک ظرف فلزی نیست، او هم نفس می کشد، فقط باید زبانش را بلد باشی.»