زندگی سپیده نورایی، ترکیبی از ورزش، هنر و دانش!

بانویی از دامن کوه های پراو

لیلا مهداد:   در دل سرزمینی به دنیا آمده که کوه های افسانه ای اش چون نگهبانان سربه فلک کشیده، قرن هاست از اسطوره ها و تاریخ ایران پاسداری می کنند؛ کرمانشاه. زادگاهش، شهری است که نسیم خنک کوه های پراو-رشته کوهی امتداد یافته از شمال غرب تا شمال شرق شهر کرمانشاه- و صدای موسیقی کوردی اش، روح را جلا می دهد. در کرمانشاه، هر سنگ روایتگری است از روزگاران دور؛ از طاق بستان تا بیستون، جایی که فرهاد، عاشق داستان ها، برای شیرین کوه می تراشید؛ اما «سپیده نورایی» این روزها در هیاهوی تهران به عنوان مربی دارت و شطرنج در امور ورزش شرکت ملی نفت ایران فعال است و زندگی می کند، شهری که با نورها و آواهایش هر روز، تازه تر می شود؛ اما گاهی صدای شرشر رودخانه های کرج که بخشی از کودکی اش را در خود جای داده، به گوشش می رسد. یاد روزهایی می افتد که در دامن طبیعت سرسبز البرز می دوید و بوی خاک خیس پس از باران، روحش را تازه می کرد؛ اما هیچ چیز نتوانسته رشته های ناگسستنی قلبش را با غرب ایران ببرد. با مردمانی که مهربانی را در نگاه شان دارند. با آوازهایش که از عشق و رنج می گویند و با طبیعت بکر و شکوهمندش که گویی هنوز رازهای ناگفته بسیاری در سینه دارد. او از اهالی این خاک است. از آن کوه ها و دشت هایی که در خاطرش جاودانه شده اند.

هنر، زبانی فراتر از گفتار

از همان روزهای نخستین زندگی، هنر برایش بیش از یک همراه بود؛ همدمی بی قید و شرط که در سکوت دنیای کودکانه اش با رنگ ها، کلمات و آواها نجوا می کرد. پدرش، آن استاد فرهیخته و واژه باف چیره دست، نخستین کسی بود که چراغ این عشق را در دلش روشن نگاه داشت: «پدرم، مترجم و رمان نویسی است که واژه ها را با ظرافت می بافد. به جرات می توانم بگویم او نخستین مشوقم در این راه بود؛ چراغی بود که راه را برای عشقم به آفرینش هنری روشن کرد.» پدر با قلم سحرآمیزش که رمان ها را می سرود و فرهنگ ها را پیوند می زد، به دخترکش آموخت که هنر، زبانی فراتر از گفتار است؛ زبانی که روح را مستقیما خطاب قرار می دهد: «سال ها گذشت. گاهی مسیرم از هنر فاصله گرفت؛ اما هرگز از آن جدا نشدم.»

پژوهش هنر، پیوند عشق است با دانشی ژرف

 در جوانی، به دنبال رویایی منطقی تر، مهندسی نرم افزار خواند و حتی پا به دنیای پیچیده هوش مصنوعی گذاشت. اما چه فایده؟ قلبش همواره یک چیز را فریاد می زد؛ هنر. هنر که نه، حیات هنر، آن نیاز سیری ناپذیر به آفرینش، به کشف زیبایی در لابه لای خطوط و معناها. پس بازگشت. این بار نه از سر شیفتگی محض؛ بلکه با عزمی آگاهانه، رشته پژوهش هنر را برگزید تا عشق را با دانشی ژرف پیوند بزند. تا سخنانش درباره هنر، تنها از احساس نگذرد؛ بلکه بر پایه ای استوار از دانش و بینش تکیه کند. بنابراین امروز، هر کلامی که می نویسد، هر پژوهشی که انجام می دهد، پلی است بین آن شور کودکانه نخستین و کمال علمی ای که هنر سزاوارش است. هنر برایش فقط رشته ای دانشگاهی یا حرفه ای برای گذران زندگی نیست؛ بلکه هنر، نفس کشیدنش شده: «اکنون دانشجوی ترم آخر مقطع دکترا در رشته پژوهش هنر از دانشگاه اصفهان هستم.» پذیرش در این مقطع برایش رخدادی فرخنده بود؛ سال 1400 در رقابتی سخت از میان 3 هزار نفر نامش در میان 31 نفر منتخب، دیده شد: «کلاس ها نخست به صورت برخط(آنلاین) برگزار می شد؛ البته برای جلسات محدود و آزمون ها به اصفهان سفر می کردم.»

در کلاس هایش هنر به بازیگر زندگی تبدیل می شود

8 سال است که هر صبح، قدم به دنیایی می گذارد که در آن تحرک و نشاط ورزش با نظم و مسئولیت پیمانکاری در هم آمیخته. امور ورزش نفت، نه فقط محل کارش که عرصه ای برای تجربه های ناب بوده. در این سال ها، میان فرم های اداری و برنامه های ورزشی، راهی یافته تا هنر را نیز به این فضا بیاورد؛ راهی که با رنگ ها و خطوط آغاز شد: «6 سالی می شود در کنار وظایفم، آموزش طراحی و نقاشی را به شیوه ای آزاد و کارگاهی پیش می برم.» کلاس هایش، آکادمیک نیستند، اما چه اهمیتی دارد؟ وقتی می بیند چگونه چشم های هنرجویانش با کشف هر تکنیک جدید، برق می زند، یا چگونه دست هایشان، لرزان، اما مصمم روی کاغذ جان می گیرد. در کلاس هایش هنر از چارچوب های خشک بیرون می آید و به بازیگر زندگی تبدیل می شود و او خوشحال از اینکه نقشی هرچند کوچک در این دگرگونی داشته و دارد: «همچنان با افتخار در بخش ورزش حضور دارم؛ جایی که هر روز یاد می گیرم پشتکار و تیمی بودن چه معجزه هایی می توانند، بیافریند.» در این میان، شطرنج و دارت به زندگی اش رنگ دیگری بخشیده اند. مربیگری این دو رشته، او را به دنیایی برده که در آن تمرکز و استراتژی با لذت رقابت همراه می شود. هر مهره شطرنج که جابه جا می شود، هر دارتی که به هدف می خورد، یادآور این است که زندگی نیز گاهی نیاز به صبر حساب شده و گاهی به شهامت پرتاب ناگهانی دارد. سپیده نورایی این گونه میان ورزش، هنر و مسئولیت های روزمره راه خود را می سازد؛ راهی که در آن، هر نقش، هر حرکت و هر لحظه، روایتی از عشق به زندگی است.

ایستاده در آغاز راهی طولانی

با پیشینه ای آکادمیک در طراحی و نقاشی، اکنون مسیر پژوهشگری هنر را در پی گرفته؛ جست وجویی فلسفی در هم تنیدگی پدیدارشناسی و تجربه زیبایی شناختی در هنر با تاکید بر هنرهای نمایشی. تئاتر، به مثابه قلمروی بکر در پژوهش های هنری ایران، کانون اصلی کاوش هایش است. نورایی این مسیر را تلاشی برای گشودن افق های ناشناخته و واکاوی ماهیت حضور و ادراک در اثر هنری می داند؛ زنی که این مسیر را نه برای تربیت هنرمند، که برای کندوکاو در ژرفای نظریه و خوانش انتقادی هنر برگزیده؛ اگرچه تاکنون گام هایی در این راه برداشته و نوشته ها گواه این عشق نظری اند؛ اما هنوز به باور خویش در آغاز راهی بلند و ناپیموده ایستاده.

با تمام وجود، آواز این سرنوشت را می خوانم

هنر برایش بیش از یک رشته دانشگاهی است؛ نفس زندگی است. زبانی که پیش از هر کلامی با آن سخن گفته . رودی که خون رگ هایش شده: «پدرم نخستین قلم را به دستانم داد و الفبای زیبایی را با خطوط ساده بر کاغذهای سفید به من آموخت.» آن روزها، هنر تنها برایش بازی نبود؛ ندایی بود که در گوش جانش زمزمه می کرد؛ «این راه توست.» اما زندگی، گاه مسیرهایی پرپیچ وخم پیش پای آدمی می نهد.

سفر به دنیای مهندسی و  هوش مصنوعی

در میان اعداد و الگوریتم ها گم شد؛ اما هنر، همچون آتشی زیر خاکستر، هرگز خاموش نشد؛ بلکه با هر تجربه، شعله ورتر شد، چونان شمعی که باد آن را نمی سوزاند که بر فروزش می افزاید. امروز، هر طرحی که می کشد، هر پژوهشی که انجام می دهد و هر دانشجویی که راهنمایی می کند، حلقه ای از این زنجیره بی پایان است. هنر، مسیرش است و مقصدش راهی که در کرمانشاه جوانه زد، در کرج با رنگ ها و فرم ها بالید، در دانشگاه اصفهان به بار نشست و اکنون در تهران در تاروپود زندگی حرفه ای اش، ریشه هایی ژرف دوانده است: «هنر، نه انتخاب من که سرنوشت من بود و من با تمام وجود، آواز این سرنوشت را می خوانم.»