روزی که تاریخ شرمناک شد از مقاومت ملتی که با آتش، الماس تراش می شود

12 پرده از یک نمایش در صحنه بی کرانگی

لیلام هداد: 12 روز...، 12 روزی که آسمان شهرها از باروت تیره شد، اما زمین از ایمان مردانش روشن ماند. از نخستین انفجار تا آخرین نفس های مقاومت، هر ثانیه، حماسه ای بود که با خون نوشته شد. ساعت سه بامداد نخستین غرش، خواب تهران را شکست. اما این بار نه زلزله بود، نه رعد، غرشی بود که از دل تاریکی جهید و آسمان را پاره پاره کرد. سیاهی شب، یکباره به سرخی گرایید. سرخی ای که نه از طلوع خورشید که از زخم های بی پناه می درخشید. این سرخ، سرخِ شرم بود، سرخِ خشم، سرخِ اشکی که هرگز جاری نشد و شیری که بیدار شد... نه افسانه ای بلکه زخم خورده، خشمگین با پنجه هایی لرزان از ترس خودش. او می خواست قوی باشد، اما قدرت را در چنگال های بی پناه جست و جو کرد. شیر بی یال و دُم که زوزه اش نه از سر شکوه که از سر درد بود.

شرمناکی تاریخ از قامت های استوار

سقف ها خم شد، دیوارها نالید، شیشه ها چون اشک های بی صدا بر زمین ریخت، اما از میان آن غبار سیاه، چشمانی برق زد که ترس نمی شناخت. دست هایی که زیر آوار مانده بود با مشت های گره کرده. قلب هایی که می تپید اما نه برای زندگی که برای «حیات» در نطنز؛ خاکستر، روی میزهای آزمایشگاه ها نشست، اما معادلات هسته ای روی تخته سیاه، همچنان بی وقفه نوشته خواهد شد. در فردو، دود سیاه به آسمان رفت، اما از لابه لای آن دود، دست های جوانانی پیدا بود که برگه های طرح هایشان را همچون پرچم بالای سر گرفته بودند. سرداران رفتند... اما سکوت نکردند و صدای گام هایشان همچنان در راهروها می پیچد. دخترک شهید همچنان در آغوش پدر می خندد و پسران جوان در سایه قامت استادانشان ایستاده اند. هر انفجار، نه پایان که آغاز یک رستاخیز بود. هر شهید، نه یک خاموشی که افروختن مشعلی جاودان شد. 12 روز... 12 پرده از یک نمایش بی کران؛ نمایشی که در آن مرگ نه صحنه گردان که بازیگری کوچک بود در برابر اراده مردانی که حتی خاکسترشان هم سوختن را یاد نگرفت و ایران اینچنین ایستاد... نه از روی سکوت که از فرط فریاد، نه از سر تسلیم که در اوج ایستادگی و تاریخ بار دیگر شرمنده قامت های استوار شد.

سحرگاه انتقام

ساعت 4 و 30 دقیقه بامداد بود که زمین به لرزه درآمد. نه از خشم طبیعت که از غرش موشک های برخاسته از دل کویرهای سوزان ایران که چونان اژدهایانی آتشین بیدار شده بود. پاسخ ایران سریع و کوبنده بود و همچون مشتی آهنین از دل حماسه های کهن این سرزمین بیرون جهید. پهپادهای انتحاری چون عقاب های تیزپرواز، بی هیچ هراسی خود را به قلب سرزمین های اشغالی رساندند. آسمان تل آویو که تا دیروز ستاره های مصنوعی بر فرازش می درخشید، اینک پرده ای از آتش و دود را می مانست. انفجارهای مهیب، شیشه های ساختمان های بلند را خرد کرد و صدایی که سال ها تنها در گوش مردم غزه طنین انداخته بود، این بار در خیابان های تل آویو پیچید. برق شهر قطع شد و تاریکی مطلق، تنها با نور سرخ شعله هایی که از مراکز نظامی و امنیتی مورد اصابت زبانه می کشید، شکسته می شد.

خشم مقدس، حماسه ای که شیران تاریخ رقم زدند 

اسرائیل نام عملیات را «شیر بیدار» گذاشته بود، غافل از اینکه در اعماق این خاک کهن، نه یک شیر که هزاران شیر خفته اند؛ شیرانی که هرکدام نگهبانان تخت جمشیدند. آنچه در آن روزهای سرنوشت ساز رخ داد، نه بیداری یک شیر که غرش همزمان هزاران شیر تاریخ بود که از دل تمدن هفت هزارساله برخاست. از تهران تا اصفهان. از تبریز تا نطنز و فردو، خاک ایران به آتش کشیده شد. مراکز  هسته ای در انفجارهای کیهانی فروریخت، اما آن دود سیاه که به آسمان برخاست، نه پرچم تسلیم که نماد آتشی بود که از سینه های میلیون ها ایرانی زبانه می کشید.تلویزیون رژیم صهیونیستی سرخوشانه فریاد پیروزی سر داد، غافل از اینکه همان لحظه، فرمان های انتقام با مرکب خون شهیدان امضا می شود. خون سپهبد سلامی، سردار حاجی زاده و دیگر فرماندهان، نه پایان که آغاز حماسه ای نوین بود. نام هایشان چون شیرهای بالدار تخت جمشید، بر لوح زرین تاریخ این سرزمین حک خواهد شد. رژیم صهیونیستی گمان کرده بود با شهادت فرماندهان، ایران را زانو زده خواهد دید، اما تاریخ به آنان نیاموخته بود که هر شهید این سرزمین، حکم تولدی دوباره را دارد، هر قطره خون ریخته شده، هزاران سرباز جدید می آفریند و هر خرابه ای که از مراکز هسته ای باقی بماند، مدرسه ای می شود برای پرورش نسل تازه دانشمندان.