
«مشعل» از زبان مردان آتش نشان عملیات تلاش برای مهار آتش در حادثه بندر شهید رجایی را روایت می کند
مقاومت در سایه حریق
در گرمای سوزان، مردی 20سالی است که با عشقی عمیق به این صنعت، نفس می کشد: علیرضا زاهدی می نامندش؛ مردی از جنس خطر و آتش. آتش نشانی که تنها کارمند نیست؛ بلکه عاشقی است که از نخستین روزهای خدمت تا همین امروز، با تمام وجود در تمام عملیات حاضر شده. او و همرزمانش در میان انفجارهای سهمگین، دودهای خفه کننده و حریق های گسترده، هر روز درس های جدیدی از شجاعت می آموزند؛ هر شیفت کاری، آزمونی است سخت؛ تمرین های بی وقفه در شیفت های شب یا روز و آماده باش همیشگی: «ما صنایع مختلفی را در اطرافمان می بینیم؛ از صنایع المهدی تا فولاد، اسکله شهید رجایی و...، برای همین در کنار آموزش اطفای انواع حریق، آموزش خاموش کردن کانتینرهای بسته و جمع آوری مواد نفتی از سطح دریا را هم داریم.»
حضور در صحنه از همان دقایق ابتدایی
آن روز، موج انفجار تا شعاع 50 کیلومتری طنین انداخت و شهر را از یک حادثه بزرگ باخبر کرد: «در همان دقایق ابتدایی انفجار، ما در اسکله حاضر بودیم.» به باور زاهدی تا به امروز، بزرگ ترین حریق ایران در اسکله شهید رجایی رخ داده. شاید قبل از این حادثه، کسی آمادگی چنین مساله ای را نداشت؛ اما آتش نشانان شرکت های نفتی با واکنشی سریع و هماهنگی بی نظیر، خود را به قلب حادثه رساندند. این آتش نشان، با بغضی که هنوز در گلو حبس دارد، می گوید: «صحنه ورود، دلخراش بود.» خودش از اهالی بندر است و بی شک خیلی از مصدومان و چهره بسیاری از کشته شدگان این حادثه برایش آشنا بوده: «اجساد همکاران، دوستان و حتی زنان و دخترانی که در محوطه اداری گرفتار شده بودند، غم سنگینی را به فضا القا می کرد.» اما وقت برای سوگواری نبود؛ چراکه آتش بی پروا پیش می تاخت: «وقتی حادثه ای در صنعت رخ می دهد، انتظار این است که مردان، مصدومان و کشته شدگان را تشکیل بدهند؛ اما در اسکله دیدن زنان و دختران برای من دردناک تر بود.»
فریاد فرماندهان بر سر آتش
مردان پا به صحنه گذاشتند و اینک نوبت نقش آفرینی بود. کانتینرهای سالم باید نجات پیدا می کردند تا فرصت از آتش برای گستردگی گرفته شود: «یکی از راه های خاموش کردن اسکله های تجاری، اطفای کانتینرها و فرستادن آنها به بیرون برای ایجاد شکاف بین کانتینرهاست تا حریق کنترل شود.» اولین تیمی بودند که در صحنه حاضر شدند، فرماندهی را محمود نمازی، رئیس اچ اس ای پالایشگاه نفت بندرعباس به عهده گرفته بود: «رئیس اچ اس ای، با ابتکاری جسورانه دستور جابه جایی کانتینرها را داد تا آتش از سوخت بیشتر محروم شود. حس غرور می کردیم، وقتی می دیدم روسای مان پابه پای ما در میان حریق حاضرند.» در میانه زبانه های آتش، واقعا رئیس و کارمند معنایی نداشت: «آقای شاهی، رئیس ایستگاه، نازل می آورد. یک جاهایی هم ادوات را به دست آتش نشان ها می رساند.» فرماندهان مبارزان با آتش با چهر ه های سوخته، دستان تاول زده و صداهای گرفته از فریادهایی که بر سر آتش می زدند، به مردان شان دلگرمی دادند: «خود آقای نمازی دنبال تریلی و ... می رفت. یک جاهایی کمک حال بچه های اسکله بود.»
مردانی که تسلیم نشدند
آتش نشانان، ساعت ها در دل شعله های سرکش می جنگیدند: «18ساعت بی وقفه در صحنه حاضر بودم. در 5 روزی که در این عملیات مشارکت داشتم، جمعا 10ساعت استراحت کردم.» آتش نشانان روزها در این عملیات طاقت فرسا تاب آوردند و ده ها شیفت خسته کننده را پشت سر گذاشتند و هیچ کس تسلیم نشد، حتی وقتی ترس به دل ها راه یافت: «ترس غریزه آدمی است؛ اما در عملیات بندر شهید رجایی حضور مدیران به ما شجاعت مضاعف می داد. واقعا وقتی پای کار می ایستی، دیگر ترس معنایی ندارد.» زاهدی زخمی از آتش برنداشته: «غم ها بر دلم سنگینی می کند: صحنه های غمباری که شاهدش بودم. هادی سیال از همکاران آتش نشان بود که در ساعت استراحت از بچه های تیم امداد و نجات هلال احمر، نشانی برادر خانمش را می گرفت؛ مردی که برج 12 رخت دامادی بر تن کرده بود؛ می گفت یک چیزی پیدا کنید تا نشان مادرش بدهم.»
وقتی همه یکدل شدند
از هلال احمر تا آتش نشانان شهرهای مختلف؛ از داراب، سیرجان، جیرفت و... همه برای یاری شتافته بودند: «همه جای دنیا اتفاقاتی به همین وسعت رخ می دهد. در آمریکا آتش سوزی داشتیم که اطفای حریقش 3هفته طول کشید. واقعا در حادثه اسکله بندر شهید رجایی همه پای کار آمدند.» از خلبانی که داوطلبانه بر فراز آتش و دود، ققنوس وار پرواز کرد تا مردان آتش و صلح جویان هلال احمر: «پای ماشین بودم و می خواستم بروم منطقه که کسی صدایم کرد و لیمونادی به من داد. یکی از بلاگرهای خود بندرعباس بود. ما مردمان خوبی داریم.» اما در پایان این نبرد سهمگین، با وجود همه غم ها، یک پیروزی بزرگ به دست آمد: «خدا را شکر، آسیب جدی به تأسیسات نرسید.» آتش خاموش شد؛ اما یاد کسانی که جان دادند، همیشه در قلب این مردان و زنان حاضر در صحنه زنده خواهد ماند.
پالایشگاه لرزید
هوا پر بود از بوی نفت و ترس. روزی که بهزاد صفایی سر شیفت حاضر شده بود؛ مردی از جنس خطر که 23 سال در پالایشگاه بندرعباس خدمت کرده: «15سالی می شود که آتش نشانم.» صفایی روز حادثه را خوب به خاطر دارد با ریزترین جزئیات: «شیفت خودمان بود، در اتاق کنترل بی سیم بودیم که ناگهان اولین انفجار پالایشگاه را لرزاند.» زمین زیر پاهای شان تکان خورد، مثل زلزله ای که از اعماق زمین فریاد می کشد: «بیرون دویدم تا محوطه را چک کنم. قبل از اینکه بتوانم چیزی بفهمم، موج دوم آمد. انفجاری چنان شدید که شیشه ها یکی پس از دیگری ترکیدند.»
هر روز یک تاکتیک
اولین صحنه ضبط شده در خاطر صفایی از روز حادثه دودی بود که آسمان اسکله را تسخیر کرده بود: «در همان وهله اول رئیس اداره به سمت حادثه حرکت کرد.» آنها ماندند به انتظار و گوش به فرمان هایی که قرار بود از قلب حادثه برسند: «دقایقی بعد دستور رسید 2 دستگاه ماشین عازم منطقه حادثه شود. ماشین اول 5-4 نفر بودند. بعد از آن هم سواری پیشرو حرکت کرد؛ البته به مرور نیروهای بیشتری به محوطه رسیدند.» حادثه گنگ بود. نیروهای اعزامی از محتویات کانتینرها بی خبر بودند و این یعنی اینکه نمی دانستند در دل تاریکی و دود چه خطرهایی در کمین نشسته است. زمان در تقلا بود تا از دست مردان آماده به خدمت بگریزد: «ما از پشت محوطه ای که منفجر شده بود، عملیات را شروع کردیم.» هر تیم دستور داشت از جناحی به آتش حمله ور شود تا بتوانند آن را غافلگیر کنند: «از پشت محوطه شلنگ های آب را کشیدیم تا آتش را مهار کنیم. در روزهای بعد، جبهه عملیات تیم ها تغییر می کرد و هر روز با تاکتیکی جدید، به جنگ با آتش می رفتیم.»
بارش تکه های کانتینرها از آسمان
صفایی در محوطه عملیاتش اجسادی را دیده که هنوز در خاطرش ثبت شده اند؛ چهره های سوخته و تن هایی که قابل شناسایی نبودند: «حادثه وحشتناکی بود. تکه های کانتینرها همچون باران از آسمان می باریدند. ما شانس آوردیم در مسیر رفتن به حادثه پنچر نکردیم.» مردان دلسوز «مام وطن» سعی داشتند به محل حادثه برسند؛ اما در میانه راه، آدم های نگران و دلواپس گاهی با آنها تندی می کردند؛ صدای فریادهایی که در هوا می پیچیدند: «شاکی هستیم، کمک کنید! چرا کاری نمی کنید؛ البته حق داشتند؛ اما براساس آموزش هایی که دیده بودیم، باید شرایط را کنترل می کردیم و با استانداردهای تعریف شده به دل عملیات می زدیم.»
کابوس در بیداری
صفایی، ویدئویی از خودش را در فضای مجازی دیده که دست به دست می شده؛ تصویری از این آتش نشان و مرد راننده ای که سرش زخم برداشته: «به آمبولانس زنگ زدیم تا او را به یکی از مراکز درمانی برساند؛ اما او دلواپس کسی بود که در منطقه خطر حضور داشت و رضایت نمی داد منطقه را ترک کند.» صفایی هنوز هم تحت تاثیر حادثه است؛ گویی در کابوسی، بیدار گیر افتاده باشد: «خدا را شکر که این حادثه هم مهار شد، اگرچه برخی تلفات، دیگر قابل جبران نیستند.»