
مسئول اچ اس ای و پدافند غیرعامل شرکت نفت ستاره خلیج فارس ماجرای اسکله شهید رجایی را روایت می کند
روزی که آسمان سوخت
لیلا مهداد: آسمان دیگر آسمان نبود؛ پرده ای سیاه و سنگین از دود بود که نفس ها را در سینه خفه می کرد. زمین زیر پا گداخته و سوزان، گویی از درد فریاد می کشید. هر انفجار، زنگ های مرگ را به صدا درمی آورد و هر جرقه، قصه ای از نابودی می سرایید. در میان این آشوب، فریادهای امدادگران، شیون خانواده ها و غرش ماشین آلات، صحنه ای جانسوز خلق کرده بود. زمان به کندی می گذشت؛ اما آتش بی رحم، ثانیه به ثانیه پیشروی می کرد و امید را می بلعید. اسکله شهید رجایی، صحنه نبردی نابرابر بود؛ نبردی میان انسان های ایستاده و آتشِ خشمگین. در این جنگ، نه اسلحه ای بود و نه سنگری، تنها دل هایی بود که می تپید و دست هایی که بی وقفه می جنگید. مردان آتش، رخت رزم به تن به استقبال شعله های وحشی می رفتند. صورت هایشان از دود سیاه شده بود؛ اما چشمان شان از عزمی پولادین می درخشید. آنها می دانستند که پشت این دیوار آتش، جان هایی در خطر است و باید هر ثانیه را به جنگیدنی جانانه تبدیل کنند. هرازگاهی لحظات، تسلیم تاریکی دود و آتش می شدند؛ اما دل ها در سینه می تپیدند و در میان این هیاهو، به دنبال نور امیدی بودند تا از جایی، روزنه ای به روشنایی باز کنند. روشنایی که نوید فائق آمدن بر درد را بدهد و از ایستادگی ها، قصه ها بسازد.
هر ثانیه یک جنگ بود
خبر آمد، آتش به اسکله زده. مردان آتش رخت رزم بر تن کردند و راه در پیش گرفتند برای پیروزی در جنگ نابرابر. در آن سوی شهر، آتش زبانه می کشید و از کانتینری به کانتینر دیگر می زد و حریف می طلبید. مردان آتش، جزو اولین هایی بودند که روی زمینگرُ گرفته اسکله پا روی زمین عملیات گذاشتند، آن هم با 4 دستگاه ماشین آتش نشانی از ستاره خلیج فارس و 16تای دیگر از پالایشگاه نفت بندرعباس، شرکت پخش فراورده های نفتی منطقه هرمزگان و صنایع همجوار. یکی از مردان آماده رزم مهرداد دهداری، مسئول اچ اس ای و پدافند غیرعامل پالایشگاه نفت ستاره خلیج فارس و تیمش بود: «حوالی ساعت 12 و 7 دقیقه بود که خبر آتش آمد و 20دقیقه شاید هم کمی بیشتر اولین گروه با پشت سر گذاشتن مسافت بیش از 6 کیلومتر خودش را به محل حادثه رساند.» حجم بالای دود خبر از حادثه ای عظیم می داد، بنابراین 12آمبولانس هم همراه آتش نشان ها راهی اسکله شدند. مأموریتشان فقط مهار آتش نبود؛ نجات جان ها، جلوگیری از گسترش خطر و کنترل هرج ومرج هم بود؛ اما آنچه می دیدند، تصویری بود وحشتناک . آتش هر آنچه را که سر راهش بود، می بلعید و جلو می رفت. کارگران اسکله از حجم حادثه وحشت کرده بودند. تَن بعضی ها، زخم هایی از آتش و انفجار برداشته بود.
اچ اس ای؛ قلب تپنده مدیریت بحران
مردان اچ اس ای آمده بودند برای مهار یک فاجعه. مهرداد دهداری و تیمش، مانند فرماندهانی در خط مقدم، تلاش می کردند تا این توفان سرخ را مهار کنند؛ اما آتش، موجودی زنده و گرسنه بود؛ هرچه آب بر رویش می ریختند، تشنه تر می شد. تانکرها یکی پس از دیگری خالی می شدند و آتش، گستاخانه تر زبانه می کشید. تانکرها از پالایشگاه لبریز از آب می شدند و خودشان را به اسکله می رساندند: «6تانکر آب از پالایشگاه هماهنگ کردیم آمد برای مهار آتش.» آتش نشانان آستین همت بالا زده بودند برای مهار هیولای آتش، هرچند هیولا هم زبانه می کشید و از کمبود آب سود می جست: «انتظار داشتیم سیستم آب آتش نشانی کار کند.» دود سمی، نفس کشیدن را به کاری محال تبدیل کرده بود؛ اما ماسک ها مانند سپری کوچک، تنها امید برای ادامه این نبرد بودند: «هزاران ماسک حرفه ای میان مردم و نیروهای حاضر توزیع شد؛ چون دود سمی بود و به جرات می توان گفت که نفس کشیدن را غیرممکن می کرد.» در کنار همه اینها آمبولانس ها هم آماده خدمات رسانی بودند. اورژانس هم پای کار آمده بود تا اولین مصدومان از محل حادثه دور شوند: «اولین مصدومان را فرستادیم پالایشگاه ستاره خلیج فارس؛ چون همگی به خدمات سرپایی نیاز داشتند.» شرایط که وخیم شد و راه های زمینی مسدود شدند، برخی با قایق، راه بیمارستان ها و مراکز درمانی را در پیش گرفتند.
آتش نشان ها؛ سربازان خسته، اما نستوه
آتش نشان ها در شیفت های کوتاه؛ اما فرساینده مشغول کار بودند. گویی زمان برایشان فشرده شده بود. هر 7 یا 8 ساعت، گروهی تازه نفس جایگزین می شدند؛ اما حتی در لحظات استراحت نیز آرامش به سراغشان نمی آمد. برخی از آنها تنها یک یا 2 ساعت چشم برهم می گذاشتند، آن هم نه برای رفع خستگی؛ بلکه فقط به امید تجدیدقوایی مختصر. سپس دوباره به صحنه بازمی گشتند. گویی زنجیر نامرئی آنها را به محل حادثه می کشید: «ما نمی توانستیم کار را رها کنیم. این فقط یک وظیفه نبود؛ یک تعهد اخلاقی بود.» آنها نه تنها با آتش که با زمان و فرسودگی نیز می جنگیدند و در این نبرد بی امان، تنها چیزی که آنها را نگه می داشت، همان حس مسئولیتی بود که حتی از استراحت نیز برای شان مهم تر بود.
انتظاری تلخ، پشت دروازه های اسکله
آن سوی دروازه ها، چشمانی منتظر، پر از اشک و ترس بود. مادرانی که دست هایشان را به دعا برداشته بودند، همسرانی که صدای قلبشان از فرط اضطراب به گوش می رسید و کودکانی که سکوتشان از هر فریادی گویاتر بود. برخی در سکوت، شوک زده به این صحنه نگاه می کردند، گویی باور نداشتند که این کابوس واقعیت دارد؛ اما در این سوی دروازه، مردانی با صورت های سوخته و دست های زخمی، بی وقفه می جنگیدند تا شاید نور امیدی در این تاریکی بیافرینند. دست ها تاول زده بود؛ اما توقف معنا نداشت. هر حرکت، هر نفس، هر قطره عرقی که بر زمین می چکید، فریادی خاموش علیه مرگ بود. گاه در میان هیاهوی خاموش آتش، شیونی جانسوز فضا را می درید؛ صدایی که از جایی عمیق تر از گلو می آمد، از جایی که روح با درد آشنا می شود: «کار سخت بود؛ اما سخت تر آن، نگاه کردن به چهره هایی بود که دیگر نفس نمی کشیدند.»
بیمارستان ها به میدان نبرد تبدیل شده بود
میان دود و شعله های بی رحم، پیکرهای بی جان از آتش بیرون کشیده می شدند؛ هر کدام داستانی ناتمام و رویایی سوخته داشتند. بوی گزنده دود و اشک های بی صدا، هوا را انباشته بود. پشت درهای بسته، خانواده هایی با چشمانی مضطرب و دستانی لرزان منتظر بودند. امید و ترس به نگاه شان چنگ می زد.
بیمارستان ها به میدان نبرد تبدیل شده بود؛ ازدحام مردم، فریادهای کمک خواهی و صدای گریه ای که بی وقفه در فضا می پیچید. پرستاران و پزشکان با چهره هایی خسته، اما مصمم میان تخت ها می دویدند، گویی با مرگ مسابقه گذاشته اند و در میان این آشوب، سکوتِ سنگین کسانی که دیگر نمی توانستند فریاد بزنند، بیشتر از هر صدایی به گوش می رسید. صحنه هایی که نه تنها در خاطرها که در روح ها زخمی عمیق بجا گذاشت؛ زخمی که شاید هرگز التیام نیابد.
و سرانجام...
آتش، سرانجام تسلیم شد، اما نه قبل از آنکه زخم های عمیقی بر تن اسکله و دل های مردم به جای بگذارد. این نبرد، پایانی داشت، اما قصه مقاومت و ازخودگذشتگی این مردان، هرگز به پایان نمی رسد. آنها با چهره های دودگرفته و قامت های خمیده از خستگی، امروز قهرمانانی هستند که در خاطره این شهر جاودانه شدند.