
گپ و گفت با همکار بازنشسته شرکت نفت فلات قاره ایران که همواره به مشکلات لبخند می زند
ایستادگی پدرانه
مشعل پدر بودن، یعنی ایستادگی در برابر ناملایمات و لبخندزدن در اوج مشکلات تا همسر و فرزندان در پناه تکیه گاه امن آرام شوند. یعنی ناخدای کشتی زندگی بودن در میان امواج سهمگین روزگار، یعنی ستونی که با ایمان به استواری اش، می توان مسیر را پیش رفت. به همین خاطر است وقتی واژه پدر را که بر زبان می آوریم، دلمان قرص تر می شود و با قدم هایی پر قدرت، مسیر را بدون دلهره و ترس پیش می رویم. پدرانی همچون «صادق رضایی»، از همکاران بازنشسته شرکت نفت فلات قاره ایران و یکی از کارکنان منطقه بهرگان که نه تنها، تکیه گاه و ستون کانون خانواده خود است که حق پدری را درباره همکاران و با زندگی بخشی به هم وطنان ادا کرده است. خبرنگار مشعل در تحریریه این نشریه میزبان او و دخترش بود تا به عنوان نمونه ای از پدران مقاوم ایران زمین در برابر سختی های زندگی، انعکاس دهنده شرح حالش باشد.
دوشادوش دخترش، با چهره ای خندان وارد تحریریه می شود و با صدایی گرم و رسا به همه سلام می دهد، گویا فرزندانش را بعد از مدت ها دیده است. سپس عکسی قاب گرفته و برگه های روزنامه ایران و نشریه قدیمی «مشعل» را روی میز می گذارد، صدایش را صاف می کند و گفت وگو شروع می شود؛ از دوران شروع به کارش در وزارت نفت می گوید که سال ۶۴ و از طریق آزمون وارد صنعت نفت و بعد از حضور در دوره های آموزشی مختلف، به شرکت نفت فلات قاره ایران و منطقه عملیاتی خارگ، سیری و بهرگان منتقل شده است.
تلاشم بر پاشنه حمایت از قشر جوان می چرخید
به اینجا که می رسد نفسی می کشد و می گوید: پس از گذران طرح اقماری 14 روز کار و 14 روز استراحت که پس از آن با مشکلات دوری از خانه، اجتماع و رسانه گره خورده بود، ۱۹ سال در تهران مسئول هسته گزینش شرکت نفت فلات قاره ایران بودم و در این دوران تمام سعی و تلاشم بر پاشنه حمایت از قشر جوان و ایجاد اخوت کاری بین افراد و شرکت می چرخید. سپس به سمت مسئول مددکاری و روابط کار شرکت فلات قاره ایران ارتقا پیدا کردم تا شنونده درد دل های بیشتر همکاران و یافتن راهکاری برای هموار کردن مسیر پیش رویشان باشم. دورانی که با جنگ، در تیررس بودن مناطق عملیاتی و شهید شدن بسیاری از دوستان و رفقای من عجین بود، به عنوان مسئول مددکاری و روابط کار باید خبر شهادت آنان را به خانواده هایشان می دادم که این کاری بسیار سخت و جانکاه بود. یادم می آید در یکی از موارد، به منزل همکاری رفتیم که پسربچه شش ساله اش در را باز کرد و سخت ترین لحظه ها را طی کردم. در کنار این، مشکلات خانوادگی همکاران اقماری و جدایی بین همسران بخصوص در بخش روابط کار پیش می آمد که باید به رفع و رجوع آن می پرداختم. برای نمونه یکی از همکاران جوان دچار مشکلی شده بود تا جایی که همسرش قصد جدایی از او را داشت، اما با پیگیری های زیاد،از این وضعیت نجات پیدا کرد. معتقدم عاشق کار که باشی، زمان می گذاری.
24 جوان تنیسور را تقدیم جامعه ورزشی کردم
رضایی با شوخ طبعی ادامه می دهد: وقتی مسئول استخدام بودم، جعبه شیرینی برایم می آمد؛ اما وقتی مسئول مددکاری و روابط کار شدم، خرما، گریه، جیغ وداد می آمد؛ اما هیچ وقت این مسائل را به خانه و خانواده انتقال نمی دادم چراکه اعضای خانواده، از پدر، آرامش و امنیت می خواهند و نه چیز دیگری. پس از مدتی، به دلیل اینکه سبقه خانوادگی و درخشانی در رشته ورزشی تنیس داشتم و مربی بودم، رئیس امور ورزش شرکت نفت فلات قاره شدم و از ستاد تهران به منطقه عملیاتی بهرگان رفتم. در آنجا هم شروع به آموزش این رشته ورزشی به همکاران جوان و برگزاری مسابقات کشوری و استانی در سطح وزارت نفت شدم و توانستم جوانان بسیاری را در منطقه، ورزشکار تربیت کنم. در همین حین، اولین زمین تنیس مجهز و استاندارد را ثبت فدراسیون تنیس و ۲۴ جوان تنیسور را تقدیم جامعه ورزشی کردم که عنوان های اول تا دوم وزارت نفت را از آن خود کردند.
اهدای اعضای دخترم، ادای حق پدری به فرزندان سرزمینم بود
این پدر بازنشسته شرکت نفت فلات قاره ایران، رو به دخترش می گوید: در این دوران، تلاش می کردم اوقاتی را هم در خدمت خانواده باشم و چتر پدری را بر سر آنان بگسترانم. به همین دلیل وقتی بعد از ۱۴ روز از منطقه بهرگان به خانه می آمدم، تمام وقتم در کنار آنان می گذشت. اما نمی دانم چرخ روزگار چرا بر وفق مراد ما نگذشت و در منطقه عملیاتی بودم که خبری هولناک مرا به تهران کشاند. دختر بزرگم در اثر مصرف دارویی که به آن آلرژی داشت، به کما رفت و ما را در معرض سخت ترین انتخاب و تصمیم گذاشت؛ آنجا که دکترها، جوابش کردند و باید برگه اهدای اعضای بدنش را امضا می کردم. برای من که در تمام طول کاری، همواره حامی جوانان بودم و در حقشان پدری می کردم، این اتفاق شوک آور بود، اما در نهایت برای ادای حق پدری بر گردن دیگر فرزندان سرزمینم برگه را به شرط آنکه اعضای بدن دخترم به رده های سنی زیر ۱۸ سال اهدا شود، امضا کردم.
رضایی به اینجای گفت وگو که می رسد، نگاهی به قاب عکس دختر مرحومش می اندازد، بغضش را قورت می دهد و ادامه می دهد: دخترم رفت،اما دو فرزندش را زیر بال های حمایتی خود گرفتم و برایشان نقش پدری قوی و استوار را ایفا می کنم. سعی کرده ام سایه غم از چهره شان دور باشد و ملالی، دل نازکشان را نرنجاند. همان طور که در تمام دوران کاری، برای همکاران جوان، پدری کردم و هیچ محبتی را دریغ نکردم.
بیش از این نباید داغ گذشته را تازه کرد.پس گفت وگو را به پایان می رسانم و دعوتشان می کنم به صرف چای. چایش را که می نوشد، قاب عکس دخترش را داخل ساک می گذارد و با قدم هایی استوار آماده رفتن می شود؛ قدم هایی که نه بازگویی مشکلات و نه آزمون های زندگی، ذره ای آن را سست نکرده و استوارانه در مسیر پدرانگی او را همراهی می کند.