گفت وگو با پرستار بازنشسته بیمارستان نفت آبادان و تهران

غربتِ درد در سرزمین درمان

مشعل:  مهری فلاحی، پرستار بازنشسته بیمارستان نفت تهران است که در سال ۱۳۵۸، کار خود را به عنوان پرستار در بیمارستان نفت آبادان آغاز  کرد و با اینکه در دوران کاری، طعم انقلاب و جنگ و فراز و نشیب های بسیار را چشیده، با داشتن سه فرزند پسر، دست از یادگیری برای ارتقای توانمندی خود برنداشت و در بخش های مختلف درمانی، تلاش بسیاری کرد تا گره از مشکلات بیماران باز کند. وی در دوران بازنشستگی هم از پاننشست و راه نویسندگی در پیش گرفت تا از این طریق، تجربه ها و اندوخته هایش را در سبد اخلاص بگذارد و دیگران را بهره مند کند. چندی پیش هفته نامه «مشعل» میزبان این بانوی بازنشسته بیمارستان نفت شد و با او به گفت وگو  کردم  که آن را در ادامه می خوانید.

چه شد که رشته پرستاری و بیمارستان نفت را انتخاب کردید؟

در دوران دبیرستان، رشته ریاضی فیزیک خواندم، از این رو کنکور ریاضی شرکت کردم و مهندسی شیمی اهواز قبول شدم. پدرم از کارکنان صنعت نفت بود و همیشه اصرار داشت حتماً باید در شرکت نفت کار کنم، از این رو فرم رشته پرستاری را که آن زمان فوق دیپلم در آموزشکده نفت بود، جلوی من گذاشت. حرفش را قبول کردم و سال ۱۳۵۶ وارد دانشکده پرستاری شدم که با شروع انقلاب و اعتصابات، دوره فوق دیپلم نزدیک به سه سال طول کشید و در نهایت ۴ اسفند ۱۳۵۸ فارغ التحصیل و به صورت قراردادی، در بیمارستان نفت آبادان استخدام شدم که البته بعد از ۶ ماه، تبدیل وضعیت به رسمی اجرا شد. این مسیر پر فراز و نشیب و هیجان، در سال ۱۳۹۱ درحالی که سوپروایزر بیمارستان نفت تهران بودم، به پایان رسید و بازنشسته شدم.

پس طعم جنگ و دود و خمپاره را هم چشیده اید؟

بله، جالب اینجاست که روزهای شروع به کار، ازدواج و دوران جنگ تقریبا با هم همزمان شد. در ۴ فروردین ۱۳۵۹ و در روزهای  انقلاب، ازدواج کردم که همان سال جنگ شروع شد. با آنکه همسرم از من خواست به تهران برویم تا از آسیب جنگ در امان باشیم، قبول نکردم و در آبادان ماندم؛ زیرا علاوه بر اینکه شرایط ایجاب می کرد که در آبادان بمانم و زکات درس پرستاری را با رسیدگی به مجروحان جنگی بدهم، نمی توانستم بپذیرم که شهرم در آشوب باشد و من در آرامش. زمانی که پا به جبهه گذاشتم ۲۲ سال سن داشتم؛ اما از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۴ مرتب به جبهه می رفتم.

مهم تر اینکه در همان دوران، باردار هم شدم و علاوه بر نقش پرستاری، باید از فرزندم هم مراقبت می کردم. خانواده ام اصرار داشتند که دست از کار بکشم؛ اما از آنجا که هدف، وسیله را توجیه می کند، شیفت های ۲۴ ساعته، بی خوابی ها، صدای خمپاره و بمب، دیدن دست های قطع شده و خونریزی های شدید مانع انجام کارم نشد. از نظر روحی خسته می شدم؛ اما جسمم همچنان برای رسیدگی پرتوان بود، حتی زمان استراحت هم جویای احوال مجروحان می شدم تا اگر لازم باشد، خودم را برای مداوای آنها برسانم. پسرم وقتی به دنیا آمد، 2 کیلوگرم وزن داشت، به همین دلیل، رسیدگی و مراقبت از او باعث شد منطقه جنگی را ترک کنم و به مسجدسلیمان بروم. بعد از آن به تهران آمدم و دوران پساجنگ را در تهران سپری کردم.

در بیمارستان نفت تهران در چه بخش هایی مشغول خدمت بودید؟

در تهران، با اینکه سه فرزند پسر داشتم، شروع به ادامه تحصیل در رشته پرستاری کردم و همزمان دوره های مختلف درمانی مثل دیالیز را هم گذراندم تا اینکه با سمت سوپروایزری بیمارستان نفت تهران در سال ۱۳۹۱ بازنشسته شدم؛ اما درهمان زمان هم با مشکلات بسیاری دست وپنجه نرم می کردم. به عنوان مثال چون از کارکنان بیمارستان نفت آبادان بودم و مأمور به تهران شدم، چند سالی از امتیازهای ارزشیابی محروم بودم، به گونه ای که حقوق من با دیگر همکارانم متفاوت بود و هنوز هم این تفاوت وجود دارد.

دردناک تر اینکه وقتی در جبهه مشغول خدمت رسانی به مجروحان بودم، به عنوان کارمند و شاغل در نظرگرفته شدم و سهمیه ایثارگران به من تعلق نگرفت؛ چون این سهمیه مختص داوطلبان است. در حالی که کادر درمان بیمارستان نفت آبادان، بیشترین آسیب را از جنگ دید. به عنوان مثال وقتی پالایشگاه نفت آبادان مورد هجوم دشمن قرار گرفت، گاز منتشر شده از فضای پالایشگاه، باعث شد به بیماری ریوی دچار شوم که هنوز هم با آن دست و پنجه نرم می کنم، در حالی که سهمیه جانبازی شامل حالم نشد. خلاصه اینکه، چه در دوران فعالیتم و چه حالا که بازنشسته شده ام، زندگی ام از نظر روحی و اقتصادی با چالش های بسیاری همراه است. مطابق قانون صنعت نفت، هر آنچه به شاغلان تعلق می گیرد، شامل بازنشسته ها نمی شود. از این رو در پرداخت هزینه های درمانی، معیشتی و زندگی با مشکل روبه رو هستیم.

چه شد که به نویسندگی روی آوردید؟

با خواندن کتاب فلورانس نایتینگل، در ذهنم جرقه ای زده شد تا تجربیات و آنچه را از دوران جنگ به یاد دارم، روی کاغذ بیاورم. در سال ۱۳۹۰ کار را شروع کردم و حدود یک سال، مشغول جمع آوری فهرست اطلاعات بودم. سال ۱۳۹۱ که بازنشسته شدم، طبق فهرست ، شروع به نوشتن کتاب کردم. نگارش خاطرات، حدود سه سال زمان برد. پس از آن، متن را برای بررسی به حوزه هنری تحویل دادم که آن هم حدود ۳ سال طول کشید. با راهنمایی حوزه هنری، اشکال های کتاب مشخص و متن چند بار، چرک نویس، پاک نویس و سرانجام بعد از گذشت ۱۱ سال چاپ شد.  بعد از چاپ بود که متوجه شدم در کتاب، نام من به عنوان راوی ماجرا و نام کسی که ویراستاری کارم را انجام داده بود، به عنوان نویسنده معرفی شده است، از این رو ذوق نویسندگی ام کور و باعث شد از ادامه کار انصراف دهم.

 قصد رفتن می کند و ما را در میانه بازگویی خاطراتش تنها می گذارد؛ خاطرات غریبی در سرزمین درمان. در قسمت «اشاره» کتابش هم آمده است: «این کتاب، روایت خاطرات زنی است از دیار آبادان؛ شهرگلوله و آتش و مقاومت. زنی که مثل تمام مردم این شهر به جای صدای حرکت عقربه های ساعت،گوشش پر از زوزه گلوله های توپ جنگی است. زنی که عشق به خاک و وطن سبب می شود دوری از آبادان را تاب نیاورد و در شهر مقاومت و ایثار بماند.»