
قلب عملیات در بحران
برای مهدی قاجار، سوپروایزر مرکز پیام امداد و حوادث گاز استان تهران، مدیریت بحران تنها یک عنوان شغلی نیست؛ مسوولیتی است که طی ۲۱سال فعالیت در صنعت گاز و از روزهای امدادگری تا نظارت بر عملیات سراسر استان به دست آمده است. او امروز در جایگاهی قرار دارد که باید در هر ساعت از شبانه روز، جریان اطلاعات و عملیات را میان مردم، امدادگران و مدیران ارشد هماهنگ کند. قاجار فعالیت خود را از واحدهای عملیاتی مناطق ۳ و ۴ تهران آغاز کرده و معتقد است تجربه میدانی، مهم ترین سرمایه برای مدیریت مرکز پیام است. به گفته او، سوپروایزر باید علاوه بر شناخت کامل از شبکه گازرسانی و مناطق مختلف استان، توان تحلیل سریع حوادث و انتقال دقیق اطلاعات را نیز داشته باشد. از نشتی و آتش سوزی گرفته تا انفجار، برخورد با خطوط گاز و بلایای طبیعی، همگی از طریق مرکز پیام رصد، مدیریت و به سطوح مختلف سازمان گزارش می شوند.
او مرکز پیام را «قلب تپنده عملیات» می داند؛ جایی که در حوادث بزرگ، تمام ارتباطات، هماهنگی ها و تصمیم گیری های اولیه از آنجا شکل می گیرد. زمانی که بسیاری از شهروندان در خواب هستند، کارکنان این مرکز وظیفه دارند تماس های اضطراری را دریافت، راهنمایی های فنی لازم را ارائه و همزمان مدیران و گروه های عملیاتی را در جریان جزئیات حادثه قرار دهند.
در میان خاطرات حرفه ای قاجار، حادثه شهران جایگاه ویژه ای دارد؛ رخدادی که به دلیل گستردگی و حساسیت، ساعت ها تمرکز و هماهنگی مستمر را می طلبید. با این حال، یکی از دشوارترین تجربه های او مربوط به روزهای جنگ ۱۲ روزه است؛ زمانی که اختلال در ارتباطات مخابراتی، شرایط عملیات را پیچیده تر کرد. در آن روزها بخشی از هماهنگی ها از مراکز پشتیبان انجام شد و مرکز پیام به صورت مستمر مسوول ثبت حوادث، هدایت عملیات و ارتباط با مدیران ارشد بود. به گفته او، ساعت های طولانی کار بدون وقفه و حجم بالای تماس ها، اهمیت آمادگی و انسجام این مجموعه را بیش از پیش نشان داد. قاجار که پدر سه فرزند است، موفقیت خود را حاصل همراهی خانواده می داند. او معتقد است آرامش در زندگی و محیط کار، مهم ترین عامل ارائه خدمات مطلوب به مردم به شمار می رود. به همین دلیل، بزرگ ترین آرزویش برای همکاران و شهروندان، برخورداری از آرامش، سلامت و امنیت است؛ زیرا به باور او، وقتی آرامش وجود داشته باشد، خدمت رسانی نیز با کیفیت بیشتری انجام خواهد شد. در مرکز ۱۹۴ افرادی مانند مهدی قاجار بی صدا؛ اما مؤثر، نبض عملیات را در دست دارند تا امنیت و آرامش میلیون ها مشترک گاز در استان تهران حفظ شود.
دلتنگی در خدمت تعهد
سید فرهاد باقری، یکی دیگر از اپراتورهای مرکز 194 است که از پشت خطوط پاسخگویی این مرکز،آرامش شهر را بر آسایش شخصی خود ترجیح داده است؛ کارمندی با ۲۵ سال سابقه در صنعت گاز که پس از سال ها فعالیت در بخش های مختلف، اکنون در مرکز پیام مشغول خدمت است و شبانه روز پاسخگوی تماس های مردمی است.
باقری که پیش تر در شرکت گاز استان اصفهان و بخش های اداری فعالیت می کرد، با ورود به مرکز پیام با فضای متفاوتی روبه رو شد؛ محیطی که در آن شیفت های شبانه، روزهای تعطیل و شرایط بحرانی، بخش جدایی ناپذیر از کار محسوب می شود.
او می گوید: در گذشته برنامه کاری مشخصی داشت؛ اما امروز هر لحظه ممکن است نیاز به حضور و پاسخگویی وجود داشته باشد.
خانواده، مهم ترین پشتوانه او در این مسیر است. باقری ۱۸ سال است که ازدواج کرده و پدر 2 دختر است. به گفته او، خانواده اش به شرایط خاص شغلی اش عادت کرده اند؛ هرچند دوری از آنها در تعطیلات و مناسبت ها آسان نیست. همین همراهی، امکان ادامه خدمت در یکی از حساس ترین بخش های صنعت گاز را برایش فراهم کرده است.
باقری می گوید: در مرکز ۱۹۴، روزهای آرام و پرحادثه تفاوت زیادی با یکدیگر دارند. برخی روزها ده ها تماس و در شرایط خاص صدها تماس ثبت می شود. با این حال، مهم ترین وظیفه اپراتورها تنها ثبت درخواست نیست؛ آنها باید پیش از هر چیز، آرامش را به تماس گیرندگان بازگردانند و راهنمایی های ایمنی لازم را ارائه دهند.
وی درباره یکی از خاطرات ماندگارش که به روزهای «جنگ رمضان» بازمی گردد، می گوید: در میان نگرانی ها و حملات، زنی هراسان با مرکز تماس گرفت و خبر داد که ساختمان مجاور محل سکونتش هدف حمله قرار گرفته و بوی گاز در منطقه پیچیده است. او و همکارانش تلاش کردند ضمن آرام کردن تماس گیرنده، توصیه های ایمنی لازم را ارائه و همزمان موضوع را برای پیگیری عملیاتی ثبت کنند. باقری معتقد است در شرایط بحرانی، آرامش بخشی به مردم گاهی به اندازه عملیات فنی اهمیت دارد.
او که سال ها تجربه فعالیت در مناطق سردسیر و عملیاتی را نیز در کارنامه خود دارد، همچون دیگر همکارانش بر رعایت اصول ایمنی تاکید دارد و ادامه می دهد: رعایت نکات ایمنی و مصرف بهینه گاز، مهم ترین توصیه ام به شهروندان است.
به باور او، پشت هر خانه ای که در امنیت و آرامش از نعمت گاز بهره مند است، تلاش بی وقفه نیروهایی قرار دارد که در هر ساعت از شبانه روز آماده خدمت رسانی هستند.
تا پای جان برای وطن
آن شب، آسمان کرمانشاه طعم باروت و آهن می داد. صدای انفجار که طنین انداز شد، زمین زیر پایمان لرزید، اما آنچه بیش از صدای بمب، وحشت به دل ها می انداخت، صدای ممتد نشت گاز بود؛ صدایی شبیه به یک اژدهای خفته که هر لحظه ممکن بود با جرقه ای، تمام منطقه را به تلی از خاکستر تبدیل کند.
منازل سازمانی جهاد کشاورزی زیر آوار مدفون شده بودند و چند علمک گاز در میان آواری از سنگ و آهن در هم شکسته بودند. نشت گاز آنقدر گسترده بود که محیط به یک بمب ساعتی تبدیل شده بود. در آن تاریکی چراغ های گردان خودروهای امدادی هلال احمر، اورژانس و آتش نشانی در دوردست دیده می شد، اما هیچ کس اجازه ورود به محدوده سرخ را نداشت. ریسک انفجار به حدی بالا بود که پروتکل های ایمنی، قدم گذاشتن به آنجا را ممنوع می کرد.
در همان دقایق بحرانی، ناگهان اسحاق اردلانی، یکی از همکارانم را دیدم. اسحاق آن شب شیفت نبود، اما غیرت کرمانشاهی اش اجازه نداده بود در خانه بماند. خودش را به من رساند. نگاهی به هم انداختیم؛ نیازی به کلام نبود. در آن لحظات که دشمن با موشک هایش بزدلانه خانه های ما را هدف گرفته بود، ما نباید اجازه می دادیم نشت گاز فاجعه را تکمیل کند.
ما 2 نفر، به عنوان اولین نیروهای عملیاتی، وارد دهانه آتشفشان شدیم. هر لحظه انتظار می رفت جرقه ای از برخورد 2 سنگ یا سیم های برق، همه چیز را تمام کند. در میان تاریکی مطلق و غباری که راه نفس را می بست، فقط نور ضعیف چراغ قوه هایمان بود، که مسیر را نشان می داد. در شرایطی که لوله های گاز زیر توده های سنگین آوار پیچ خورده بود، عملیات را آغاز کردیم. اسحاق با ایثاری بزرگ، همچون یک رزمنده خط شکن راه را باز کرد و سرانجام موفق شدیم شیر اصلی ورودی گاز به شهرک را ببندیم و چهار علمک آسیب دیده را مهار کنیم.
اما کارمان تمام نشده بود. حس کردیم کسی از زیر خروارها خاک ناله می کند. آری، زیر آن آوارها انسانی در میان مرگ و زندگی دست و پا می زد. در آن سیاهی مطلق، با همان چراغ قوه کوچک، وجب به وجب خاک را گشتیم تا به پیکر نیمه جانی رسیدیم که زیر سنگینی آوار مدفون شده بود. با کمک سایر امدادگران که حالا با ایمن شدن محیط، جرأت ورود پیدا کرده بودند، او را از چنگال مرگ بیرون کشیدیم.
آن شب، ما فقط شیر گاز را نبستیم؛ ما جلوی یک فاجعه انسانی بزرگ را گرفتیم. اسحاق اردلانی ثابت کرد که سربازان شرکت گاز، در جنگ با متجاوزان آمریکایی - صهیونی، سلاحشان تخصص و سپرشان جانشان است. ما در آن شب بحرانی، اجازه ندادیم خانه همشهریانمان دوباره در آتش بسوزد. این نه فقط یک وظیفه کاری، بلکه روایتی از شجاعت مردانی است که در سخت ترین لحظات، با جانشان پای وطن می ایستند. ما ایستادیم تا شعله امید در دل مردم کشورمان خاموش نشود.
علی امیری
رئیس واحد امداد متمرکز شرکت گاز استان کرمانشاه
باران غیرت
ساعت حدود 3 بعدازظهر 11 فروردین ماه ۱۴۰۵ است؛ روزی که قرار بود بوی بهار بدهد، اما با بوی تند باروت و خاکِ آوار گره خورد.
انفجار که رخ داد، شهر زیر و رو شد و فهمیدم امروز کارمان سخت است. از همان روزهای اول شروع جنگ، با بچه های امداد و تعمیرات هم قسم شده بودیم که هر آسیب وارد شده به شبکه را در سریع ترین زمان ممکن رفع کنیم. می دانستیم اگر لوله ها آسیب ببینند، نشت گاز رخ می دهد و اگر به موقع برطرف نشود، فاجعه ای به مراتب بزرگ تر از خود بمباران رقم می خورد.
به علی امیری، رئیس واحد امداد، سپرده بودم که در چنین مواقعی با موتور بیاید دنبالم. چون خیابان ها مسدود می شد و در آن اوضاع، موتور تنها وسیله ای بود که می شد با آن از میان آوارها گذشت. امیری درست سر وقت رسید. مقصد، مکانی بود که مورد اصابت قرار گرفته بود و صدای مهیب انفجارش قلب شهر کرمانشاه را لرزانده بود.
باران می بارید و هوا سرد بود. وقتی وارد کوچه های نزدیک محل بمباران شدیم، صحنه ای دیدم که تا ابد در ذهنم حک شد؛ خانم جوانی را دیدم که از وحشت انفجار، بدون اینکه فرصت کند لباس مناسبی به تن کند، از خانه بیرون زده بود. وسط آن باران و سرما، میان گل و لای، از ترس و سرما به خود می لرزید. صحنه ای که دیدنش دل هر انسانی را می لرزاند.
امیری ترمز کرد. بدون اینکه حتی یک لحظه تردید کند، از موتور پیاده شد و به سمت آن خانم رفت. کاپشن ضخیم خودش را از تن درآورد و با مهربانی روی شانه های آن زن انداخت. لحظه ای که زن با دست های لرزان لباس را دور خودش پیچید، انگار گرمای انسانیت برای چند لحظه بر سرمای جنگ غلبه کرد.دوباره سوار موتور شدیم و با سرعت به سمت کانون اصلی بمباران حرکت کردیم. در حالی که دلم گرم رفتار مردانه اش شده بود، پرسیدم: «امیری، توی این وضعیت چرا کاپشنت رو دادی؟».
او در حالی که با مهارت آن زن را از بین آوارها بیرون می کشید، فقط یک جمله گفت: «دکتر، اون خانم، ناموس من بود.»
آن روز در محله شریعتی، ما فقط برای ایمن سازی محل و جلوگیری از انفجار گاز نیامده بودیم؛ ما آنجا بودیم تا در میانه ویرانی، یادمان بماند که وظیفه اصلی مان، فراتر از خطوط لوله و شیرهای گاز، حفاظت از جان و حرمتِ مردمی است که در سخت ترین روزها، چشم امیدشان به ماست. آن روز فهمیدم که در شرکت گاز استان کرمانشاه، چیزی فراتر از تعهد شغلی جریان دارد؛ چیزی که حتی از لوله های فولادی هم مستحکم تر است؛ واژه ای پرمعنا و عمیق به نام غیرت.
ناصر حسینی
مدیرعامل شرکت گاز استان کرمانشاه