ضرب آهنگ شیرین زندگی همکار اقماری که با ریتم چهارقلوهایش طنین انداز شد 

پاقدم پیوندهای خانوادگی در دل تعهد کاری

فاطمه دهقان نیری | هیچ چیز برای یک زن شیرین تر از لحظه مادر شدن نیست، لحظه ای که صدای تپش قلب کوچکی را درون خود می شنود، حس می کند دیگر تنها نیست، اما برای «محبوبه امینی» مادر چهارقلوهای اصفهانی، این لحظه با اضطراب هایی گره خورد؛ بیکاری همسر، وضعیت بد مالی، چند قلو بودن بچه ها و ده ها علت دیگر؛ با این حال معنای واقعی ضرب المثل «هرکه دندان دهد، نان دهد» برایش آشکار شد، زیرا با پاقدم سه پسر و یک دختر، همسرش محمد شرافتمندان به صورت معجزه آسا وارد صنعت نفت شد و امروز از کارکنان اقماری سازمان منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس است. همین روایت انگیزه ای شد تا خبرنگار «مشعل» برای درک بهتر این حس خوب، همچنین سختی های زندگی خانواده های اقماری پای صحبت این خانواده بنشیند.

در روزگاری که جغرافیا دیگر مانعی برای ارتباط نیست، فاصله ها همچنان می توانند عمیق ترین شکاف های احساسی و روانی را پدید آورند؛ چه برای پدری که با اشتغال اقماری در مناطق نفتی، بار سنگین دوری را بر دوش دارد و چه برای مادر و فرزندانی که خاطرات 14 روز حضور همسر و پدر، برایشان حکم اکسیژن را دارد. آنها همواره در کشاکش میان وابستگی و استقلال، دلتنگی و دل قرصی، گذشته و آینده ای نامعلوم در حرکتند، اما می دانند در پس این دوری، شکوفایی در انتظارشان است و همچنان به جاذبه مهر خانواده دل بسته اند.

 خانواده 6 نفره محمد شرافتمندان از کارکنان اقماری سازمان منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس، از همان خانواده هایی است که بیش از دو دهه، با زندگی اقماری دست و پنجه نرم می کنند و دلخوشند به پایان 14 روز دوری و روزی که پدر زنگ خانه را می زند. اما نکته متفاوت این خانواده، فرزندان چهارقلویی است که در روزگار کودکی، پس  از ندیدن پدر، او را غریبه می انگاشتند و پدری که سعی می کرد با هر زحمتی که شده است، خود را یادآوری کند تا بلکه پسرها و دخترش او را به یاد بیاورند و خستگی دو هفته کار و دوری را از او بزدایند. چهارقلوهایی که با به دنیا آمدنشان بر زندگی اقماری پدر، رنگ امید پاشیدند که دوری هزاران کیلومتری هم نتوانست ذره ای از صمیمیت و مهربانی محمد شرافتمندان، به عنوان پدر خانواده و فداکاری محبوبه امینی به عنوان مادر این کانون را بکاهد.

خانه ای دور، خاطره ای نزدیک

«در دل شب های بی انتهای اقماری، آنگاه که سکوت همچون پتویی سنگین بر شانه های خسته ام می افتد، صدای گریه چهارقلوها از آن سوی تلفن، قلبم را به لرزه می اندازد. هر کدام با آن چهره های کوچک و معصوم، گویی ستاره ای هستند در منظومه دلتنگی ام؛ هر یک در مدار خودش می چرخد بی آنکه بتوانم دستی بر سرشان بکشم یا بوسه ای بر پیشانی شان بنشانم.»

این جملات، بخشی از احساسات درونی محمد شرافتمندان زیدانی، پدر خانواده ،  57 ساله و اهل آبادان است. او برایمان از روزی می گوید که وقتی همسرش خبر چهارقلو بودن فرزندان را می دهد، غم بیکاری و دوران سختی که پیش رو خواهد داشت، جلوی چشمانش رژه می روند.

 وی ادامه می دهد: چهار سال بعد از ازدواج، پدر شدن، بهترین خبر زندگی ام شد و سال 1381 فضای خانه دو نفره ما  با آمدن چهار فرشته خدایی گرم تر شد، اما ته دل من که آن دوران بیکار بودم، غصه خانه کرد.

شرافتمندان با نگاهی از سر شوق می گوید: با به دنیا آمدن فرزندانم که سه پسر به نام های مجید، سجاد، سعید و یگانه دخترم شیدا هستند، اقوام از دور و نزدیک به دیدارشان می آمدند که یکی از آنها از دوستان پدرم در بهداشت و درمان صنعت نفت بوشهر بود و وقتی فهمید من تکنیسین دارویی خوانده ام، اما بیکارم بلافاصله اعلام نیاز و پیشنهاد کار داد و این شد که با پاقدم چهارقلوها، من وارد صنعت نفت شدم البته به صورت اقماری. آنجا بود که زندگی اقماری و فرزندداری من شروع شد و از آذرماه 1382 تاکنون که 23 سال از حضورم در عسلویه (منطقه ویژه اقتصادی انرژی پارس) به عنوان تکنیسین دارویی در درمانگاه می گذرد، اما در تمام این سال ها، خانه دور اما خاطراتش همواره نزدیک و در کنار من بوده است.

از او درباره چهارقلوها و زمانی که از کار اقماری به خانه بازمی گشتند، می پرسم که می گوید: تا زمان تولد، نمی دانستیم جنسیت بچه ها چیست و چهارقلو هستند، برای همین سه اسم دختر و سه اسم پسر انتخاب کردیم و در بیمارستان با شگفتی با چهارقلو بودنشان مواجه شدیم. خیلی کوچک و ضعیف بودند و اگر کمک و حمایت پدر و مادر من و همسرم نبود، هرگز نمی توانستیم از عهده بزرگ کردنشان بربیاییم.

خوشبختانه چهارقلوها به خوبی بزرگ شدند و در حال حاضر، مجید، دانشجوی رشته حسابداری شهرضا، قل دوم یعنی سجاد، دانشجوی رشته حسابداری دانشگاه خوراسگان اصفهان، سعید هم دانشجوی رشته حسابداری نرم افزار دانشگاه اشرفیه و شیدا دانشجوی رشته روان شناسی نجف آباد است که دنباله رو پدر، دوره های تکنیسین دارویی را گذرانده و در یک داروخانه مشغول است.

یادم می آید زمانی که کودک بودند و از دوره اقماری می آمدم، در ابتدا من را نمی شناختند و گریه می کردند، اما کم کم و یکی یکی کنارم می آمدند. چند بار هم آنها را به عسلویه آوردم تا محیط کارم را ببیند و چند صباحی بیشتر کنار هم باشیم.

خیره به نقطه ای ادامه می دهد: از جایی هیچ کمک هزینه حمایتی دریافت نکردیم و من و همسرم که دبیر آموزش و پرورش بود، با تمام تلاش و زحمت، نگذاشتیم بچه ها کمبودی داشته باشند. حتی در دوران کاری، به من پیشنهاد دادند ادامه تحصیل بدهم، اما نپذیرفتم و به خاطر خرج بچه ها، خودم درس نخواندم تا بچه ها مدرسه خوب بروند.

جاذبه مهر فرزند در دنیای اقماری پدر

به سختی گذشت آن روزها که من در سکوت خانه ای که با صدای چهارقلوها جان گرفته، نشسته ام کنار پنجره ای که رو به هیچ باز می شود. چهار فرشته کوچکم، هر یک در گوشه ای از خانه، با دنیای کودکانه شان مشغول هستند، یکی با عروسکش حرف می زند، دیگری با مداد شمعی دیوار را نقاشی می کند، سومی خوابیده و چهارمی با چشم های درشتش به من زل زده، گویی می خواهد بپرسد: «بابا کجاست؟» و من چه جوابی دارم؟ چگونه برای کودکی که هنوز فرق میان حضور و غیاب را نمی داند، از دکل های بلند صنعت نفت بگویم؟ از شعله هایی که شب و روز نمی شناسند، از مردی که برای لقمه ای نان، دل از خانه کنده و در دل بیابان های دور، میان لوله ها و پمپ ها، با تنهایی دست و پنجه نرم می کند؟

تمام احساسات محبوبه امینی، مادر خانواده از زندگی اقماری و بزرگ کردن چهارقلوهایش، در این چند جمله خلاصه می شود. آنجا که با خود می اندیشیده اگر دل آدم ها هم مثل صنعت نفت لوله کشی داشت، شاید می شد عشق را از کیلومترها دورتر پمپاژ کرد، شاید می شد گرمای دست های پدر را از دل دکل ها و از میان شعله ها به این خانه رساند، اما دل آدم، پیچیده تر از هر پالایشگاهی ا ست و عشق، پالایشی است که تنها با حضور، با نگاه و با لمس کامل می شود.

محبوبه امینی سال ها را با امید بازگشت همسر به خانه و روزی که چهارقلوهایش با دویدن به سوی در، پدر را در آغوش بگیرند پشت سر گذاشته است؛ خانه ای که نه فقط با صدای کودکان، بلکه با خنده مردی جان می گیرد که بوی نفت گرفته، اما دلش هنوز بوی عشق می دهد. خود را اینگونه معرفی می کند: اصالتا اهل باغ بهادران اصفهان و دبیر بازنشسته آموزش و پرورش هستم و سال 1377 با  معرفی یکی از اقوام، با محمد شرافتمندان ازدواج کردم و سال 1381، پس از چهار سال چشم انتظاری، خداوند به ما چهارقلو داد که البته ناگفته نماند در دوران بارداری، استراحت مطلق بودم و چقدر سخت بود. بچه ها هفت ماهه و با وزن بسیار کم و زردی شدید به دنیا آمدند.در دستگاه بستری بودند و من مسیر خانه تا بیمارستان را طی می کردم تا اینکه یکی یکی مرخص شدند.

وی ادامه می دهد: این سختی ها ادامه داشت تا اینکه همسرم از پاقدم فرزندانمان، وارد صنعت نفت و کار اقماری در عسلویه شد. اینجا بود که تمام مسئولیت ها به دوش من افتاد اما به امید روزهای بازگشت همسر، سختی ها را به جان خریدم؛ حالا به قول معروف  بچه ها از آب و گل درآمده اند و هر یک مسیر رشد و پیشرفت زندگی را طی می کنند، اما نکته جالب توجه این است که هر سه برادر مجید، سجاد و سعید هوای خواهرشان شیدا را خیلی  دارند و حرف، حرف خواهرشان است.

امینی از روزهایی که همسرش به مرخصی می آمد، اینگونه می گوید:  وقتی بعد از 15 روز پدرشان به خانه می آمد، بچه ها گریه می کردند چون او را نمی شناختند. همین ماجرا هنگام رفتنش هم تکرار می شد. هر چهارقلو جلوی در می ایستادند و گریه می کردند و نمی گذاشتند پدرشان برود. دوران سختی بود؛ تصور کنید وقتی واکسن می زدند، هر چهار نوزاد تب می کردند یا وقتی از مهدکودک با بیماری می آمدند، خودم هم مریض می شدم. هنوز آثار بی خوابی های آن سال ها بر تنم مانده است، اما خداوند توانایی داد تا بتوانم آن دوران را پشت سر بگذارم و فرزندانم را بزرگ کنم. حالا که نگاهشان می کنم و می بینم هر چهار نفر مسیر زندگی خود را پیدا کرده اند و مشغول به تحصیل و کار هستند، تمام آن دوران را فراموش می کنم.