
ساعت 5 و 30 دقیقه، کارگران سوار می شدند و قطار با وقار به راه می افتاد تا آنها را به دروازه های پالایشگاه برساند. در طول مسیر در ایستگاه های مختلف، هر کس در اداره خود پیاده و روز کاری آغاز می شد، سپس پس از پایان شیفت، دوباره همان قطار، آنها را به ایستگاه اولیه بازمی گرداند. این اولین و تنها قطار مسافری بود که در آن زمان در خاطر من مانده؛ نمادی از نظم و احترام به نیروی کار. اما پشت این نظم و شکوه، دنیایی از جدایی و فاصله نهفته بود. انگلیسی ها که بر شرکت نفت تسلط داشتند با دقتی حساب شده، مرزی نامرئی اما مستحکم بین زندگی خود و مردم شهر کشیده بودند. آنها یک «نهر» عظیم حفر کرده بودند؛ نهری به عرض سه متر و عمق قابل توجه که از رود کارون آغاز می شد و تا نزدیکی های باشگاه ایران امتداد می یافت. این نهر، آبادان را به دو نیمه تقسیم کرده بود: یکی شهر و زندگی روزمره مردم و دیگری شهرک نفتی مخصوص کارمندان شرکت نفت: «این نهر تنها یک مرز فیزیکی نبود، بلکه نمادی از شکاف طبقاتی و اجتماعی بود.» خانه های مجلل و منظم کارمندان شرکت نفت با باغچه های آراسته و خیابان های تمیز، در سویی از نهر قرار داشتند و در سوی دیگر، زندگی جریان داشت با همه شور و هیاهویش. پلیس ها در ورودی های شهرک ایستاده و به دقت مراقب بودند که هیچ «غریبه ای» پا به آن سو نگذارد. اگر کسی قصد عبور داشت، باید به پرسش های دقیق پلیس پاسخ می داد: «کجا می خواهی بروی؟ برای چه کاری؟» و کمتر کسی اجازه عبور می یافت. این بود شرایط آن دوران؛ روزگاری که در آن قطارها نماد اتحاد و حرکت به سوی پیشرفت بودند، اما نهرها و مرزها، داستان جدا افتادگی و تفاوت را روایت می کردند.
دیوار نامرئی میان کارگرها و کارمندان
در دوره کارآموزی، خیلی از بچه های هم دوره اش رفتند درس خواندند و دیپلم گرفتند و شدند کارمند: «من، اما چون زن و بچه داشتم، مادرم و خواهرم بودند و بار مسئولیت روی دوشم بود، دیگر وقت درس خواندن نداشتم. حالا می خواهم بگویم فرق کارمندها چه بود. هر کس کارمند می شد، یک «سکریتی» داشت؛ یک نوع دستورعمل محرمانه. برایشان جلسه می گذاشتند و می گفتند: شما حق ندارید با کارگرها رفت وآمد کنید، حتی اگر برادرتان هم کارگر است، سعی کنید کمتر با آنها ارتباط داشته باشید.» روزگار چرخید و چرخید تا اینکه بخش بشکه سازی تعطیل شد؛ همه را پراکنده کردند به قسمت های دیگر. مرا انداختند بیرون از پالایشگاه در قسمت «تعمیرات» و «حفاظت»: «این را از کجا فهمیدم؟ چون کارم بیرون بود، ظهرها که می خواستم بروم خانه ناهار بخورم، کنار جاده می ایستادم و با اشاره سوار ماشین های عبوری می شدم. یک روز سوار ماشین یکی از دوستان قدیم دوره کارآموزی که حالا کارمند شده بود، شدم تا برای ناهار بروم خانه. پیاده که شدم، گفتم«بعد از ناهار همین جا منتظرم می مانی؟» گفت: «باشه، بیا.» در راه برگشت همین که به روبه روی پتروشیمی کنونی رسیدیم، آن زمان که پتروشیمی نبود، یک انبار بزرگ گندم بود، ناگهان گفت: «یک چیزی می خواهم بگویم... خجالت می کشم، ولی به تو می گویم. به ما سفارش کرده اند که با کارگر جماعت تماس نگیریم. با آنها رفت وآمد نکنیم.» گفتم: «تو را خدا، همین جا نگهدار. اگر برایت بد می شود، پیاده ام کن.» گفت: «نه، حالا می روم. کسی نمی فهمد.» آن زمان به کارمندها القا می کردند که با کارگرها ارتباط نداشته باشید.» اختلافاتی که تنها به ارتباطات خلاصه نمی شد، در اسکان هم بود. یک کارمند وقتی کارمند می شد، شرکت نفت همه چیز می داد، مبلمان و اثاث منزل، همه چیز. به هیچ چیز دیگر احتیاج نداشت: «می خواهم بگویم که فرق طبقاتی تا این اندازه بود و همه اینها تأثیر مستقیم حضور انگلیسی ها بود؛ آنها بودند که این دیوار نامرئی اما بلند را بین انسان ها کشیدند.»
دوره کنسرسیوم، دوره تغییر بود
دیگر همه چیز زیر سایه دستورات آنها بود تا زمانی که شرکت، ملی شد: «باید چیزی دیگر هم بگویم؛ یک راننده، وقتی استخدام می شد، می گفتند تو فقط راننده ای. حق صحبت کردن نداری. رئیس را می بری. اگر ماشین خراب شد، حق نداری حتی کاپوت را باز کنی. باید زنگ بزنی تا تعمیرکار از گاراژ بیاید.» اما زمانه چرخید... انقلاب شد. آن وقت بود که اوضاع، زمین تا آسمان فرق کرد. گویی دیوارهای بلند فروریخت. کنسرسیوم شکل گرفت. حالا نگاه به کارگر عوض شده بود. به جوشکار می گفتند: «تو رانندگی هم بلدی؟» می گفت: «بله.» می گفتند: «خوب است. یک تومان اضافه برای جوشکاری، یک تومان برای رانندگی و یک تومان هم برای برون کاری. در مجموع سه تومان اضافه می گیرید.» می گفتند: «ما کارگری می خواهیم که آچارفرانسه باشد؛ همه چیز بلد باشد.» از راننده می پرسیدند: «پروانه عوض کردن بلدی؟» اگر می گفت «بله»، یک تومان اضافه بر حقوقش می گذاشتند تا اگر ماشین خراب شد یا جوش می آورد، خودش بتواند تعمیر کند. دوره کنسرسیوم، دوره تغییر بود. زندگی مردم دگرگون شد. حقوق کارگر که قبلا کم بود، یک باره سه تومان افزایش پیدا کرد و آن زمان، سه تومان پول زیادی بود.» البته اقتصاد آن قدر قوی نبود که مردم پول زیادی در جیب داشته باشند، اما وقتی پول می گرفتند، می دانستند با آن چه کنند. خرج می کردند و زندگی می ساختند. بعد از ملی شدن نفت، شرایط کاری بسیار بهتر شد. انگار کارگر دوباره نفس کشید و احساس کرد که وجودش ارزشمند است: «دیگر خبری از آن همه محدودیت و تحقیر نبود. کارگر می توانست مهارت هایش را نشان دهد و برای آن ارزش بگیرد. زندگی رونق و امید، جای ترس را گرفت. آن روزها، روزهای شکوفایی بود.»
حقایق تلخ پشت تصاویر
زمانی که استخدام شد، اول مارس 1948 میلادی، جهان در حال پوست انداختن بود. در آن روزها، سینما برایشان تنها پنجره ای به سوی دنیای بیرون بود. اما حتی در همین پنجره نیز، ردپای سیاست و قدرت را می شد دید: «فیلم های خارجی به روز جهان را اول برای کارمندان عالی رتبه انگلیسی در «باشگاه نفت» نمایش می دادند. بعد، نوبت کارمندان ایرانی می رسید و فیلم به «سینما تاج» می رفت و در نهایت، پس از گذشت هفته ها نوبت به ما کارگران می رسید که در «سینما بهمن»، به صورت رایگان فیلم ببینیم.» بلیت سینما نیز به دست ما می رسید؛ پیرمردی در پالایشگاه میان کارگران بلیت سینما پخش می کرد: «می گفت، بچه داری؟ این دو بلیت را بگیر تا بچه هایت بروند سینما.» و اینگونه، کوپن های سینما، چون نویدی از اندکی فراغت، میان کارگران پخش می شد. اما پیش از شروع هر فیلم، پرده ای پایین می آمد و اخبار پخش می شد: «گوینده اخبار، از لندن گزارش می داد و در یکی از همین گزارش ها، تصاویری تکان دهنده نشان داد: کشتی های عظیمی در بندر حیفا و هزاران هزار یهودی که با وسایل شان روی گاری ها، در حال پیاده شدن بودند. اما پشت این تصاویر، حقیقتی تلخ نهفته بود، انگلیسی ها، سال ها قبل، خانه ها و زمین های فلسطینی ها را در نقاط حساس خریداری کرده بودند. وقتی این مهاجران یهودی را آوردند، به آنان گفتند: «این خانه مال شما، این زمین مال شما.» و بعد، اسلحه و مهمات در اختیارشان گذاشتند و گفتند؛ حالا برای خودتان حکومت تشکیل دهید.» این تصاویر، در سینمای بهمن آبادان، درست در مقابل چشمان کارگران به نمایش درمی آمد. آنها که خودشان را در حاشیه دنیا می دیدند، شاهد تولد دردناک کشوری جدید بودند؛ کشوری که با نقشه های قدرت های بزرگ بر زمین های از پیش خریداری شده متولد می شد و اینگونه بود که حتی در دل یک فیلم سینمایی ساده، سیاست جهانی خود را به آنها تحمیل می کرد و آنها تماشاگران بی اختیار، شاهد بازی بودند که کارت هایش از قبل، در جیب دیگران بود. به پشتوانه سابقه طولانی اش در صنعت نفت، علی اصغر شکرریز کارمند شد:«خدا را شکر وضعم بهتر شد.»
عجین شدن با ریتم چکش ها و بوی روغن
در دل کارگاه پهناور بشکه سازی پالایشگاه، دو نوع بشکه متولد می شد؛ یکی برای قیر سنگین و تاریک و دیگری برای آسفالت راه ها. اما دنیای بشکه ها به همین جا ختم نمی شد: «روزی رئیس هلندی مان که مردی آرام و اسرارآمیز بود، کنارم آمد و گفت: «اصغر، تو را می خواهم جای دیگری بفرستم.» دلم گرفت. گفتم: «آقا، از دستم ناراحتی؟» گفت: «نه، اصلاً. چیزی است که بعدها می فهمی.» با اطمینان او، راهی کارخانه دیگری شدم؛ جایی که بشکه های روغن را می ساختند؛ بشکه های 210 لیتری غول پیکر تا ظرف های کوچک یک لیتری.» 6 ماه آنجا کار کرد، با فلز و ریتم چکش ها و بوی روغن تازه عجین شد تا اینکه یک روز، همان رئیس هلندی، خودش هم به آنجا منتقل شد. حالا بعد از این همه سال، وقتی به گذشته فکر می کند، هنوز بوی فلز و روغن و قیر و گرمای آن روزهای پرزحمت اما صمیمی در خاطرش زنده است.
غیرممکنی که ممکن شد
در آن روزهای آبادان، زندگی با ریتم دستگاه ها و ماشین آلات عجین شده بود. کارخانه بشکه سازی، نفس هایش را با ضربان پالایشگاه هماهنگ کرده بود. روزی تصمیم گرفتند دستگاه سومی را نصب کنند؛ دستگاهی اتوماتیک و جدید که می توانست همه چیز را دگرگون کند. روی کاغذ نوشته بود که برای هر ردیف، ۱۴.۵ کارگر نیاز است!: «من با تعجب گفتم: «نصف کارگر که نداریم!» اما منظورشان این بود که یک کارگر، نصف روز را باید به روغن کاری و تنظیم ماشین ها اختصاص دهد.» جنگ که آغاز شد، همه چیز ناتمام ماند. آن دستگاه نو، در صندوق هایش خوابید و بعدها به اصفهان منتقل شد:«سال 1365 بود که به من گفتند: «آبادان به تو نیاز دارد.» پس از اصفهان، به آبادان بازگشتم. رئیس جدید، (آقای فتاحی) مردی بااخلاق و فروتن بود. او گفت: «من به تو اعتماد دارم. هرکس را می خواهی انتخاب کن، من می آورمشان.» من هم کارگران قدیمی را که می شناختم، کسانی که روزی پیمانکار بودند و حالا رسمی شده بودند، انتخاب کردم.» وقتی کار را آغاز کردند، متوجه شد زنجیرهای انتقال بشکه وجود ندارد. پس به آبادان رفت و در میان انبارهای ویرانه و ترکش خورده به جست و جو پرداخت. بعد از سه روز، در کنار تریلی های فرسوده، صندوق های سوخته ای را دید که چوب هایشان خاکستر شده بود، اما قطعات فلزی همچنان سالم مانده بودند:«گفتم: «اینها را می توانیم تعمیر کنیم.» با تلاش بسیار، قطعات را جمع آوری کردیم و به اصفهان برگرداندیم. حتی لاستیک های سوخته قرقره ها را به کارخانه لاستیک سازی اصفهان دادیم تا برایمان نمونه سازی کنند. خودم با دستانم، قطعات خشک شده را باز و با دقت سوارشان کردم. هر ماشین را در جای خودش قرار دادم، با فاصله ای دقیق و اندازه ای درست.» حتی نقشه پایه های سیمانی را خودش کشید و اندازه گیری کرد:«فتاحی با تعجب گفت: «این کارها را مهندسین می توانند انجام دهند!» اما من باور داشتم که وقتی آدم دل به کار می دهد، همه چیز ممکن می شود.» وقتی دستگاه راه افتاد و بشکه ها یکی پس از دیگری به حرکت درآمدند، احساس غرور عجیبی در سینه اش موج می زد، زیرا با همت کارخانه ای را از نو زنده کرده بودند، کاری که بسیاری فکر می کردند غیرممکن است.
زندگی با خاطرات قدیمی
تازه بازنشسته شده بود و می خواست لذت بازنشستگی را ببرد که دعوت به کار شد: «پیغام فرستاده بودند که شکرریز را هرطور شده پیدا کنید و به کارگاه بیاورید.» جمعه با اتوبوس شرکت نفت به اراک رفتم.» فردای آن روز در کارگاه مرکزی دوباره زندگی جریان یافت: «ارتش می خواست ماشین آلاتی را بفروشد؛ ماشین تراش، دریل و دیگر ابزارها. شرکت نفت اراک همه را خرید.» شکرریز با دستانی که سال ها با فلز و روغن عجین شده بود، دانه دانه آنها را از صندوق ها بیرون کشید و سوار کرد. سه سال در آنجا ماند. اما روزگار، گاه با چنگال درد می آید... پسر بزرگش که در شرکت ملی گاز ایران استخدام شده و راه دانشگاه صنعت نفت آبادان را در پیش گرفته بود، در یک تصادف جان باخت. درد از دست دادن او، چنان عمیق بود که دنیا در نظرش تیره و تار شد: « ناگهان دچار سکته ای ناقص شدم. چشمانم دوبین شدند و دنیا را دوتا می دیدم. فردای آن روز، نزد رئیس رفتم و گفتم: «دیگر نمی توانم کار کنم.» او با نگرانی پرسید: «چرا؟» گفتم: «چشمانم دوبین شده اند.» به پزشک مراجعه کردم و او گفت: «سکته کرده اید و ماهیچه چشمتان افتاده. نیاز به جراحی دارید.» رئیس، همه کارگران را در سالن جمع کرد و گفت:«این پیرمردی که می بینید، استادی است که اگر از او چیزی نیاموزید، اشتباه کرده اید. او اکنون با مصیبتی روبه رو شده وگرنه ما او را برای 5 تا 10 سال اینجا تضمین کرده بودیم...» اما زندگی با همه دردها و شادی هایش ادامه دارد. او همچنان با خاطره های قدیمی زندگی می کند با بوی روغن و فلز. با صدای ماشین آلات و با یاد کسانی که در این راه با او بودند.