از کوچه های نصف جهان تا قله های صنعت نفت؛

روایت بانویی که باورش سلاح او بود

زنان سنگ و نفت

لیلا مهداد: از مردمان نصف جهان است؛ دختری از جنس زاینده رود، با همان وقار نقش جهان. به سال 1352 زیرسقف یکی از خانه ها در میانه کوچه ای در اصفهان به دنیا آمده؛ سقف خانه ای که قد کشیدن 3خواهر و 2برادر دیگر از طایفه زمانی ها را هم به نظاره نشسته تا به وقت راهی شدن به خانه بخت. خاطرات کوچه پس کوچه های نصف جهان، پُر است از صدای قهقهه های از ته دلی دخترک خانه زمانی ها در همان دنیای یکرنگ کودکی.

 روزها و ماه ها به هم گره می خوردند و سال روی سال می آمد و بچه های خانه «زمانی» قَد می کشیدند. دخترک خانواده زمانی از یکی از دبیرستان های شهرش فارغ التحصیل شد و خود را آماده کرد برای ماراتن بزرگ کنکور. دخترک خانه که همیشه سرش گرم درس و کتاب بود، شد یکی از دانشجویان رشته زمین شناسی. چهار سال کارشناسی تمام شد؛ اما او هنوز قانع نشده بود و داشت خودش را برای مسابقه بزرگ دیگری آماده می کرد: «جزو پنج نفر اول در ایران شدم. اولین بار بود دانشگاه تهران رشته زمین شناسی نفت را راه اندازی کرده بود. ما اولین ورودی های کارشناسی ارشد رشته زمین شناسی نفت بودیم.» علاقه اش به نفت اما از دوره کارشناسی شروع شد؛ آن هم تنها با گذراندن یک درس تخصصی در باب نفت. اولین روز که پشت صندلی دانشگاه اصفهان نشست تا با الفبای زمین شناسی آشنا شود، با خود عهد کرد که مسیر را تا انتها برود و موفق هم شد، هرچند با وقفه. «زیبا زمانی» حالا دوره دکترای رسوب شناسی و سنگ شناسی رسوبی دانشگاه تهران را به پایان رسانده. دختر دیروز یکی از خانه های نصف جهان، در امتحان ورودی سال 79 شرکت کرد و پس از موفقیت در مصاحبه، عضوی از صنعت عظیم نفت شد؛ بانوی سختکوشی که حالا در قامت مسئول طرح پژوهشکده علوم زمین پژوهشگاه صنعت نفت نقش آفرینی می کند.

سازگاری با تفکرات و اندیشه های مختلف

تقویم که به سال 1375 رسید، «زیبا» زمانی برای اولین بار از شهر پدری اش کوچ کرد به سمت آرزوهایش: «کارشناسی ارشد دانشگاه تهران قبول شدم.» اهل خانه هم شاد بودند و هم غمگین. شاد از اینکه دخترک درس خوان خانه، کارشناسی ارشد قبول شده و غمگین از اینکه یکی از دُردانه ها باید راهی شهری دیگر شود و غم غربت بچشد. در میانه همین غم و شادی بود که برادر بزرگ تر، حامی آرزوی خواهر شد تا کوله بار اولین کوچ را ببندد: «خانواده همیشه حامی ام بودند و به انتخاب هایم احترام می گذاشتند؛ اما اینکه دور از خانه و خانواده به درس ادامه بدهم، نگران شان می کرد.» «زیبا» زمانی از خانه دراندردشت پدری، خودش را رساند به یکی از خوابگاه های دانشگاه تهران: «اوایل خیلی سخت بود. دوری از خانواده و شهر جدید چالش های خاص خود را داشت؛ اما همه چیز در عین حال برایم تازه بود.» زندگی در خوابگاه یعنی رفتن به دنیایی پُر از آدم هایی از گوشه و کنار کشور پهناورمان که هرکدام قصه خودشان را دارند: «در خوابگاه یاد گرفتم با آدم ها، تفکرات و اندیشه های مختلف سازگار شوم.» 

خدا پشت و پناهم بود

«زیبا» زمانی مثل همه دخترها، روزگاری به وقت دِل سپردن، رخت بخت پوشید و با هزار و یک آرزو زندگی مشترکش را شروع کرد؛ اما زندگی قول نداده همیشه بر وفق مراد و رویاهای ما پیش برود.  بانوی قصه مان، دور از خانواده در شهری که سال ها پیش کاشانه اش را در آن بنا کرده بود، باید یک تنه برای زندگی خودش و پسرش می جنگید: «برای تک تک دقایقم برنامه ریزی داشتم تا هم از پس کارهای اداره بربیایم و هم در وظایف مادری ام قصوری نداشته باشم.» یک روزهایی مجبور بود کارهای اداره را در خانه انجام بدهد تا مبادا در مسئولیتی که به عهده گرفته، کم کاری داشته باشد: «وقتی پسرم خواب بود به کارهای اداره می رسیدم. خانه را مرتب می کردم و غذای فردا را می پختم. باید بین وظایفم تعادل ایجاد می کردم تا کاری روی زمین نماند؛ البته با بزرگ تر شدن پسرم، برخی کارهایم سبک تر شد.» «زیبا» زمانی، قهرمان خودش است. او که امتحانی سخت و طولانی را پشت سر گذاشته، امروز به خودش می بالد؛ چون از پَس زندگی برآمده. گاهی اوقات هم، دور از چشم بقیه، برای زنی که با سختکوشی و به تنهایی، راهی طولانی را طی کرده، قند در دلش آب می شود.

 

پروژه های جدید، جذابیت کارمان است

«زیبا» در میانه چهاردیواری خانه، فرمانده زندگی است و در پژوهشگاه صنعت نفت، در قد و قامت مسئول طرح: «وظیفه اصلی ما در درجه اول، مدیریت پروژه ها و طرح هاست در زمینه مطالعه و ارزیابی مخازن هیدروکربن های متعارف و نامتعارف.» وقتی از کار و وظایفش حرف می زند، شوق دخترکانه ای می دود در صدایش: «کار آسان نیست؛ اما با جرات می توانم بگویم هم سخت است و هم جذاب.» دخترک اهل کتاب و درس خانه زمانی که، هنوز هم از یاد گرفتن سر ذوق می آید: «به دلیل تحریم ها رابطه مان با کسانی که تجربه کاری دارند، کم شده. بنابراین برخی طرح ها و پروژه ها برای اولین بار در ایران اجرایی می شوند و این جزو جذابیت های کارمان است.» هر چیزی که اولین تجربه باشد، آدمی را به چالش می کشد و برای بانوی ما این چالش ها گره خورده با بزرگ شدن، یاد گرفتن و جلو رفتن: «چون اغلب این طرح ها در ایران نو هستند، نیاز به مطالعه و ارتباط گرفتن، حتی به شکل غیرمستقیم با کسانی دارند که چنین تجربه هایی را از سر گذرانده اند. بنابراین وقت بیشتری نیاز دارند؛ اما در مقابل با فناوری های جدید آشنا می شویم، مطالعاتمان به روزتر می شود و از همه لذت بخش تر، نتایج جدید است که آدمی را سر شوق می آورد.»   

زمین شناسی ماهیتش مردانه است، اما کم نیاوردم 

در میان طرح ها و پروژه هایی که در نهایت زیرسایه کار گروهی به سرمنزل مقصود رسیدند، طرح شیل های گازی لرستان که در حدواندازه پروژه ای ملی تعریف شده بود، جایزه ای را نصیب «زمانی» و هم تیمی هایش کرد تا خستگی کار از تن شان بزداید: «در پروژه گاز متان زغال سنگ های ناحیه طبس مسئول پروژه بودم.» «زیبا» زمانی 35 پروژه داشته که در 15 تای آنها، نقش مسئول پروژه را ایفا کرده: «کارهای ما تیمی است و خدا را شکر تا امروز مشکلی نبوده و کارها با همه سختی ها و آسانی ها انجام شده اند. فقط به عنوان یک خانم، یک مشکل وجود دارد؛ اینکه برخی پروژه ها باید در بازه زمانی کوتاه به سرانجام برسند. برای همین باید ساعات بیشتری در پژوهشگاه باشیم، در چنین شرایطی یک خانم دیگر هم باید همراهمان بماند.» در سرشماری چشمی هم تعداد خانم ها به تناسب مردان مشغول در پژوهشگاه کمتر است: «زمین شناسی ماهیتش مردانه است؛ اما ما کم نیاورده ایم.» به وقت پروژه های سخت که باید شسته و رفته به نتیجه برسند، نام زنان پژوهشگاه لیست می شود برای گرفتن مسئولیت پروژه: «اغلب در این پروژه ها، ترجیح این است که زنان سکاندار باشند.

 گویا قلبا قبول دارند که زنان، دقیق تر به امور رسیدگی می کنند؛ هرچند به زبان نمی آورند.» مسئول پروژه شدن، یعنی دستورات ریز و درشت دادن به هم تیمی ها: «ما که مشکلی نداریم، مردان هم نمی توانند مشکلی داشته باشند؛ این را با لحن طنز می گوید.» 

با پسرم کنکور شرکت کردم

«زیبا» زمانی مثل همه دختران سرزمینم، به وقت کودکی و جوانی آرزوهایی برای خود بافته بود؛ آرزوی رخت سفید بخت، مادر شدن، تحصیلات عالیه، شغلی درخور و...«یکی از آرزوهایم این بود که تا بالاترین سطح رشته تحصیلی ام ادامه بدهم و چیزهای بیشتری بیاموزم.» زندگی همیشه به کام آدمی نیست و به گفته بزرگان شاید زیبایی زندگی به همین بالا و پایین هایی باشد که آدمی پُشت سر می گذارد تا خود را بیازماید و پخته شود.

 شاید برای همین زندگی، گاهی اوقات «زیبا» زمانی را با روی ناخوشش محک زد تا این زن بزرگ شود، قد بکشد و جوانه بزند: «شرایطم به گونه ای نبود که بتوانم بلافاصله بعد از کارشناسی ارشد، مقطع دکترا را شروع کنم.»

 شگفتانه زندگی برای او، این بود که همراه پسرش برای کنکور درس بخواند و دانشجوی مقطع دکترای دانشگاه تهران شود: «پسرم برای کارشناسی آماده می شد و این فرصت خوبی بود تا من هم تصمیم قدیمی ام را عملی کنم. شروع کردم به خواندن منابع کنکور.

خدا را شکر هر دو قبول شدیم. من همین سال گذشته فارغ التحصیل شدم.» پسر 22ساله مادر، حالا دانشجوی مهندسی کامپیوتر است؛ مادری که برای تک دُردانه اش آرزوهای دور و دراز دارد.