از اردوگاه اسارت تا مدرسه ارتباطات؛ زندگی مردی که شکست را نمی شناسد

سرمایه ای از جنس تجربه

 لیلا مهداد: در دل کوچه های قدیمی تبریز، در سال 1342 متولد شد؛ مردی که نامش امروز با «پیشکسوت روابط عمومی» و «چهره خوشنام وزارت نفت» گره خورده. محمدرضا بخشعلیزاده، آزادگی را در کارنامه دارد؛ مردی صمیمی با شبکه ای وسیع از ارتباطات که همچون رگ های طلایی، قلب روابط عمومی را زنده نگه می داشته. او که همواره نشاط را در ورزش و گرمای دورهمی ها می جوید، حتی پس از بازنشستگی نیز دغدغه دوستان را دارد. همچون باغبانی خستگی ناپذیر، بذر تجربیاتش را در کلاس های آموزشی می پاشد و مشتاق است گنجینه دانسته هایش را بی منت در اختیار نسل جدید قرار دهد. این است تصویر مردی که عشق به خدمت در رگ هایش جریان دارد.

بعد از اسارت جذب، شرکت گاز شد

بوی خاک ایران، بعد از سال ها اسارت، شیرین ترین عطر زندگی اش بود؛ سال 1367 پایان دورانی سخت و آغاز فصل نوین بود برایش. اسیری که حالا با قامتی افراشته اما دلی آکنده از خاطرات تلخ و شیرین به وطن بازگشته بود. پس از بازگشت، این بار نه با سلاح که با عزمی راسخ، قدم به سرزمین مادریش گذاشت؛ نه برای نبرد که برای سازندگی: «بسیاری از ما جذب شرکت های مختلف شدیم و من، شرکت ملی گازایران را انتخاب کردم.» بخشعلیزاده در ابتدای امر به عنوان کارشناس ارشد حقوقی و پیمان ها جذب شد. محیط کار پر از هیاهو و آبادانی بود و اداره ای که در آن مشغول شد، همچون موتوری پرتوان، با انرژی مردان و زنان پرتلاش می چرخید. در آن فضای پویا، گویی پس از سال ها سکون، بالاخره می توانست پرواز کند. مهارت های ارتباطی اش که حتی در اردوگاه های اسارت هم آن را حفظ کرده بود، اینجا به کار می آمد. رفتار سازمانی اش، توجه یکی از مدیران بااخلاق و دقیق شرکت را به خود جلب کرد. او بود که باور داشت بخشلعیزاده می تواند در عرصه روابط عمومی بدرخشد و این باور، چون مشوقی قدرتمند، او را به پیش راند: «سه سال در قامت کارشناس ارشد حقوقی و پیمان ها ایفای نقش کردم و بعد از آن به عنوان رئیس روابط عمومی منطقه 8 عملیات انتقال گاز ایران انتخاب شدم.»

سال های اولیه، سال های طلایی بود برایش. هر تغییر و نوآوری که ایجاد می کرد، تأثیری ملموس داشت شاید برای همین بود که او توانست نه تنها پل های مستحکمی با همکاران درون سازمان بسازد بلکه با شبکه ای وسیع از همکاران برون سازمانی نیز رابطه ای مبتنی بر اعتماد و همکاری ایجاد کرد: «این موفقیت ها آنقدر چشمگیر بود که گویی سدی شدند در برابر ارتقای من!» هرچند برایش ماندگاری در سازمان و تأثیر مثبت گذاشتن، از هر پست و مقامی ارزشمندتر بود. مردی که کارش را به بهترین شکل ممکن انجام داد و نامش به عنوان فردی اثرگذار و پایدار در آن سازمان ماندگار شد.

دلتنگ آسمان صاف و مردم صمیمی

در دل شلوغی روابط عمومی، دریافت که قلب تپنده این کار در گرو ارتباط با اصحاب رسانه است. این پیوند برون سازمانی، هنری بود که با تمام وجود آموخت و در آن غرق شد. عملکردش آنقدر چشمگیر بود که در دوره کاری اش مدتی راهی تهران شد تا در آنجا تجربه هایی کسب کند اما تاب دوری از زادگاهش را نداشت زیرا به عنوان بزرگ خانواده، وابستگی اش به آن دیار و احساساتش نسبت به آن، ریشه در اعماق وجودش داشت. دو سال به همین شیوه گذشت، هرچند به شرکت انتقال گاز ایران منتقل شد و باز هم با تمام توان، عملکردی درخشان از خود به جای گذاشت، اما ندای بازگشت، هر روز در گوشش طنین می انداخت: «می گفتم باید برگردم. می دانستم که ماندنم در تهران پایدار نیست. دلم برای آسمان صاف و مردم صمیمی تبریز تنگ شده بود.»

گشودن قفل موفقیت با رمز ارتباط موثر

این سال ها به او آموخت که در هر سازمانی، آنچه واقعا فرد را به جلو می راند، تأثیرگذاری است: «باید عاشق کارت باشی تا رشد کنی و بالا بروی.» روابط عمومی، اساس و بنیاد هر نهادی است و رمز گشودن قفل موفقیت، برقراری ارتباطاتی موثر و صمیمی است: «در وزارت نفت، من این هنر را به کمال آموختم و به جرات می گویم که بعید است کمتر کسی را در آن شرکت پیدا کنید که همچون من، دوره های آموزشی متنوع و پرمایه را از سر گذرانده و در این عرصه، چنین تجربه اندوزی کرده باشد. اینها سرمایه های من هستند؛ گنجینه ای از تجربه که با عشق به دست آورده ام.»

سرمایه گذاری روی دانش

بخشعلیزاده می گوید: «در آن فضای پویا و پرجنب وجوش شرکت، هر ساله جشنواره ها و مراسم متعددی برگزار می شد و من تقریباً همیشه در میان رتبه های برتر قرار داشتم.» این جایگاه، اتفاقی به دست نیامده بود. پشت آن ساعت ها تلاش و یادگیری بی وقفه خوابیده بود. کلاس های آموزشی که گاه توسط شرکت برگزار می شد و گاه خودش با اشتیاق و پیگیری شخصی به دنبال شان می رفت: «واحد آموزش وزارت نفت واقعا مثال زدنی بود و من از هر پکیج آموزشی که به ارتقای مهارت هایم کمک می کرد، نهایت استفاده را می بردم.» اما داستان به همین جا ختم نمی شد، بخشعلیزاده فراتر از دیوارهای شرکت قدم برمی داشت: «در هر همایش، سمینار یا جشنواره ای که در خارج از وزارت نفت برگزار می شد، اگر ذره ای به کارم ارتباط داشت، شرکت می کردم. حتی گاهی هزینه هایش را از جیب می پرداختم، چون باور داشتم که سرمایه گذاری روی دانش، هرگز زیان ندارد.» این مسیر به او آموخت که در روابط عمومی، شناسایی نقاط ضعف و تبدیل آنها به قوت، کلید موفقیت است: «باید مخاطبت را عمیقا بشناسید، نیازهایش را درک کنیدو پلی بین خواسته های او و اهداف سازمان بزنید. متأسفانه بسیاری از همکاران در این حوزه دچار روزمرگی می شوند؛ بدون اینکه هدف نهایی سازمان و مخاطبانش را درک کنند.»

محیط کار، مکتب زندگی بود

باور این بازنشسته این است که راز ماندگاری و تأثیرگذاری، برنامه ریزی است. برنامه ای که افق کوتاه مدت، میان مدت و بلندمدت را روشن کند: «می توانید در این عرصه پررقابت نه تنها بدرخشید، بلکه ماندگار شوید. این درس ها را نه در کتابی که در بطن تجربه آموختم؛ گنجینه ای که با من مانده است.» در دل سازمان های بزرگ، گاه با حفره ای تاریک روب‍ه رو می شوید؛ مدیریت دانش که باید ستون فقرات باشد، اما اغلب فراموش شده: «ما به افراد سمت می دهیم، ولی آیا به آنان «تأثیرگذاری» را هم می آموزیم؟ هزینه های کلان می کنیم، اما آیا بازخوردی می بینیم که مسیر را روشن کند؟ متأسفانه امروز، این حلقه گمشده، روزبه روز کمرنگ تر می شود.» 30سال حضورش در دل روابط عمومی، تنها برایش یک شغل نبوده؛ یک دانشگاه تمام عیار برای شخصیتش بوده. هر پروژه، هر گفتگو، هر بحران و هر پیروزی، همچون قلم مویی بر بوم وجودش کشیده شده و او را به آن کسی که امروز است، بدل کرده: «محیط کار برای من بیش از یک محل کسب درآمد بود؛ آنجا مکتب زندگی بود.»