تخریب چی کم سن و سال در میان شهدا

حسین رضایی برزگر، رئیس ایثارگران و مددکاری - صنعتی شرکت ملی گاز ایران و رزمنده دوران دفاع مقدس پس از پایان جنگ تحمیلی وارد صنعت نفت شد.

13 شاید هم 14سال داشت؛ دانش آموز مقطع دوم راهنمایی که با بچه های جنگ خیلی اتفاقی آشنا شد؛ بچه هایی که با رفتار و منش شان، حسین رضایی را مجذوب خودشان و جنگ کردند: «در مسجد محله رفتار و برخوردهای عده ای توجهم را جلب کرد. نگاهشان نورانی و با محبت بود. آنها را بچه های جنگ می نامیدند.» این دیدار، نقطه عطفی در زندگی او بود. رفتار و منش این رزمندگان به قدری تاثیرگذار بود که او را مصمم کرد تا به جمع آنها بپیوندد: «می خواستم با آنها هم صحبت شوم.» هربار که همراه پدر راه مسجد محله را در پیش می گرفت، از این بچه ها چیزی جز احترام ندیده بود: «بچه بودیم، کسی به ما تعارف نمی زد یا به پایمان بلند نمی شد، اما این بچه ها همیشه به ما احترام می گذاشتند و همین برایم انگیزه شد.» سن کم مانع اصلی او بود برای رزمنده شدن هرچند تلاش هایش بالاخره نتیجه داد و سال 1363 قانونی و رسمی راهی جبهه شد و به گردان تخریب پیوست: «تا پایان جنگ، یعنی چهار سال در جبهه بودم.»

4 برادر در میدان نبرد

شاید این سوال پیش بیاید که چطور خانواده ها موافق حضور نوجوانان در میدان نبرد می شدند؛ به باور رضایی برزگر شرایط آن دوران خاص بود:«یک برادرم ارتشی بود و دوتای دیگر سرباز. من هم عضو بسیج شدم و توانستم بالاخره بروم جبهه. در واقع هر 4 برادر در جبهه بودیم. به نظرم مادرم با وجود نگرانی هایی که مختص مادران است، قدرتی هم داشت که می توانست شرایط را مدیریت کند.» کشور در جنگ بود و برحسب شرایط آن دوران گاهی مادران از فرزندان رزمنده شان ماه ها بی خبر می ماندند: «گاهی اوقات 3ماه یک بار به همسایه سر خیابان زنگ می زدیم تا بتوانیم چند دقیقه با مادرمان حرف بزنیم.» 

سفر به خط مقدم

«بچه های مسجد گفتند چند نفر از بچه های جنگ و تخریب را در راه آهن بدرقه خواهند کرد. من فقط به خاطر اینکه آنها را ببینم با بچه ها رفتیم میدان راه آهن. فکر می کنم 14سال داشتم.» او به میدان راه آهن می رود و گروهی از رزمندگان را می بیند که هرکدام ساک نظامی به دست دارند و منتظر قطارند. او آرزومندانه به آنها نگاه می کند:«یکی از رزمندگان که دید چقدر با حسرت نگاهشان می کنم، پرسید دوست داری بیایی؟ گفتم بله. گفت دستت را بده. دستم را گرفت و از پنجره قطار کشید تو. یکی از رزمندگان که بعدها فهمید شهید حمیدشهریاری است، دنبال قطار دوید و پرسید آدرس بده تا به پدرومادرت خبر بدهم.» رضایی برزگر با شوق و هیجان آدرس کامل خانه را می دهد: «امام زاده حسن، کوچه صمدی...» نوجوان جسور حدود یک ماهی در منطقه می ماند تا اینکه به وقت عملیات متوجه می شوند پلاک شناسایی ندارد، بنابراین محکوم می شود به بازگشت به تهران:«با شرایط بسیار سختی بالاخره برگشتم تهران.» این آرزو و اشتیاق آنقدر قوی بود که او اعتراف می کند این کار را «سه، چهار بار» تکرار کرده تا جایی که برای پدر و مادرش تبدیل به یک امر «عادی» شده! این روایت گواه روشنی بر شور و اشتیاق نسل نوجوان انقلاب برای دفاع از میهن است. این روایت، تنها شرح یک خاطره نیست، بلکه تصویری زنده از ایثارگری است که از سنین نوجوانی آغاز شد و تا پایان جنگ ادامه یافت.

خاطره ای با رنگ وبوی والفجر 8

«آن چهارسال پر بود از خاطره و حس و حال های خوب.» خاطراتی که هنوز هم دورهمی های دوستانه شان را به آن سال ها گره می زند. یکی از خاطراتش به عملیات والفجر 8 (فاو) برمی گردد؛ زمانی که دشمن ناجوانمردانه دست به پاتک زد: «شب سوم عملیات بود که در عالم خواب و بیداری شنیدم کسی فریاد می زند تخریب چی بلند شود. سریع بیدار شدم و خواستم از سنگر بیرون بروم که هم رزم و دوستم شهید مجید جهروتی اجازه نداد و به خاطر سن و سال کمم از اول شروع عملیات به صورت ویژه از من مراقب می کرد. گفت بخواب. من می روم. قشنگ یادم هست 48ساعت بود که نخوابیده بودم؛ بنابراین به خواب عمیقی فرو رفتم وقتی نصف شب بیدار شدم، دیدم تمام دور و بر سنگر دقیقا مثل آبکش (به خاطر اصابت بیش از حد خمپاره) سوراخ سوراخ شده و من حیران بودم که هم رزمان من پیش روی کردند یا عقب نشینی. از سنگر بیرون آمدم اولین چیزی که نظرم را جلب کرد، پیکر به خون آغشته دوستم شهید مجید جهروتی بود که تیر مستقیم به پیشانی اش خورده بود. در آن سن و سال در بیابانی دراندشت با تعداد زیادی از جنازه های عراقی و شهدای ایرانی و پیکر خونین دوستم تک وتنها بودم. اما جالب است به لطف خدا ذره ای ترس یا نگرانی نداشتم. در نهایت به سمت جبهه عراق حرکت کردم و بعد از ماجراهای بسیار و در برگشت یک کامیون عراقی به نام آیفا را که پیکر دوستم در آن بود و آن را نشانه گذاری کرده بودم، پیدا کردم و به عقب و لب کارون برگرداندم.

ساختن دوباره در 20سالگی

جنگ که تمام شد، نوبت ساختن بود. تاریخ به سال 1367 رسیده بود و رضایی برزگر که از نوجوانی به جبهه رفته بود، حالا در آستانه 20سالگی، با دنیایی کاملاً جدید روبه رو بود؛ دنیای کار و زندگی. در دوران جنگ با آدم هایی که در شرکت ملی گاز ایران مشغول بودند، رفاقت کرده بود، بنابراین راهی این شرکت شد، اما ورود او به صنعت، مانند بسیاری از رزمندگان با یک اعتراف صادقانه و شجاعانه آغاز شد.

مصاحبه کاری او صحنه ای به یادماندنی بود. وقتی از او پرسیدند «چی بلدی؟» پاسخی دادکه از صداقت و سادگی یک رزمنده حکایت داشت:  «هیچ کار فنی بلد نیستم، اما عاشق کارهای فنی ام.» مسئول مصاحبه گزینه کار اداری را پیشنهاد می کند اما او که به کار عملی و میدانی عادت دارد، می گوید: «کار اداری دوست ندارم.» پیشنهاد بعدی، کار در واحد حراست بود. اما او حتی معنای کلمه «حراست» را نمی دانست و با شنیدن شیفت هایش (حتی پنجشنبه و جمعه) گفت: «می خواهم پنجشنبه و جمعه در اختیار خودم و خانواده باشم.» بنابراین این پیشنهاد را هم رد کرد:«آخر هفته ها هیات می رفتم و نمی خواستم به خاطر کار از آن غافل شوم. اگر وارد حراست می شدم، شاید شیفتم مصادف می شد با عاشورا و تاسوعا و این برایم سخت می شد.»

این صداقت، نتیجه داد. مسئول مصاحبه که تحت تأثیر این صراحت و اشتیاق قرار گرفته بود، گفت؛ «تنها جایی که می توانم شما بفرستم که کار فنی داشته باشد، عملیات ساختمانی است.» او این پیشنهاد را با آغوش باز پذیرفت: «آنجا هم همان روز اول گفتم من هیچی بلد نیستم ولی بسیار کار فنی را دوست دارم.» و این نقطه آغاز مسیر پربار او در صنعت گاز شد. خودش می گوید: «خدا را شکر تقریبا 17سال خیلی خوب را در آن بخش گذراندم. در حال حاضر تقریبا هر کار فنی را که بلدم، مدیون تجربه های آن دوره است.»

سلامت در اوج خطر

خدا را شکر حضور در میدان جنگ زخمی بر تنش به یادگار نگذاشته است، می گوید: «جزو کسانی بودم که نکات ایمنی را خیلی رعایت می کردم. بدون ماسک- شیمیایی- کسی من را ندید.» این توجه به ایمنی، چه در جنگ و چه در صنعت، رمز ماندگاری و سلامت او بوده. او پس از سال ها خدمت صادقانه و پرتلاش، به عنوان «رئیس ایثارگران و مددکاری» در روابط صنعتی شرکت ملی گاز ایران به همکاران و همرزمان سابق خود خدمت می کند. داستان او گواهی است بر اینکه گاهی یک «دوست داشتن» ساده و صادقانه، بسیار ارزشمندتر از یک «دانستن» پیچیده است به شرطی که با عشق، صداقت و پشتکار همراه باشد.