مرهمی در پشت خاکریز

در میان توپ و تپش قلب های مردان خط مقدم، صدای زنان بی ادعایی به گوش می رسید که آرام و استوار، ستون های پشت جبهه را نگه داشته بودند. زنانی که نه تنها دل به خانه و خانواده داشتند، بلکه دلی بزرگ تر داشتند برای وطن. آنان در سایه های جنگ، شمع های روشن امید بودند؛ بانوانی که با دستان پرمهرشان  زخم ها را  التیام می بخشیدند، با گام های استوارشان، پشت خاکریزها را محکم نگه می داشتند و با اشک ها و لبخندهایشان، مردان را به ادامه راه دلگرم می ساختند. مهری فلاحی، پرستار بازنشسته صنعت نفت یکی از این شیرزنان است که 8 سال دوران دفاع مقدس را تجربه کرده است.

چهره خندان مهری فلاحی در بدو ورود به نشریه مشعل با آن لهجه شیرین جنوبی، از خونگرمی و صمیمیتی وصف ناپذیر حکایت دارد. پلکی به هم می زند و به خاطرات چهار دهه قبل و جنگ، بمباران و نوزادی که مادر را سنگر به سنگر همراهی می کند، بازمی گردد. به زمانی که به اصرار پدر، مهندسی شیمی را رها می کند و با پر کردن فرم پرستاری دانشکده نفت، قدم در مسیری می گذارد که با شروع جنگ، چهره دیگری به خود می گیرد و التیام بخش زخم های بسیاری می شود.

اینگونه شروع می کند: سال ۱۳۵۶ وارد دانشکده پرستاری شدم که با شروع انقلاب و اعتصابات، سه سال دوره فوق دیپلم طول کشید و در نهایت به محض فارغ التحصیلی، به استخدام بیمارستان نفت آبادان درآمدم و در همان بحبوحه ازدواج کردم. دوران انقلاب را سپری می کردیم که متأسفانه جنگ شروع شد و با وجود آنکه همسرم از من خواست به تهران بروم تا از آسیب جنگ در امان باشم؛ قبول نکردم و در آبادان ماندم، زیرا شرایط ایجاب می کرد بمانم و زکات درس پرستاری را با رسیدگی به مجروحان جنگی پس بدهم. با اینکه زمانی که پا به جبهه گذاشتم، ۲۲ سال داشتم، اما از سال ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۴ مرتب به جبهه می رفتم.

مادر شدن در میانه بمب و خمپاره

پرستار بازنشسته بیمارستان نفت ادامه می دهد: در این میان، باردار شدم و خانواده اصرار کردند که دست از کار بکشم، اما هدف، وسیله را توجیه می کرد و شیفت های ۲۴ ساعته و نخوابیدن ها، صدای خمپاره و بمب، دیدن دست های قطع شده و خونریزی های شدید هم مانع کارم نشد. باور کنید از نظر روحی خسته می شدم، اما جسمم همچنان برای رسیدگی پرتوان بود. حتی زمان استراحت هم جویای احوال مجروحان می شدم تا اگر لازم باشد، سریع خودم را برسانم.

وی یادآور می شود: از آن طرف خانواده هم نگران حال من و فرزندم بودند، ضمن اینکه برقراری ارتباط تلفنی هم خیلی سخت بود، اما زنده به دنیا آوردن فرزندم و همراهی او با من در سنگرهای مجروحان، انگیزه ام را دوچندان کرده بود. وقتی پسرم به دنیا آمد، ۲ کیلوگرم وزن داشت که دکتر دلیل آن را بی توجهی به تغذیه و کار زیاد عنوان کرد.

تبلور آتشفشان ایثار

فلاحی به اینجای گفت وگو که می رسد، چشمانش پر از اشک می شود. نفسی می کشد و می گوید: نمی دانید چه لحظه ها و چه صحنه هایی را به چشم می دیدیم. یک روز یکی از همکاران را دیدم که سرش را گرفته بود و تندتند می گفت خدایا منو بکش. پرسیدم چه شده؟ گفت مجروحی آورده بودند که سرش از تن جدا شده بود و هم رزمانش تلاش می کردند تا او را زنده کنند. یا صحنه ای دیگر، مجروحانی بودند که خودشان نیاز به خون داشتند، اما می گفتند اول به افرادی که بیشتر نیاز دارند، خون داده شود.

دیدن این همه ایثار و فداکاری به کالبد خسته ما روح تازه می داد و باعث می شد ۱۶ ساعت تشنگی و گرسنگی را تحمل کنیم.

این پرستار ایثارگر ادامه می دهد: با به دنیا آمدن فرزندم و به دلیل اینکه نارس به دنیا آمده بود، به اتفاق همسرم به مسجدسلیمان آمدیم، اما دلم در خط مقدم جبهه مانده بود؛ به همین دلیل هر از گاهی برمی گشتم و هر آنچه در توان داشتم، انجام می دادم. در نهایت به تهران منتقل شدم و با سپری کردن دوران کار پرستاری، بازنشسته شدم، اما همچنان خاطرات جنگ و دفاع مقدس در ذهنم می چرخید که تصمیم گرفتم آن را  روی کاغذ بیاورم تا دیگران با خواندن این خاطرات و اتفاق ها، در جریان  هر آنچه رخ داده بود، قرار بگیرند.

فلاحی با بیان اینکه خاطراتم را در مجموعه ای از یادداشت ها پیاده کرده ام، می گوید: حدود یک سال فهرست اطلاعات را آماده کردم و طبق آن فهرست ها شروع به نوشتن کتاب کردم که حدود ۳ سال طول کشید و متن را به حوزه هنری تحویل دادم. بررسی متن حدود ۳ سال طول کشید، آنها مرا درباره اشکال های کتاب راهنمایی کردند و متن چندین بار نوشته و پاک نویس شد و در نهایت با وجود روند طولانی چاپ کتاب یعنی از سال ۱۳۹۱ تا ۱۴۰۳ منتشر شد. متأسفانه بعد از چاپ کتابم با عنوان

«زیر خط جنگ، بازیگری» متوجه شدم راوی و نویسنده را فرد دیگری اعلام کرده اند؛ در حالی که به من گفته بودند او ویراستار است. در طول این روند ذوق نویسندگی من کور شد.

ایثارگری کردیم، اما دیده نشدیم

این پرستار دوران دفاع مقدس با تأکید بر اینکه این کتاب منبع خوبی برای فیلم سازان است و نشان می دهد که چگونه پرستاران می توانند روی سلامت و حیات رزمندگان تأثیر بگذارند، می گوید: در نهایت مأمور به بیمارستان تهران شدم و با سمت سرپرستار بیمارستان صنعت نفت تهران بازنشسته شدم، اما نه از سهمیه ایثارگران و نه از  امتیاز دیگری برخوردار شدم.

در صورتی که کادر بهداشت و درمان، حضوری مستمر در جنگ داشته اند و از تبعات جنگ و حوادث آن آسیب روحی و جسمی دیده اند. وقتی عراق، پالایشگاه نفت آبادان را زد،گازهای منتشرشده در منطقه باعث شد که من و خیلی از همکاران کادر درمان، دچار مشکلات تنفسی شویم؛ مشکلاتی که همچنان همراه  ما است و درگیرش هستیم.

وی نگاهی به بیرون پنجره می اندازد و ادامه می دهد: با وجود این شرایط، بعد از بازنشستگی سعی کرده ام تمام آنچه را دیده و شنیده ام در اختیار دیگران قرار دهم؛ ما که تجربه ای از جنگ نداشتیم و یک باره خود را در دل خاکریز و بمب و خمپاره دیدیم، اما امیدوارم دیگران با خواندن این کتاب تجربه های خوبی به دست آورند.

قصد رفتن می کند و ما را در میانه میدان خاطرات جنگ تنها می گذارد. در قسمت «اشاره» کتابش هم آمده است: این کتاب روایت خاطرات زنی است از دیار آبادان؛ شهر گلوله و آتش و مقاومت. زنی که مثل تمام مردم این شهر به جای صدای حرکت عقربه های ساعت، گوشش پر از زوزه گلوله های توپ جنگی است. زنی که عشق به خاک و وطن سبب می شود دوری از آبادان را تاب نیاورد و در شهر مقاومت و ایثار بماند.

این کتاب روایتی است متفاوت از بمباران شهر، ایام محاصره، حضور عراقی ها آن سمت رودخانه اروند، مواجهه با منافقین و رخدادهایی که بر پرستاران بیمارستان شرکت نفت آبادان گذشته است. روایت مادری است که نگران فرزند داخل شکمش و فرزندان ایران است و کنار دیگر دوستان و همکارانش ماند و پایداری کرد.