
کارکنان رزمنده صنعت نفت از خاطرات 8 سال دوران دفاع مقدس روایت می کنند
در سنگر رشادت
مشعل: سال های دفاع مقدس، دوران خلق حماسه هایی بود که تاریخ ایران تا همیشه به آن خواهد بالید. هشت سال ایثار و ازخودگذشتگی در جبهه های جنگ و سنگرهای اقتصادی، آزادگی و همت بلند ایرانیان را به رخ جهان کشید و هفته دفاع مقدس نیز، روایتگر روزهایی است که مردان و زنان این سرزمین، عاشقانه و بی ادعا ایستادند تا پرچم عزت و استقلال ایران بر زمین نیفتد؛ روزهایی که صدای اذان با آوای گلوله آمیخته می شد و جوانان این مرز و بوم، جان خود را نثار خاک مقدسی می کردند که هر وجب آن، خاطره ای است از رشادت ها و غیرت ها در آن روزهای سخت. به مناسبت بزرگداشت هفته دفاع مقدس، با برخی ایثارگران صنعت نفت، گفت وگو کرده ایم که در ادامه می خوانید.
جوانه ای در دل هور
پشت لبش هنوز سبز نشده بود، نه ته ریشی، نه صدایی مردانه، نه شانه هایی که از سختی های زندگی خم شده باشد اما دلش به وسعت یک مرد جنگی محکم بود. دلش پر بود از آرمان، از ایمان، از عشق به خاک و خانه. کوله بارش سبک بود مثل سنش. اما نگاهش سنگین بود، پر از معنای مردانگی و فهمی که سال ها بعد از آن نسل، کسی به سختی درک کرد.
فریدون حسینی زاده، مدیر بحران و پدافند غیرعامل و مسئول امور ایثارگران بهداشت و درمان صنعت نفت اهواز، یکی از همین نوجوانان است که 13 سالگی پاشنه کفش مدرسه را ورکشید و به فرمان امام خود، راهی جبهه شد. به گفته خودش، داستان ورود به جنگ یا بهتر بگویم دفاع مقدس، داستان عجیبی است که گاهی فکرمی کنم چه تفکری حضرت امام(ره) در ما به وجود آورده بود با اینکه سن ما حتی به بلوغ هم نرسیده بود، وارد این وادی شدیم. زمانی که حتی پشت لب هایمان سبز نشده بود، وارد دفاعی شدیم که به فرمان ولی بود و بس.
او ادامه می دهد: متولد ۱۳۴۵ اهواز هستم و آن زمان که جنگ شروع شد، هنوز۱۳ سال تمام نداشتم. شاید به جرات می توانم بگویم من هم یکی از ۱۳ ساله های دفاع مقدس هستم که بعدها فرمانده شدند؛ مسئول قسمتی از گردان و طراح برخی عملیات. با شروع جنگ، با دل نگرانی های بزرگ ترهای مسجد جوادالائمه(ع) همراه شدیم، اما چون سن کمی داشتیم به سختی اجازه می دادند اعزام شویم.
پس در ابتدا با حضور مستمر در مسجد و از حوزه استحفاظی بسیج مسجد، شروع به گشت زنی و نگهبانی های شبانه کردیم. در همین برهه زمانی بود که شنیدم گروهی به فرماندهی مهندس چمران در مدرسه ای نزدیک مسجد مستقر شده اند. به سرعت خود را به آنجا رساندم و با هر التماس و خواهشی بود توانستم آنها را راضی کنم تا قبول کنند وارد گروه شهید چمران شوم، اما چون سنم کم بود، مرا در واحد تدارکات گذاشتند.
نفسی می کشد و می گوید: در آنجا با گروهی از بچه های حصیرآباد آشنا شدم و یکی از آنها که سرگروهشان بود گفت می خواهیم به سمت حمیدیه برویم (حمیدیه شهر بسیار کوچکی بین اهواز و سوسنگرد و از توابع اهواز است) که همراهشان شدم. در آن زمان، این منطقه بسیار حساس بود و فرمانده سپاه حمیدیه در آن زمان علی هاشمی (سردار هور) بود که بعدها فرمانده قرارگاه مخفی نصرت شد. وی ما را به گرمی پذیرفتند. در آنجا گروهی تشکیل دادیم و پس از گذران یکسری آموزش، در عملیات های ایزایی شرکت کردیم.
وقتی هم عراق سوسنگرد را تصرف کرد و به سمت حمیدیه در حرکت بود، با تدبیر علی هاشمی یا بهتر بگویم شهید علی هاشمی، سد راه دشمن شدیم؛ نیروهای عراقی نتوانستند حمیدیه را تصرف کنند و تا نزدیک سوسنگرد به عقب رانده شدند.
مسئول امور ایثارگران بهداشت و درمان صنعت نفت اهواز، بعد از یادآوری خاطرات نخستین باری که بیسیم چی شدن را تجربه کرد، ادامه می دهد: یک ماه به کما رفتن و 6 ماه درگیر مجروحیت شدن هم نتوانست من را از ادامه مسیر دفاع از وطن بازدارد و خودم را به عملیات طریق القدس و پس از آن، فتح المبین رساندم. اینجا بود که نیروها در گردانی به نام نور سازماندهی شدند و به سمت منطقه دب حردان که حدود ۱۰ تا۱۵ کیلومتری اهواز بود حرکت کردیم، زیرا دشمن از سمت خرمشهر تا نزدیکی اهواز رسیده بود.
قلمی از هور
این عملیات یعنی بیت المقدس یکی از بزرگ ترین عملیات های دوران دفاع مقدس بود که قسمت بسیار بزرگی از سرزمین ما آزاد شد. بعد از پیروزی و تثبیت مناطق پس گرفته شده به اهواز برگشتیم و توفیق شرکت در چند ماموریت پدافندی و آفندی دیگر هم پیدا کردم، اما سال ۶۱ دو بار مجروح شدم و تا مرز شهادت هم پیش رفتم، ولی این توفیق نصیبم نشد. خلاصه اینکه تا سال ۶۵ به طور مستمر و گاهی منقطع در جبهه حضور داشتم و در اکثر ماموریت ها، بیسیم چی یا بهتر بگویم مخابرات رزمی بودم.
وی درباره خاطراتش با همرزمان در دفاع مقدس لبخند می زند و می گوید: بهترین خاطراتم حضور در کنار عزیزانی بود که با تمام اخلاص و فروتنی در دفاع مقدس شرکت کردند، اما یکی از خاطراتی که همواره در ذهنم می چرخد، این است که یک شب دشمن به بدترین نوع، منطقه را بمباران کرد و شهدای بسیار گرانقدری را دادیم که یکی از آن شهدا رزمنده ای به نام «کریم بصیرت» بود که اولین بارش بود به جبهه می آمد و اهل حصیرآباد اهواز بود.آنجا بود که فهمیدم باید بصیرت داشته باشی تا به خداوند برسی.
پس از جنگ به تکاپو افتادم خاطرات جنگ را در قالب کتاب گردآوری کنم تا نسل های بعد بدانند این آزادی و آسایش با چه بهایی به دست آمده است. ماحصل تلاشم شد کتاب «قلمی از هور» که هم زمانی که نوشتم و هم زمانی که ویرایش کردم، بارها و بارها اشک ریختم.