
روایت مردان آزاده که پرچم مقاومت را در صنعت نفت برافراشته نگاه داشتند
در آغوش وطن
لیلامهداد : «26 مرداد 1369» روزی که آسمان ایران از اشک های شوق روشن شد. صبح آن روز، بوی آزادی در هوای مرز خسروی پیچید. زمین، نفس های بریده اسیرانی را که سال ها در سیاه چال های بعثی زجر کشیده بودند، حس می کرد. مردان و زنانی که با چشمانی گریان، اما دلی سرشار از ایمان، قدم به خاک وطن گذاشتند. برخی پابرهنه بودند، برخی با لباس های مندرس، اما همه با یک آرزو؛ بوسیدن خاک ایران. مادران پیر در مرز با عکس های محو شده پسرانشان از هر اسیری می پرسیدند: «فرزندم را دیده ای؟» برخی پاسخ می دادند، برخی تنها اشک می ریختند، زیرا بیش از 20هزار نفر هنوز مفقود بودند. آن روز، ایران نه با توپ و تانک که با اشک و دعا پیروز شد. آزادگان، سربازان گمنامی بودند که حتی در اسارت، پرچم مقاومت را بر بادهای سوزان تکریت و بعقوبه به اهتزاز درآورده بودند.
درس زندگی از پشت سیم خاردارها
محمدرضا بخشعلیزاده، پیشکسوت روابط عمومی و اسطوره زنده از ایثار و مقاومت
از دیار آذربایجان برخاسته؛ سرزمینی که در هر ذره اش، رگه هایی از حماسه، ادب و آزادگی نهفته است. تبریز، شهر سرداران دلاور و عالمان فرزانه، مردی را در دامان خود پروراند که امروز، آیینه تمام نمای مهربانی، تواضع و حرفه ای گری است. محمد رضا بخشعلیزاده؛ پیشکسوت روابط عمومی و اسطوره زنده از ایثار و مقاومت. چهره اش آرامش بخش، کلامش گرم و دلنشین و حضورش یادآور روزهایی است که مردان این سرزمین با جان و دل از خاک و ناموس شان دفاع کردند. او هم جزو مردان آزاده است؛ آزاده ای سرافراز که سه سال از جوانی اش را در اسارت گاه های دشمن گذراند و هنوز هم 25ترکش را به یادگار از آن روزها بر تن دارد.
آن روزهای داغ؛ خون و تشنگی
سال 1365 بود. تقویم برگشت و او سرباز شد. یک سال در ستاد مشترک صداوسیما ماند، اما دلش بیقرار بود؛ بیقرار آن آتش، آن خط مقدم، آنجایی که مردانش با جان می خریدند وطن را. پس داوطلب شد و رفت... به قلب طوفان. 27 ماه ایستاد و جنگید تا آن روز غافلگیرانه... اسیر شد: «یک ماه از خدمتم مانده بود. مسئول اسلحه خانه بودم.» اما حتی وقتی ترکش خمپاره به پیکرش نشست، حتی وقتی خونش روی خاک سوخته جاری شد، تسلیم نشد. سه سال اسارت. سه سال مقاومت. سه سال آزمونی سخت تر از مرگ. بیهوش افتاده بود روی زمین. وقتی چشمانش باز شد، اولین چیزی که دید، لکه های تیره روی شلوارش بود، خون خودش. ترکش، ران چپش را دریده بود. نمی داند چند ساعت ماند آنجا، زیر آفتاب سوزان با آن زخم باز، روی خاکی که بوی باروت و خون می داد. اما درد جسم، هیچ بود در برابر آنچه می دید: همرزمانش با دست های بسته، از تشنگی شهید می شدند. چشما نشان را می بستند و دیگر باز نمی کردند. این تصاویر، برای همیشه در ذهنش ماند، نه به خاطر رنج خودش که به خاطر آن صحنه های تلخ.
کلینیک امید در دل اسارت
ماه ها گذشت. در آن اردوگاه غربت، اتاقی بود که به آن می گفتند «کلینیک». اسیرانی که پیش از جنگ، پزشک یا پرستار بودند، حالا با کمترین امکانات، مداوا می کردند، مرهم می گذاشتند بر زخم هایی که بیشتر از جسم، روح را می سوزاند و او هم در میان همان مردان مقاوم، زخم هایش را تحمل کرد؛ هم زخم پا، هم زخم دل.
بازگشت به میهن
آن شب، سخت ترین شب زندگی اش بود: «انتظار برای آزادی، همان قدر که شیرین است، تلخ هم هست.» وقتی نامش در لیست اسرا دیده شد، قلبش تندتر زد. اما وقتی گفتند: «فردا نوبت توست»، انگار زمان متوقف شد. فردا که رسید، باز هم اتفاقی افتاد و گفتند: «پس فردا.» هر ثانیه، مثل ساعتی طولانی می گذشت و هر نفس، سنگین تر از قبل:«وقتی آزاد شدم، ابتدا به تهران آمدیم. از شدت شوق و گرسنگی های طولانی، دچار مسمومیت غذایی و به بیمارستان منتقل شدم. پس از یک شب بستری بودن به تبریز منتقل شدم.»
سعید اسماعیلی، رئیس امور قراردادهای امور حقوقی شرکت ملی پالایش و پخش فراورده های نفتی ایران
تقویم روزگار تابستان 1367 را نشان می داد و هنوز بوی باروت در هوای غرب پراکنده بود که سعید اسماعیلی به سن تجربه دوران سربازی رسید؛ زیر پرچم لشگر 58 ذوالفقار در نفت شهر. از 10تیرماه همان سال او و همرزمانش در خطوط مقدم در سنگرهای نمور و زیر آتش خمپاره های دشمن روز و شب را به هم وصله می کردند. 20روز گذشت؛ 20روزی که هر ثانیه اش با ترس از حمله و امید به مقاومت گره خورده بود. اگرچه در یکی از شب های گرم تابستان، سکوت مرز با غرش تانک های عراقی شکسته شد؛ از جنوب غرب، به مواضع ایرانی ها یورش آوردند و اینگونه بود که 31تیر 1367 سعید اسماعیلی در میان آتش و دود به دست نیروهای عراقی اسیر شد.
دو سال و یک ماه در تاریکی
او به اردوگاه های اسرا منتقل شد، جایی که نامش در لیست «مفقودالاثرها» ثبت شد تا خانواده اش ماه ها در نگرانی مطلق به سر ببرند و از بودنش ناامید شوند. اردوگاه های عراق برای اسرا، جهنمی بی قانون بود. برخلاف اسرای تحت پوشش صلیب سرخ، سعید اسماعیلی و همرزمانش در انزوای مطلق به سر می بردند. اتاق های نمور با چراغ های همیشه روشن، جایی که مفهوم شب و روز معنایی نداشت. نگهبانان عراقی با چکمه های سنگین و نگاه های خیره، هر لحظه ممکن بود یکی را برای «بازجویی» ببرند، کلمه ای نرم برای شکنجه هایی که پایانش را کسی نمی دانست. دشمن برای تضعیف روحیه شان شایعه آماده شدن لیست اعدام های جدید را شبانه جار می زد تا خواب بر آنها حرام شود. خرداد 1369 وقتی صلیب سرخ بالاخره وارد شد، اسرا باور نمی کردند؛ آزاد هستید! سه کلمه ای که سال ها در رؤیاهایشان تکرار کرده بودند. تبادل اسرا مثل یک معجزه بود و اینچنین سعید اسماعیلی پس از 785 روز اسارت، در میان 900 اسیر دیگر سوار بر اتوبوس هایی شد که راه مرز خسروی را در پیش گرفته بودند. بعد از آن نوبت به مهمانی 48 ساعته در کرمانشاه رسید برای گذراندن دوران قرنطینه: «سوار هواپیما شدیم و آمدیم مهرآباد.» خودش از اهالی شاهرود است پس دوباره مسیر خانه را در پیش گرفت برای دل شاد کردن عزیزانی که از زنده بودنش ناامید شده بودند. خانواده با چشمانی اشکبار او را در آغوش کشیدند، اما خاطرات آن روزهای سیاه تا همیشه در ذهنش ماندگار شد.
درست ترین کاری بود که کردیم
صفر کیهانی اصل، کارمند امور مالی شرکت ملی نفت ایران
سومار، روزهای آخر تابستان 65 شاهد رویدادی بود که زندگی یک سرباز جوان را برای همیشه تغییر داد، «صفر کیهانی اصل» مردی که 27ماه از بهترین سال های جوانی اش را در اسارتگاه های عراق گذراند. 18 ماه در پاسگاه مرزی سومار خدمت کرد. آنجا وقت به شکلی دیگر می گذشت؛ گاهی کند مثل خزیدن مار، گاهی تند مثل فروریختن ریگ های شنی. اما آن روز... آن روز فرق می کرد. هوا بوی عجیبی داشت، بوی باروت تازه و خاک نم خورده: «یک باره خودمان را در محاصره دیدیم.» صدای تیرها مثل تگرگ بود. زمین زیر پا می لرزید. در آن لحظات، زمان از حرکت می ایستاد، هر ثانیه، یک عمر طول می کشید؛ بعضی چیزها را آدم هیچ وقت فراموش نمی کند. بوی خون را نمی شود از یاد برد همانند صدای نفس های بریده همرزمان.
روزهای انتظار و بازگشت به وطن
بی شک اولین روزها سخت ترین لحظات بوده؛ نه خبری از خانواده، نه اطلاعی از وضعیت جنگ. مردانی به بند کشیده شده که صلیب سرخ هم از حضورشان در اردوگاه بعث بی اطلاع بود: «متاسفانه خیلی از همرزمانم در اردوگاه به خاطر نبود امکانات شهید شدند.» بلاتکلیفی شاید بدترین شکنجه باشد زمانی که نمی دانی فردا زنده هستی یا حتی بی خبر ماجرای جنگ به کجا رسیده. ماه ها در سلول های نمور، زیر نور همیشگی لامپ های مهتابی زندگی کردن هم سختی های خودش را داشت آن هم جایی که در بند دشمن باشی. تقویم به روزهای نزدیک به 26مرداد 1367 رسیده بود که گذر صلیب سرخ به اردوگاهشان رسید و نامشان بالاخره در میان اسرای جنگی ثبت شد. کیهانی اصل روز 26 مرداد 1367 را به خاطر دارد؛ روزی که اعلام شد آزادید. هرچند اول این تردید به دلشان افتاد که این هم شاید حربه دشمن باشد برای آزار روحشان و تضعیف روحیه شان، اما وقتی چشمش به اولین آسمان شب بعد از 27 ماه افتاد، حس کرد یک قدم به آزادی نزدیک است. دیدن مرز خسروی خاطرش را جمع کرد که به آغوش وطن برگشته: «آنجا بود که متوجه شدیم قطعنامه امضا و جنگ تمام شده است.» 72ساعت میهمان اسلام آباد غرب بود برای گذران دوران قرنطینه: «ما برای ناموسمان رفتیم و این درست ترین کاری بود که کردیم.»