جوشکاران کارگاه مرکزی اهواز 3 از سختی های کار می گویند


زندگی با جرقه های طلایی

لیلا مهداد: در قلب گرم و پرجنب وجوش شهر اهواز، جایی که آفتاب سوزان جنوب با غرش ماشین آلات صنعتی درهم می آمیزد، تعمیرگاه مرکزی اهواز 3 همچون قلعه ای استوار ایستاده. اینجا، جایی است که فولاد و آهن به هنر دستان ماهر کارگران جان می گیرند و ماشین آلات عظیم، نفس های تازه می یابند. دود و جرقه های طلایی، فضای کارگاه را پر کرده اند و صدای چکش ها و دستگاه های جوشکاری، سمفونی زندگی صنعتی این خطه را می سازند. کارگران با چهره های پوشیده از گردوغبار، اما با چشمانی پر از اشتیاق، هر روز در این کارگاه بزرگ، معجزه های کوچک خلق می کنند. این تعمیرگاه، نه تنها مکانی برای تعمیر و نگهداری ماشین آلات، بلکه قلب تپنده صنعت منطقه است. هر قطعه ای که در اینجا تعمیر می شود، دوباره به چرخه تولید بازمی گردد و به زندگی صنعتی جنوب ایران جان می بخشد. 
در میان این غوغا، همه چیز با نظم و دقت پیش می رود؛ از تعمیرات جزئی تا بازسازی کامل ماشین آلات عظیم.
 هر پروژه با حرفه ای گری و عشقی بی نظیر انجام می شود. اینجا، هر قطعه فلز، داستانی از تلاش و پشتکار را روایت می کند و هر جوش، نشانی از عزم راسخ مردانی است که صنعت را زنده نگه می دارند. تعمیرگاه مرکزی اهواز3 نمادی از مقاومت و پایداری است؛ جایی که کارگران نه تنها ماشین آلات بلکه روح صنعت ایران را تعمیر می کنند. 
مردی از جنس فولاد و اشتیاق
در دل داغ و پرهیاهوی صنعت نفت، جایی که آتش با آهن پیوند می خورد، مردی ایستاده با چشمانی پر از خاطرات ناگفته؛ عبدالحسین سلیمانی. نامی شاید ناآشنا برای خیلی ها، اما در دل صنعت، او نماد استقامت است و شور بی پایان شبیه به مردانی همچون خودش که بخشی از عمرشان را زیر سقف این کارگاه جا گذاشته اند. او 35سال است که هر صبح با اولین جرقه جوشکاری، روزش را آغاز می کند. دستان مردان اینجا نشان سال ها سوختن و ساختن دارد، اما دلشان هنوز به گرمی روزهای آغاز می تپد. او فقط یک مدیر نیست؛ قلب تپنده تیمی است که در خاموشی، چراغ حیات صنعت نفت را روشن نگه داشته اند.
جایی که عشق و فولاد به هم گره می خورند
از همان روزهای جوانی دل در گرو صنعت گذاشت. 2سال آموزش دید و آستین بالا زد تا وارد میدان واقعی شود. خودش می گوید: «این کارگاه، خانه دومم است»؛ این فقط یک جمله نیست، حقیقتی است که در هر پیچ و مهره این فضا موج می زند. در کارگاه هیچ چیز عادی نیست. هر برش فلز هر جوشکاری با دقت و ظرافت انجام می شود؛ از ساخت مخازن عظیم تا احیای توربین هایی که توقفشان یعنی توقف یک صنعت. جرقه های جوشکاری در تاریکی مثل ستاره می درخشند و صدای دستگاه ها سمفونی نفسگیری است که خستگی نمی شناسد. اینجا فولاد هم بدون عشق، دوام نمی آورد. 
شغلی برای عاشقان
نگاه سنگین مردان کارگاه روایتگر سال های سخت کار است: «این کار، کار عاشق هاست... باید فلز را مثل فرزندت بدانی و هر جوش را با دل بزنی.» کارشان فصل نمی شناسد. اما وقتی زمان تعمیرات اساسی یا همان اورهال می رسد، کارگاه تبدیل به میدان نبرد می شود. شب ها هم چراغش خاموش نمی شود: «قبلا 33 نفر بودیم، حالا با 15نفر همان حجم کار را انجام می دهیم.» اما کمیت، هیچ گاه جای کیفیت را نگرفته، چون آنچه این تیم را سرپا نگه می دارد، فقط ابزار نیست، تعهد است.
قهرمانانی در سایه سکوت
«ما اینجا گمنامیم... کسی ما را نمی بیند.» اما اگر روزی این کارگاه خاموش شود، چرخ های صنعت هم از حرکت بازمی ماند. مردان کارگاه مرکزی اهواز 3 قهرمانانی هستند که در تاریکی می درخشند؛ بی نام و بی ادعا، اما تکیه گاه یک ملت. آنها نیامده اند تا دیده شوند؛ آمده اند تا بسازند و چه کسی گفته عشق فقط در شعرهاست؟ اینجا عشق در جرقه های جوش و در بوی داغ فلز جریان دارد. 
بار مسئولیت سنگین تر از فولاد
در میان هیاهوی دستگاه ها و غرش جرقه ها، این مردان غیورانه ایستاده اند؛ بی صدا اما استوار. هر روز با خطر انفجار، گازهای سمی، سقوط قطعات چند تُنی روبه رو هستند. همکاران بسیاری با ریه هایی خسته و کپسول هایی همراه، به دوران بازنشستگی رسیده اند، اما هیچ کدام از اینها باعث نشده پا پس بکشند، زیرا می دانند «اینجا فقط جوشکاری نیست، اینجا جان فشانی است.» 
عشق سوختی که خستگی را می سوزاند
بسیاری از نیروها می توانستند پست اداری بگیرند، با هوای مطبوع و دریافتی بیشتر، اما ماندند. چون دستانشان به فلز عادت کرده، نه به کاغذ. در روزهای سخت جنگ، وقتی همه جا تعطیل شد، آنها در سکوت، 12روز شبانه روز کار کردند، نه برای پاداش، نه برای دیده شدن، فقط برای اینکه صنعت نایستد: «بعضی از بچه ها طوری کار می کردند که انگار 3 نفر بودند... من شب ها از دیدنشان شرمنده می شدم.» 
استادان مدیریت بحران
استرس با این مردان زاده شده: «استرس؟ هر روز هست. اما ما یاد گرفتیم با آن زندگی کنیم. ایمنی، اولویت ماست. تا امروز حادثه جدی نداشتیم، اما همیشه آماده ایم.» او ناخدایی را می ماند که در میان طوفان، کشتی اش را به سلامت می راند.
قهرمانانی که تاریخ شاید نامشان را ننویسد
پرسیدیم: «حقوق؟ مزایا؟» لبخند تلخی زد و شانه بالا انداخت: «ما برای پول نیامده ایم. اینجا خانه ماست. اگر ما نباشیم، چه کسی هست که این کار را بکند؟» این مردان شاید هیچ گاه در کتاب های تاریخ نامی نداشته باشند، اما چرخ های صنعت نفت، بی صدا بر دوش همین مردان فولادین می چرخد.
مردی که زیر بار «فوری» ها نفس می کشد
در دل کارگاه های پرغوغا، میان صدای خراش فلز بر فلز و غرش بی امان ماشین آلات، مردانی ایستاده اند که هر روز با زمان می جنگند. محمد آریا خاکی، تراشکاری که نفس های صنعت نفت در هیاهوی دستگاه ها به دستان خسته او و مردانش گره خورده، یکی از اعضای این کارگاه بزرگ است. او نه فقط با فلز که با واژه ای بی رحم به نام «فوری» سر و کار دارد. قطعاتی که باید «دیروز» آماده می شدند، طرح هایی که باید «الان» تراشیده شوند و لوله هایی که زیر دست های او چونان رودخانه ای از فولاد، صیقل می خورند تا در دل چاه های عمیق، وظیفه ای حیاتی انجام دهند، اما این روزها، چیزی سنگین تر از آهن روی شانه های اوست؛ فشار کار و کمبود نیرو.
نیروی کم، چرخ کار را کند کرده
بزرگ ترین مشکلشان کمبود نیروست:«کارگاه تراشکاری به دست کم 4 یا 5 نفر دیگر نیاز دارد تا چرخ ها مثل قبل بچرخند. کسانی که تازه آمده اند، هنوز تجربه ندارند؛ بسیاری باید آموزش ببینند.» اما صنعت نفت، منتظر کسی نمی ماند. پروژه ها با سرعت می تازند، اما آدم ها... آدم ها خسته اند. هنر دست یا دقت ماشین؟ هر دو، بی نیرو و بی ثمرند: «دنیای ماشین هایCNC، پیشرفته و دقیق که با برنامه نویسی میلی متری کار می کنند و دنیای تراشکاری دستی، جایی که هنر، تجربه و احساس در خطوط فلز جاری ا ست. هر دو سخت است... اما وقتی نیروی کافی نباشد، حتی بهترین دستگاه ها هم به کار نمی آید.» اشاره می کند به بخش جوشکاری که آنها هم مثل خودش با کمبود شدید نیرو می سازند. چون وقتی آدم کافی نباشد، هیچ چیز مثل قبل پیش نمی رود؛ نه سرعت، نه دقت، نه حتی امید.
آموزش؟ اینجا دانشگاه نیست؛ میدان عمل است
در این کارگاه ها، کسی از روی جزوه کار یاد نمی گیرد. اینجا دانشگاه نیست. هرکس وارد می شود، باید یاد بگیرد وسط میدان بجنگد؛ با اشتباهات با فلزهای سرسخت با فشار بی امان زمان. باید کنار دست استادکاران بایستد، عرق بریزد، خطا کند، یاد بگیرد و قطعه به قطعه، استاد شود. این مردان فقط یک خواسته دارند؛ نیروی متخصص. نیروهایی که اگر باشند، فشار کمتر می شود، قطعات سریع تر آماده می شوند و شاید بالاخره کارگاه، دوباره نفسی راحت بکشد.
مردانی که همیشه روشن اند
در روزهای سخت، از جمله همان 12روز جنگ، وقتی بسیاری از کارها متوقف شد، کار این مردان نه کند شد، نه خاموش: «کار طبق روال بود... بیشتر نشد، ولی هرگز متوقف هم نشد.» این را محمد آریا خاکی با لحنی می گوید که نه شکایت است، نه غرور؛ آمیزه ای از هر دو. او و هم نسلانش مثل ماشین های تراش، همیشه روشن هستند؛ هرچند صدای خستگی شان را فقط خودشان می شنوند و این، قصه مردی است که زیر بار «فوری»ها نفس می کشد... اما نمی شکند. این مردان بی ادعای صنعت نفت، قهرمانانی بی نا م هستند که میان جرقه های آهن، زیر بار فشار هرگز تسلیم نشدند.