روایت مردی از دیار گناباد که رویاهایش با غربت در عسلویه خاطره شد

از شکوفه های زعفران تا برج های فولادی

لیلا مهداد: در دل تپش بی امان ماشین ها، جایی که برج های بلند، سایه شان را بر زمین می اندازند، چون نگهبانان خستگی ناپذیر، مردانی زندگی می کنند که رگ های این زمین فولادی را می شناسند. اینجا، نفس ها با بخار لوله ها درمی آمیزد و هر حرکتی، قصه ای دارد از احترام به زندگی. آنها نه فقط کارگران صنعت که شاعران خاموش ایمنی اند. هر صبح، چشمانشان را می شویند با نور هشدارها و گوش های شان را تیز می کنند برای شنیدن نجوای دستگاه ها. حتی سکوت ناگهانی یک موتور هم برای شان حرفی دارد. در این جهان پیچیده، سلامت شان گنجی است که هر روز از نو می سنجند، نه از ترس مقررات که از عشق بازگشت به آغوش خانه و به گرمای دست های منتظر. در پس این دیوارهای دودگرفته، مشاورانی ایستاده اند با چهره هایی آرام، مثل چراغ هایی در مه. آنها گوش می سپارند به داستان های نامرئی، ترس هایی که زیر کلاه های ایمنی پنهان شده، خستگی هایی که در چین چین پیشانی ها جا خوش کرده. گاهی یک گفت وگوی ساده، دری می شود به روی آرامش. همکاران با تجربه شان، مانند درختانی کهن در این بیابان فلز، ریشه دوانده اند. هر نصیحت آنها، گوهری است برآمده از سال ها زیستن با ماشین و انسان. جوان ترها می آموزند که گاه قوی ترین حرکت، ایستادن و پرسیدن است: «خبر داری از این قسمت؟» و سپس، دست هایی از هر سو به یاری دراز می شود. اینجا، صنعت فقط آهن و دود نیست؛ شبکه ای است از نگاه های مهربان، از گوش های شنوا، از ضربان هایی که به هم پیوسته اند. هر دستگاه خاموش، هر لبخند ردوبدل شده و هر درخواست کمک، یادآوری است که این برج های عظیم با قلب های انسان زنده اند. چنین است قصه این سرزمین، جایی که فولاد و جان در هم می آمیزد و هر روز، زندگی از نو متولد می شود در گرمای دست های به هم فشرده.

مردی از سرزمین آهن و یادها 

در میان انبوه برج های فولادی که گویی تا بی نهایت قد کشیده اند، مردی راه می رود با چهره ای آفتاب سوخته و نگاهی که دور را می کاود، نگاهی که گاه به صفحه های کنترل خیره می شود و گاه در دوردست ها، به دیار خود پرواز می کند. مرتضی هجرتی، سوپروایزر واحد شیرین سازی پالایشگاه فاز 14 پارس جنوبی، مردی است از دیار خراسان؛ از آنجا که بادهایش بوی زعفران می دهد و خاکش، ریشه های آدمی را محکم در خود می فشرد؛ اما 10 سال است که نفس هایش با بوی تند گاز عسلویه درآمیخته.10 سال است که صدای هیاهوی صنعت، جایگزین آواز آرام باد بر فراز دشت های گناباد شده. هر صبح، وقتی از میان واحد سوزاندن پروپان (GTU) می گذرد، گویی در دل غولی فلزی قدم برمی دارد، غولی که با آتش و بخار زندگی می کند. او اینجا را خوب می شناسد؛ هر پیچ وخم لوله ها، هر صدای سوت مانند شیرهای فشار، برایش حکم زبانِ این سرزمینِ دود و فلز را دارد.

ریشه های عمیق و استوار در خاک وطن

اما گاهی، در میان همین هیاهو، سکوت ناگهانی به سراغش می آید و آنگاه است که یاد خانه به قلبش می زند. یاد بچه هایی که هر ماه فقط چند روز  آنها را می بینند. یاد همسری که گویی تمام بار زندگی را تنها بر دوش می کشد. یاد پدر و مادری که پیر شده اند و او آنجا نیست تا دستشان را بگیرد. روزی رویای مهندسی شیمی در سر داشت، رویایی که امروز به واقعیت پیوسته؛ اما بهایش را با دوری از خاک و خاطره پرداخته. با این همه، وقتی به سال های گذشته نگاه می کند، می داند که این مسیر، بخشی از سرنوشتش بوده؛ سرنوشتی که او را به مردی تبدیل کرده میان دو دنیا؛ دنیای برج های عظیم صنعت و دنیای کوچه های آرام گناباد. شاید برای همین است که هر بار به خانه بازمی گردد، بچه ها را محکم در آغوش می فشرد،گویی می خواهد تمام روزهای از دست رفته را یکجا جبران کند و وقتی چشم درچشم همسرش می شود، در سکوت، از او سپاسگزار است؛ زنی که پشت هر موفقیت او، سال ها صبوری را مثل گنجی پنهان کرده. مرتضی، مرد سرزمین دود و فلز است؛ اما قلبش همیشه و همیشه در خراسان می تپد. درست مثل درختی که شاخه هایش به آسمان صنعت رسیده، اما ریشه هایش، عمیق و استوار در خاک وطن جا خوش کرده اند.

سایه ای میان دو جهان

سحرگاهان، وقتی نخستین شعاع خورشید بر صفحات فلزی برج ها می خورد و آنها را به مشعل هایی سوزان بدل می کند، سایه ای بلند از میان دودهای سفید سر برمی آورد. این سایه استوار مرتضی هجرتی است؛ مردی که پاهایش در گل های عسلویه فرو رفته؛ اما روحش هر بامداد بر فراز بادگیرهای گناباد پرواز می کند. در کارنامه اش 10 سال خدمت رقم خورده؛ 10 بهار که هر یک را با دستانی آغشته به روغن صنعت و چشمانی تشنه تماشای شکوفه های زعفران سپری کرده. او سوپروایزر واحد شیرین سازی است، ولی در حقیقت مترجمی است میان زبان خشک ماشین آلات و نگاه های مشتاق همکاران جوان. وقتی میان لوله های عظیم قدم می زند، انگار شاعری است که اشعارش را نه بر کاغذ که بر پوسته فولادی دستگاه ها می نویسد. هجرتی خوب به یاد دارد که وقتی نخستین بار پا به این سرزمین گذاشت، ترس از غول های فلزی وجودش را فراگرفته بود. امروز اما همان غول ها با او هم آواز شده اند. صدای توربین ها برایش لالایی شده و سوت بخار، نوستالژیک ترین آهنگ زندگی اش. در پس این اطمینان حرفه ای، رازی نهفته است: هر شب پیش از خواب، تصویر کوچه باغ های گناباد را مانند فیلمی قدیمی در ذهن مرور می کند. بوی نان تازه تنورهای روستا، صدای اذان مغرب از مسجد محله و دست های پینه بسته پدرش که روزی او را تا اتوبوس عسلویه بدرقه کرد.

مردی که قیمت رؤیاها را می داند

این مرد با روزهایی که باید جشن تولد فرزندانش را در قاب کوچک تلفن تماشا کند،  شب هایی که اضطرابِ «اگر اتفاقی بیفتد...» خواب از چشمان همسرش می رباید، با دیدارهای کوتاهی که هر بار با بوسه ای بر پیشانی والدین پیرش آغاز و با اشک هایی پنهانی پایان می یابد، کنار آمده. مردی که وقتی در گرمای ظهر عسلویه، جوانی تازه کار را راهنمایی می کند یا دستی بر شانه همکاری خسته می گذارد، می فهمد که اینجا هم «خانه» است. خانه دوم؛ با خانواده ای بزرگ از همکارانی که هر یک، قصه هایی شیرین تر از پروپان دارند. او دریافته است که زندگی نه در گناباد است و نه در عسلویه؛ بلکه در آن لحظات نابی است که می تواند پلی باشد میان این دو جهان. پلی از عشق و مسئولیت، از یاد و انتظار، از فولاد و زعفران. او نگهبان این پل است. هم چشمانش به افق صنعت دوخته شده، هم قلبش با هر تپش، نامی از دیار خویش بر زبان می آورد.

چرخ دنده های غرور و غربت

در دل این ماشین عظیم که بی وقفه می تپد، هریک از آنها چرخ دنده ای هستند کوچک اما ضروری. گاهی بسختی می توان باور کرد که ضربان دستانشان، گرمابخش خانه های دوردست می شود. صنعت، مانند موجودی زنده نفس می کشد، هر شیر فشار، هر لرزش توربین، هر هشدار سامانه های کنترل، همه و همه نشانه های زندگی اند در این پیکره فولادی. وقتی فشار خط گاز سراسری ناگهان افت می کند، گویی قلب صنعت برای لحظه ای از تپش می ایستد. سکوت سنگینی همه جا را فرامی گیرد؛ واحدها یکی پس از دیگری به خواب می روند، گویا جهان برای چند لحظه نفسش را حبس کرده. در آن سکوت پرتنش، آنها ایستاده اند با چشمانی که به صفحه نمایشگرها دوخته شده و دستانی که آماده بازیابی زندگی به این غول خفته اند. سپس، آن لحظه جادویی فرامی رسد: نخستین نشانه های بازگشت فشار، مثل نوازش بامداد بر چهره خاک. توربین ها دوباره زمزمه شان را آغاز می کنند، لوله ها از گرما می لرزند و چراغ های کنترل گر یکی پس از دیگری سبز می شوند. در آن لحظه است که درمی یابند مولکول های گازی که با دقت کنترل کرده اند، اکنون در مسیر خانه ها جریان یافته اند. شاید به خانه ای در تهران، به اصفهان یا حتی به همان دیار خودشان که دلش همیشه برایش تنگ است.

این احساسی است بی نظیر

دانستن اینکه گرمای دستانشان، حالا در بخاری های خانه ها جریان دارد، درک این حقیقت که سختکوشی امروزشان، فردا به لبخند کودکی در سرمای زمستان بدل می شود، آگاهی از اینکه آنها تنها اپراتور نیستند؛ نگهبانان آتش مقدسی اند که زندگی مدرن بر آن استوار است. در پس هر شماره روی صفحه نمایشگر، داستان انسانی نهفته است. در پشت هر شیر فشار و هر آلارم، زندگی هایی وجود دارد که به عملکردشان گره خورده. اینجاست که می فهمیم صنعت فقط آهن و دود نیست؛ تپش مشترک هزاران قلب است که برای گرم نگاه داشتن زندگی می کوشند و آنها در این میان، شاید چرخ دنده هایی کوچک باشند؛ اما چرخ دنده هایی که هرگز از گردش بازنمی ایستند؛ چراکه می دانند در دل هر مولکول گازی که از دستانشان می گذرد، گرمای خانه هایی نهفته است که شاید یکی از آنها، خانه خودشان باشد.